<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عندلیبان</title>
<link>http://andaliban.blogfa.com/</link>
<description>صدهزارن گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Nov 2009 18:11:02 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>قانون کتاب</title>
<link>http://andaliban.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;پرستویی شاید بتواند نقش یک انسان مسئولیت پذیر و سخت کوش را خوب بازی کند. شاید بتواند در نقش یک بسیجی مخلص و خداترس خوش بدرخشد. شاید بتواند به بهترین شکل نقش یک راننده تریلی را ایفا کند ولی به عقیده من نمی تواند خیلی خوب در نقش یک عاشق دلباخته ظاهر شود. کتاب قانون، فیلمی ست که بر محور داستانی تکراری و موضوعی بدیهی برای قشر فرهیخته جامعه نقش بسته است. موضوعی که شاید هنوز هم برای بسیاری دارای جذابیت باشد، و پایان خوش و خرم فیلم هم دقیقاً برای همین قشر از جامعه در نظر گرفته شده است.&lt;br /&gt;اما برای من خیلی جالب بود که حیای دخترکان ایرانی که همواره عامل عاشق شدن پسران فیلم های سالهای اخیر بوده است در این فیلم با عشوه گری های یک هنرپیشه مسیحی لبنانی جایگزین شده بود و مرد عاشق ما هم اینبار به جای یک پسرک دانشجوی لاغراندام، یک رزمنده دوران جنگ بود که امروز دیگر شکم بزرگی دارد و خیلی حس و حال این را هم ندارد که برای نماز صبح بیدار شود. کتاب قانون را می توان دید و لذت برد، هم از بازی بازیگرانش و هم از صحنه های خنده آور و  تصاویر خیابان های لبنان. اما نمی توان از آن مفهوم بدیع و ناگفته را بیرون کشید. موضوع همان انحراف ما از اصل دین و پرداختن به جزئیات خودساخته است و عمل نکردن به آنچه که می دانیم. اما حتی این فیلم به ظاهر هدایت گر هم نمی خواهد از پیچ و خم جزئیات فروع دین بیرون بیاید و به اعتقادات (که اصول دین هستند) بپردازد.&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 18:11:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andaliban&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>andaliban</dc:creator>
<guid>http://andaliban.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخرین جمعه</title>
<link>http://andaliban.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;آفتاب داره غروب می کنه&lt;br /&gt;نقاره خونه شروع کرده به نواختن&lt;br /&gt;از نیم ساعت پیش دارم تو حرم قدم میزنم&lt;br /&gt;از صبح این سومین دفعه ای که اومدم حرم&lt;br /&gt;هر کاری کردم نتونستم تو هتل بمونم&lt;br /&gt;از این صحن میرم به اون صحن. از این رواق به اون رواق&lt;br /&gt;گاهی به نماز میاستم و گاهی قرآن می خونم و گاهی وضو می گیرم&lt;br /&gt;مردم دارن آماده می شن برای نماز مغرب&lt;br /&gt;خانوما توی این صحن و آقایون توی اون یکی&lt;br /&gt;یه سری میزنم به سقا خونه &lt;br /&gt;یه چیکه آب می خورم&lt;br /&gt;احتمالاً این آخرین جمعه ای باشه که بهم مرخصی میدن تا بیام مشهد&lt;br /&gt;دو بار دیگه هم تو همین مدت آموزشی اومدم زیارت امام رضا&lt;br /&gt;همینطوریکه دارم قدم میزنم به آدمای دور و برم نگاه می کنم&lt;br /&gt;اون آقاهه داره نمی دونم از چی فیلم می گیره که منم توی فیلمش میافتم&lt;br /&gt;اون خانومه داره مهرشو جابجا می کنه&lt;br /&gt;دارن فرش ها رو پهن می کنن&lt;br /&gt;راه ها داره یکی یکی پر میشه از آدم&lt;br /&gt;صدای اذان از چهار گوشه حرم بلند میشه&lt;br /&gt;کفشهام رو در میارم&lt;br /&gt;مهر بر میدارم&lt;br /&gt;توی یکی از صف های رواق امام خمینی جا خوش می کنم و نماز می خونم&lt;br /&gt;میرم باب الرضا و برای آخرین بار ادای احترام می کنم&lt;br /&gt;با اسماعیل و محی الدین حرکت می کنیم به سمت هتل و از اونجا هم تاختی میریم پادگان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمعه، هفدهم مهرماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 14:12:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andaliban&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>andaliban</dc:creator>
<guid>http://andaliban.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاروان</title>
<link>http://andaliban.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;کلاس که تموم شد هنوز بارون می بارید و از اونجایی که یه حسی به من گفته بود که امروز حتماً باران خواهید بارید، کلاه مشکی لبه دار را با خودم آورده بودم و بدون وقفه بر سر مبارک که هنوز رشد کامل موها را بعد از دو ماه تجربه نکرده، گذاشتم. چند دقیقه ای تا ایستگاه اتوبوس های تندرو راه بود و چند ده دقیقه ای هم از ابتدای ایستگاه تا جلوی در اتوبوس کم و بیش تندرو. نمی دونم چطور شد که بعد از یکی دو ایستگاه و در آن شلوغی مثال زدنی به صندلی منتها علیه سمت راست یک اتوبوس هفده هجده متری رسیدم و یک سرو گردن از سایر مسافرین بالاتر قرار گرفتم. بارون هنوز هم زیبا و یکنواخت می بارید و بازای هر یک مسافری که پیاده می شد بیش از دو مسافر جایگزین می شد. از بین همه آهنگهای رو گوشی موبایل به یکباره نوای کاروان بنان بر دل و جان ما نشست و روحمان را از کاروان اتوبوس های طویل قرمز رنگ به کاروان زندگی آبی برد و حظی وافر در این روزگار تلخ و نه چندان روشن حاصل آمد.&lt;br /&gt;می تونید نوای دلنشین کاروان رو از &lt;a title=&quot;بنان کاروان&quot; href=&quot;http://www.box.net/shared/cvaqxb0ixp&quot;&gt;اینجا&lt;/a&gt; دانلود کنید ... شنیدن &lt;a title=&quot;قیصر امین پور&quot; target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://shad-bashid.blogfa.com/post-315.aspx&quot;&gt;این دکلمه&lt;/a&gt; هم خالی از لطف نیست.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 18:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andaliban&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>andaliban</dc:creator>
<guid>http://andaliban.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صبح روز پنجم</title>
<link>http://andaliban.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;روزها یکی پس از دیگری آمدند و رفتند تا بالاخره صبح روز پنجم رسید. هوا بی نهایت سرد بود. تمام لباسهایی که داشتم را پوشیده بودم. اورکت را با زور تونستم بپوشم و بعد هم چفیه را انداختم دور گردنم. آنقدر سنگین شده بودم که به سختی می تونستم خودم و تجهیزاتم را جابجا کنم. باید قبل از سایر نیروها به عنوان دشمن فرضی! روی کوه های اطراف موضع می گرفتیم. سلاح ها تا دندان مسلح بود و منتظر اولین انفجار بودیم تا مانور شروع شود.&lt;br /&gt;حدود یک ساعتی نبرد با دشمن فرضی (که ما باشیم) طول کشید و نهایتاً همانطور که از قبل تعیین شده بود ما شکست خوردیم. بعد از این رزم نسبتاً واقعی و کمی تا قسمتی جذاب، حلیم خوردیم و آماده شدیم تا بعد از پنج روز چادرها را جمع کنیم و به سمت پادگان حرکت کنیم. حدود ساعت 11 بود که از اردوگاه راه افتادیم و همه سختی ها را پشت سر خودمون جا گذاشتیم. &lt;br /&gt;راستش شاید تا حالا سختی جنگیدن را به این شکل لمس نکرده بودم. زندگی در چادری پر از خاک و بعضاً مار و عقرب و سنگری بر روی قله کوه و کنار آمدن با سرما و در دسترس نبودن آب و عدم وجود چیزی به نام حمام و هزار و یک سختی دیگر، همه و همه تنها بخشی از مشکلات یک میدان نبرد ساختگی بود.&lt;br /&gt;وقتی مجبور باشی با یک فانوس در دل تاریکی شب زندگی کنی تازه قدر نور را می فهمی و وقتی از ترس ربوده شدن اسلحه و تجهیزات، حتی یک لحظه خواب راحت هم نداشته باشی تازه ارزش خواب راحت را درک می کنی. نماز خواندن بر روی خاک است که ارزش فرش زیر پایت را به تو می فهماند.&lt;br /&gt;دوره آموزشی تمام شد و من در میان خستگی و دلتنگی و خوشحالی گیر افتاده ام. روزهای سخت و دشوار و گاهی سرد و بی روحی را با دوستان گرمی گذرانده ام و امیدوارم به آینده ای که هرگز در آن جنگی نباشد.&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 13:29:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andaliban&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>andaliban</dc:creator>
<guid>http://andaliban.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرا موی بلندی بود روزی</title>
<link>http://andaliban.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;چون‌ مي‌گذرد عمر چه‌ شيرين‌ و چه‌ تلخ          پيمانه‌ چو پر شود چه‌ نیشابور و چه‌ بلخ‌&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;مي‌ نوش‌ كه‌ بعد از من‌ و تو ماه‌ بسي               ‌از  سلخ‌ به‌ غره ‌ آيد از غره ‌ به‌ سلخ*&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;راستش نمی دانم از چه بگویم و از کجا؟ گویی نوشتن هم کمی فراموش کرده ام. به جایش اما جوراب شستن و پوتین واکس زدن و نارنجک انداختن آموخته ام. به جایش سینه خیز رفتن با زبان روزه زیر برق آفتاب را آموخته ام و نشانه گرفتن زیر خال سیاه و فشردن قنداق اسلحه به گودی شانه را! به جایش قدم آهسته و محکم و موزون را به پاهایام یاد داده اند.&lt;br /&gt;جداً نمی دانم چه بگویم. از حسرت مرخصی 3 ساعته بگویم یا لذت ترخیص 30 ساعته و رفتن به مشهد؟ از هم خدمتی 21 ساله بگویم یا آن جوان 27 ساله متاهل با دو فرزند قد و نیم قد؟ خدا را چه دیده ای، شاید هم تصمیم گرفتم از قطار درجه یک! بگویم یا بیدارباش ساعت سه و نیم و خاموشی ساعت 9 یا غذاهایی که بی وقفه به سطل آشغال تحویلشان دادم یا نمازهای جماعت صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشا یا صف حمام  یا نوع نگاه مردم به ما در شهر یا هزار اتفاق تازه دیگر در زندگی جدید.&lt;br /&gt;چه من بخواهم و چه نخواهم، حدود نیمی از دوره گذشته و نیمه دیگرش هم خواهد گذشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*: این ابیات بر روی یکی از وجوه آرامگاه خیام نوشته شده بود که البته کمی هم با متن موجود در کتاب ها متفاوت است.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 19 Sep 2009 02:08:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andaliban&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>andaliban</dc:creator>
<guid>http://andaliban.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کدوم ستون</title>
<link>http://andaliban.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;چندروز پیش داشتم با دوستی در مورد محل آموزشی صحبت می کردم. آقای دوست ضمن تعریف داستان اعزام به خدمت خودشون، تاکید داشتند که &quot;از این ستون به اون ستون فرج است&quot;. ایشون می‌گفتند که قرار بوده برای دوره آموزشی به سمنان اعزام بشوند که از شانس گل شون روز اعزام به تهران منتقل شده اند. من خوش باورم دیگه داشت یواش یواش باورم می شد که ممکنه این ضرب المثل قدیمی درست از آب دربیاد. فقط وقت خداحافظی یادم رفت از این دوست عزیز محل دقیق ستون را بپرسم و همین شد که امروز صبح که رفته بودم برای اعزام جای ستون عوض شد و من بجای یزد اعزام شدم به یک جای دیگر. این یک جای دیگر البته شاید کمی خنک تر باشد ولی از بعد مسافت 200 کیلومتر ناقابل از یزد دورتر است. این شهرِ کم و بیش مقدس آرامگاه حکیمی زیبا سخن را هم در خود دارد. آنطور که شنیده ام خیام در آنجا خوابانده شده است. به هر حال برحسب وظیفه‌ای که داشتم گفتم شما هم باخبر باشید که ما به جایی دیگر اعزام می شویم و مثلاً دیگر از ما انتظار قطاب نداشته باشید! ضمناً کنتور خدمت ما به نظام هم از دیشب به کار افتاده و همکنون چیزی حدود 20 ساعت از خدمتگزاری ما می‌گذرد و تا چهارشنبه هم که در پای سفره بابا هستیم جزو همین خدمتگزاری محسوب می شود.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2009 16:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andaliban&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>andaliban</dc:creator>
<guid>http://andaliban.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه حالات ممکن</title>
<link>http://andaliban.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;راستش تا اونجایی که یادم میاد خیلی آدم ناشکری نبودم. همیشه سعی کردم از شرایط موجود لذت ببرم و عمق وجودم را هرگز به خاطر مسائل پیش پا افتاده (از نظر من تقریباً کل زندگی پیش پا افتاده‌ست) ناراحت نکنم. ولی نمی‌دونم چرا چرخ زمونه اصرار داره که در مورد همه اتفاقات زندگی، تمام حالات ممکن را به من نشون بده. مثلاً همین خدمت سربازی. ما که گردنمون از مو هم نازکتر بود و رفتیم زیر تیغ خدمت نسبتاً مقدس سربازی تا کل دوران زندگی‌مون به دو نیمه تقسیم بشه (قبل و بعد از سربازی!). حالا تا اینجای کار قبول ولی چرا شروع دوره آموزشی باید همزمان باشه با شروع ماه رمضان (اونم تو تابستون)! حالا اصلاً اینشم قبول، ولی آخه چرخ گردنده زمونه عزیز، نمی‌شد تو این هوای گرم بیفتیم یه جایی که آب و هوای خنک‌تری داشته باشه! حتماً باید تو این ماه رمضان مسلمان‌کش میافتادم تو دل کویر ایران که آموزش ببینم. ایران به این بزرگی، چرا منو فرستادی یزد!! البته گفتم که خیلی خودم را برای این مسائل عادی و روزمره ناراحت نکردم و نمی‌کنم.&lt;br /&gt;شما دوستان عزیز بدانید و آگاه باشید که من در تمام طول مدت نویسندگی در اینجا جز حرف دلم سخنی نگفته‌ام و اگر فردا روز در دل بیایان‌های فلات ایران نصیب گرگ بیابان شدیم، شما از ما به نیکی یاد کنید و به قول بعضی دوستان گلدون‌ها رو آب بدید و هوای وبلاگ ما را داشته باشید که مبادا چشم فتنه‌ای به آن چپ نگاه کند و قصد بدی بر آن روا دارد. عندلیبان قصد فرو خفتاندن صدایش را نداشته و ندارد ولی گویا برای مدتی نوشتن را باید رها کند و در دل بیابان‌های گرم و کویری به یادگیری تیراندازی و سینه‌خیز و رژه مشغول شود تا اگر تعرضی به مرز این گوهر بوم و بَرِ نازنین صورت گرفت حداقل توان دفاع از خود را داشته باشد. از امروز به مدت نامعلومی (یک یا دو ماه) احتمالاً از شر عندلیبان و نوشته‌هایش خلاص خواهید شد. بروید و در جهان سیر کنید، شاید (شک نکنید) بهتر از او را یافتید. اگر سر افطار حلیم خوردید، ما را هم یاد کنید (این جزو نکات عرفانی بود). به هر حال ما همزمان با شروع ماه مبارک رمضان به دیار خاکی خواهیم رفت و شما می‌مانید و وبلاگ‌هایتان. اگر امکانی فراهم شد حتماً از خاطرات و خطرات خواهم نوشت.&lt;br /&gt;خداحافظ تا بعد. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 15 Aug 2009 12:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andaliban&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>andaliban</dc:creator>
<guid>http://andaliban.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مطهری ها</title>
<link>http://andaliban.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;از خونريزى بپرهيز، و از خون ناحق پروا كن، كه هيچ چيز همانند خون ناحق عذاب الهى را نزديك و مجازات را بزرگ نمى‏كند، و نابودى نعمت‏ها را سرعت نمى‏بخشد و زوال حكومت را نزديك نمى‏گرداند، و روز قيامت خداى سبحان قبل از رسيدگى اعمال بندگان، نسبت به خون‏هاى ناحق ريخته شده داورى خواهد كرد، پس با ريختن خونى حرام، حكومت خود را تقويت مكن. زيرا خون ناحق، پايه‏هاى حكومت را سست مى‏كند و بنياد آن را بركنده به ديگرى منتقل سازد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;این روزها دائم با خودم میگم اگر شهید مطهری زنده بود چگونه رفتار می کرد و چه مواضعی می‌گرفت. با خوندن &lt;a title=&quot;علی مطهری&quot; target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=80593&quot;&gt;این نوشته&lt;/a&gt; علی مطهری دقیقاً حس همون شهید بزرگوار به من منتقل شد. البته دست نوشته های محمد مطهری بیشتر به منش پدر نزدیک است.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Aug 2009 11:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andaliban&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>andaliban</dc:creator>
<guid>http://andaliban.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منجی</title>
<link>http://andaliban.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بازم نیمه شعبان شد و چراغ‌های زرد و قرمز و سبز و پرچم‌های جورواجور سرکوچه علم شدن تا یکبار دیگه من از خودم این سوال را بپرسم که واقعاً ماها منتظر چه جور پدیده‌ای هستیم. از خودم می‌پرسم آیا ما منتظر پدیده‌ای از جنس نور و معصومیت هستیم که ترجیهاً با کار ما هم کاری نداشته باشد و همه چیز را به نفع ما سامان ببخشد و یا اساساً به دنبال حقیقتی روشن و عدالت‌محور هستیم که حتی ممکن است در آینده چندان هم هم‌جهت با اعتقادات آشفته و نابسمان ما نباشد.&lt;br /&gt;از خودم می‌پرسم مگر می‌شود ما دقیقاً آگاه نباشیم که برای چه‌کسی انتظار می‌کشیم و آنگاه از عمق وجودمان ظهورش را از خدا بخواهیم. هرگاه از اوضاعی که ورای کنترلمان باشد خسته شویم، ظهور یک منجی را طلب می‌کنیم. منجی را طلب می‌کنیم که مشکلات را از نظر ما حل کند و نه مشکلاتی را که شاید خودمان هم یکی از آنها باشیم. &lt;a title=&quot;آیت الله بهجت&quot; target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=80226&quot;&gt;ظریفی&lt;/a&gt; اینگونه می‌گوید: &quot;مهمتر از دعا برای تعجیل فرج حضرت مهدی (عج)، دعا برای بقای ایمان و ثبات قدم در عقیده و عدم انکار حضرت تا ظهور او می باشد.&quot; &lt;/font&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center; color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; style=&quot;color: rgb(0, 204, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;عیدتون مبار&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;ک و دلا&lt;/span&gt;تون شاد&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 Aug 2009 08:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andaliban&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>andaliban</dc:creator>
<guid>http://andaliban.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعترافات گالیله</title>
<link>http://andaliban.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://blog.maryammomeni.com/2009/08/post_731.html&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;زمین&quot;&gt;من&lt;/a&gt; اعتراف می‌کنم که زمین کاملاً صاف است.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 02 Aug 2009 18:18:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andaliban&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>andaliban</dc:creator>
<guid>http://andaliban.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
