<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عندلیبان</title>
<link>http://andaliban.blogfa.com/</link>
<description>صدهزارن گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 27 Nov 2009 14:49:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>فلسفه</title>
<link>http://andaliban.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;در کلِ دوره دوماهه آموزشی خیلی کم پیش اومد که با دوستی بتونیم زیر آفتاب راه بریم و در مورد یه موضوع دوست داشتنی گپ بزنیم. ولی یکی از بچه هایی که چندباری فرصت شد با هم بحث کنیم، دوست عزیزی بود که علاقه زیادی به فلسفه داشت و با وجود اینکه در یکی از رشته های علوم تجربی لیسانس گرفته بود، خودش رو برای فوق لیسانس فلسفه آماده می کرد. راستش این آدم تونست من رو هم تحت تاثیر قرار بده و موجب شد کتابی که حسین حدود یک سال پیش به من داده بود را در یک ماهه اخیر بخونم. البته برخی درگیری های ذهنی هم در این بین بی تاثیر نبود.&lt;br /&gt;کتاب &quot;الفبای فلسفه&quot; متناسب با سطح بی سوادی من از فلسفه بود و بسیار به دل نشست و گمان کنم سرآغازی شد برای کتابهای بعدی. از میان مباحث مطرح در جغرافیای این کتاب، فلسفه اخلاق، علم، سیاست و هنر بیش از سایر حوزه ها برای من جالب بود. مطرح کردن نظریات مختلف و نقدِ تک تک آنها توسط نایجل وابرتون خیلی خوب می تونه تصویر روشنگرانه ای از عالم فلسفه برای تازه واردان به این حوزه ترسیم کند. خوندنش رو به شما توصیه می کنم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 14:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andaliban&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>andaliban</dc:creator>
<guid>http://andaliban.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جوکِ سال</title>
<link>http://andaliban.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;روزنامه همشهری توقیف شد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;- (جمعیت از خنده روی پا بند نمیشن)&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 14:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andaliban&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>andaliban</dc:creator>
<guid>http://andaliban.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کارمندانه</title>
<link>http://andaliban.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;هیچی هیچی ما هم شدیم کارمند! از همون کارمندهایی که خودتون خوب می دونید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از همونایی که حسابی حواسشون به خط اتوی شلوارشون هست که مبادا نابود بشه.&lt;br /&gt;از همونایی که واکس کفشهاشون مهمتر از تفکر در خصوص دوگانه انگاری یا فیزیکالیسمه.&lt;br /&gt;از همونایی که آب توی دلشون تکون نمی خوره و بیشتر از 10 دقیقه زیر آفتاب نمی مونند.&lt;br /&gt;از همونایی که از ارباب رجوع به جای تلفن استفاده می کنند و با یه تیکه کاغذ تو هفت هشت طبقه هی بالا و پائین می برنشون.&lt;br /&gt;از همونایی که ترجیح میدن اول مشتری سلام کنه.&lt;br /&gt;از همونایی که صبح ها تو ادارشون شیر یارانه ای میارن.&lt;br /&gt;از همونایی که سر ظهر در اتاق رو می بندند و پیچ پشت صندلی رو شل می کنند و پاهاشون رو میذارن روی میز و چند ده دقیقه ای می خوابن.&lt;br /&gt;از همونایی که دخلشون اصلاً با خرجشون نمی خونه.&lt;br /&gt;بازم بگم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از این به بعد گاهی از اتفاقات اداره می نویسم.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 18:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andaliban&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>andaliban</dc:creator>
<guid>http://andaliban.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فسانه</title>
<link>http://andaliban.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;... باد سرد از برون نعره مي زد&lt;br /&gt;آتش اندر دل كلبه مي سوخت&lt;br /&gt;دختري ناگه از در درآمد&lt;br /&gt;كه همي گفت و بر سر همي كوفت&lt;br /&gt;                                        &quot;اي دل من ، دل من ، دل من&quot;&lt;br /&gt;آه از قلب خسته بر آورد&lt;br /&gt;در بر ما درافتاد و شد سرد&lt;br /&gt;اين چنين دختر بيدلي را&lt;br /&gt;هيچ داني چه زار و زبون كرد؟&lt;br /&gt;                                        عشق فاني كننده، منم عشق&lt;br /&gt;حاصل زندگاني منم ، من&lt;br /&gt;روشني جهاني منم ، من&lt;br /&gt;من، فسانه، دل عاشقانم&lt;br /&gt;گر بود جسم و جاني، منم، من&lt;br /&gt;                                        من گل عشقم و زاده ي اشك ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیما در سرآغاز این منظومه میگه:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به پیشگاه استاد &quot;نظام وفا&quot; تقدیم می کنم:&lt;br /&gt;هرچند که می دانم این منظومه هدیه ناچیزیست، اما او اهالی کوهستان را به سادگی و صداقتشان خواهد بخشید.&lt;br /&gt;نیما یوشیج – دیماه 1301&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدتها پیش قسمتهایی از این شعر بلند را با صدای ایرج بسطامی شنیده بودم که می تونید از &lt;a title=&quot;ایرج بسطامی فسانه&quot; href=&quot;http://www.box.net/shared/l960zsfcrk&quot;&gt;اینجا &lt;/a&gt;دانلود کنید. محسن نامجو هم در آلبوم آخرش بخش هایی از آن را خوانده که از &lt;a href=&quot;http://www.box.net/shared/ccjtpk4s1j&quot;&gt;اینجا&lt;/a&gt; قابل دانلوده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما کدوم یکی از این دوتا رو ترجیح می دید؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 18:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andaliban&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>andaliban</dc:creator>
<guid>http://andaliban.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مترو</title>
<link>http://andaliban.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;- پیرزن به سختی وارد قطار میشه. دوتا از مردای با غیرت که یکیشون کنار من نشسته وقتی سختی گام برداشتن پیرزن رو دیدند به سرعت بلند شدند تا او بنشیند (البته ما هم قصد برخاستن داشتیم ولی دوستان در کار خیر آنقدر عجله داشتند که چیزی به ما نرسید!). پیرزن به آرامی تشکر و لطف آقایان را رد کرد. بعد هم شروع کرد به گفتن از زندگی سخت خود و خانواده اش و درخواست کمک از بزرگ مردانِ مترو نشین.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;- پیرمرد اما با سه چهار متر فاصله از پیرزن جلوی من نشسته. وقتی پیرزن داره حرف میزنه، یهو دست پیرمرد میلرزه؛ شاید هم دلش. بی هوا دستش رو میبره به سمت جیبش تا پول در بیاره ولی فراموش می کنه که با همون دست عصاشو به شکل عمودی نگه داشته. عصا میوفته روی پای نفر کناری و پیرمرد که حسابی دستپاچه شده عذرخواهی می کنه و خم میشه که عصا رو برداره.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;- پیرزن با پاهایی که به سختی می تونن حرکت کنند و چشمانی که پر از درده در طول تونل قطار راه میافته و یواش یواش از جلوی من و پیرمرد که مشغول برداشتن عصا و عذرخواهی از نفر کناریه عبور می کنه (بازم آقای بغل دستی زودتر از من دست به کار میشه و یه دویست تومانی میذاره توی دست پیرزن و من باز هم از کار خیر جا می مونم!).&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;- تا پیرمرد سرشو بلند کنه و پولشو از جیبش دربیاره و یک صدتومنی رو جدا کنه، پیرزن ده بیست قدمی پیش رفته و دیگه به راحتی قابل دسترس نیست. پیرمرد دل دل می کنه و نهایتاً تصمیم می گیره بلند بشه و به سمت پیرزن بره. اول به یکی دیگه میگه که این پول رو بده به اون پیرزن که اون یکی دیگه هم قبول نمی کنه (من هم که دوست داشتم پیرمرد خودش جلو بره و کار خیرش رو تموم کنه از جام تکون نخوردم!) و بعد با عصا و سرعتی کمی بیشتر از پیرزن به سمت جلوی قطار راه میافته و تقریباً در جایی که دیگه من خیلی خوب نمی بینمشون به هم میرسن و پیرمرد پول رو به پیرزن میده و بعد هم پیاده میشه ... من هم به ادامه آلبوم &lt;a href=&quot;http://delnavazha.blogfa.com/post-127.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;sleep deeply&quot;&gt;Sleep Deeply&lt;/a&gt; گوش میدم!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 15:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andaliban&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>andaliban</dc:creator>
<guid>http://andaliban.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قانون کتاب</title>
<link>http://andaliban.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;پرستویی شاید بتواند نقش یک انسان مسئولیت پذیر و سخت کوش را خوب بازی کند. شاید بتواند در نقش یک بسیجی مخلص و خداترس خوش بدرخشد. شاید بتواند به بهترین شکل نقش یک راننده تریلی را ایفا کند ولی به عقیده من نمی تواند خیلی خوب در نقش یک عاشق دلباخته ظاهر شود. کتاب قانون، فیلمی ست که بر محور داستانی تکراری و موضوعی بدیهی برای قشر فرهیخته جامعه نقش بسته است. موضوعی که شاید هنوز هم برای بسیاری دارای جذابیت باشد، و پایان خوش و خرم فیلم هم دقیقاً برای همین قشر از جامعه در نظر گرفته شده است.&lt;br /&gt;اما برای من خیلی جالب بود که حیای دخترکان ایرانی که همواره عامل عاشق شدن پسران فیلم های سالهای اخیر بوده است در این فیلم با عشوه گری های یک هنرپیشه مسیحی لبنانی جایگزین شده بود و مرد عاشق ما هم اینبار به جای یک پسرک دانشجوی لاغراندام، یک رزمنده دوران جنگ بود که امروز دیگر شکم بزرگی دارد و خیلی حس و حال این را هم ندارد که برای نماز صبح بیدار شود. کتاب قانون را می توان دید و لذت برد، هم از بازی بازیگرانش و هم از صحنه های خنده آور و  تصاویر خیابان های لبنان. اما نمی توان از آن مفهوم بدیع و ناگفته را بیرون کشید. موضوع همان انحراف ما از اصل دین و پرداختن به جزئیات خودساخته است و عمل نکردن به آنچه که می دانیم. اما حتی این فیلم به ظاهر هدایت گر هم نمی خواهد از پیچ و خم جزئیات فروع دین بیرون بیاید و به اعتقادات (که اصول دین هستند) بپردازد.&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 18:11:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andaliban&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>andaliban</dc:creator>
<guid>http://andaliban.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخرین جمعه</title>
<link>http://andaliban.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;آفتاب داره غروب می کنه&lt;br /&gt;نقاره خونه شروع کرده به نواختن&lt;br /&gt;از نیم ساعت پیش دارم تو حرم قدم میزنم&lt;br /&gt;از صبح این سومین دفعه ای که اومدم حرم&lt;br /&gt;هر کاری کردم نتونستم تو هتل بمونم&lt;br /&gt;از این صحن میرم به اون صحن. از این رواق به اون رواق&lt;br /&gt;گاهی به نماز میاستم و گاهی قرآن می خونم و گاهی وضو می گیرم&lt;br /&gt;مردم دارن آماده می شن برای نماز مغرب&lt;br /&gt;خانوما توی این صحن و آقایون توی اون یکی&lt;br /&gt;یه سری میزنم به سقا خونه &lt;br /&gt;یه چیکه آب می خورم&lt;br /&gt;احتمالاً این آخرین جمعه ای باشه که بهم مرخصی میدن تا بیام مشهد&lt;br /&gt;دو بار دیگه هم تو همین مدت آموزشی اومدم زیارت امام رضا&lt;br /&gt;همینطوریکه دارم قدم میزنم به آدمای دور و برم نگاه می کنم&lt;br /&gt;اون آقاهه داره نمی دونم از چی فیلم می گیره که منم توی فیلمش میافتم&lt;br /&gt;اون خانومه داره مهرشو جابجا می کنه&lt;br /&gt;دارن فرش ها رو پهن می کنن&lt;br /&gt;راه ها داره یکی یکی پر میشه از آدم&lt;br /&gt;صدای اذان از چهار گوشه حرم بلند میشه&lt;br /&gt;کفشهام رو در میارم&lt;br /&gt;مهر بر میدارم&lt;br /&gt;توی یکی از صف های رواق امام خمینی جا خوش می کنم و نماز می خونم&lt;br /&gt;میرم باب الرضا و برای آخرین بار ادای احترام می کنم&lt;br /&gt;با اسماعیل و محی الدین حرکت می کنیم به سمت هتل و از اونجا هم تاختی میریم پادگان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمعه، هفدهم مهرماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 14:12:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andaliban&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>andaliban</dc:creator>
<guid>http://andaliban.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاروان</title>
<link>http://andaliban.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;کلاس که تموم شد هنوز بارون می بارید و از اونجایی که یه حسی به من گفته بود که امروز حتماً باران خواهید بارید، کلاه مشکی لبه دار را با خودم آورده بودم و بدون وقفه بر سر مبارک که هنوز رشد کامل موها را بعد از دو ماه تجربه نکرده، گذاشتم. چند دقیقه ای تا ایستگاه اتوبوس های تندرو راه بود و چند ده دقیقه ای هم از ابتدای ایستگاه تا جلوی در اتوبوس کم و بیش تندرو. نمی دونم چطور شد که بعد از یکی دو ایستگاه و در آن شلوغی مثال زدنی به صندلی منتها علیه سمت راست یک اتوبوس هفده هجده متری رسیدم و یک سرو گردن از سایر مسافرین بالاتر قرار گرفتم. بارون هنوز هم زیبا و یکنواخت می بارید و بازای هر یک مسافری که پیاده می شد بیش از دو مسافر جایگزین می شد. از بین همه آهنگهای رو گوشی موبایل به یکباره نوای کاروان بنان بر دل و جان ما نشست و روحمان را از کاروان اتوبوس های طویل قرمز رنگ به کاروان زندگی آبی برد و حظی وافر در این روزگار تلخ و نه چندان روشن حاصل آمد.&lt;br /&gt;می تونید نوای دلنشین کاروان رو از &lt;a title=&quot;بنان کاروان&quot; href=&quot;http://www.box.net/shared/cvaqxb0ixp&quot;&gt;اینجا&lt;/a&gt; دانلود کنید ... شنیدن &lt;a title=&quot;قیصر امین پور&quot; target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://shad-bashid.blogfa.com/post-315.aspx&quot;&gt;این دکلمه&lt;/a&gt; هم خالی از لطف نیست.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 18:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andaliban&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>andaliban</dc:creator>
<guid>http://andaliban.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صبح روز پنجم</title>
<link>http://andaliban.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;روزها یکی پس از دیگری آمدند و رفتند تا بالاخره صبح روز پنجم رسید. هوا بی نهایت سرد بود. تمام لباسهایی که داشتم را پوشیده بودم. اورکت را با زور تونستم بپوشم و بعد هم چفیه را انداختم دور گردنم. آنقدر سنگین شده بودم که به سختی می تونستم خودم و تجهیزاتم را جابجا کنم. باید قبل از سایر نیروها به عنوان دشمن فرضی! روی کوه های اطراف موضع می گرفتیم. سلاح ها تا دندان مسلح بود و منتظر اولین انفجار بودیم تا مانور شروع شود.&lt;br /&gt;حدود یک ساعتی نبرد با دشمن فرضی (که ما باشیم) طول کشید و نهایتاً همانطور که از قبل تعیین شده بود ما شکست خوردیم. بعد از این رزم نسبتاً واقعی و کمی تا قسمتی جذاب، حلیم خوردیم و آماده شدیم تا بعد از پنج روز چادرها را جمع کنیم و به سمت پادگان حرکت کنیم. حدود ساعت 11 بود که از اردوگاه راه افتادیم و همه سختی ها را پشت سر خودمون جا گذاشتیم. &lt;br /&gt;راستش شاید تا حالا سختی جنگیدن را به این شکل لمس نکرده بودم. زندگی در چادری پر از خاک و بعضاً مار و عقرب و سنگری بر روی قله کوه و کنار آمدن با سرما و در دسترس نبودن آب و عدم وجود چیزی به نام حمام و هزار و یک سختی دیگر، همه و همه تنها بخشی از مشکلات یک میدان نبرد ساختگی بود.&lt;br /&gt;وقتی مجبور باشی با یک فانوس در دل تاریکی شب زندگی کنی تازه قدر نور را می فهمی و وقتی از ترس ربوده شدن اسلحه و تجهیزات، حتی یک لحظه خواب راحت هم نداشته باشی تازه ارزش خواب راحت را درک می کنی. نماز خواندن بر روی خاک است که ارزش فرش زیر پایت را به تو می فهماند.&lt;br /&gt;دوره آموزشی تمام شد و من در میان خستگی و دلتنگی و خوشحالی گیر افتاده ام. روزهای سخت و دشوار و گاهی سرد و بی روحی را با دوستان گرمی گذرانده ام و امیدوارم به آینده ای که هرگز در آن جنگی نباشد.&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 13:29:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andaliban&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>andaliban</dc:creator>
<guid>http://andaliban.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرا موی بلندی بود روزی</title>
<link>http://andaliban.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;چون‌ مي‌گذرد عمر چه‌ شيرين‌ و چه‌ تلخ          پيمانه‌ چو پر شود چه‌ نیشابور و چه‌ بلخ‌&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;مي‌ نوش‌ كه‌ بعد از من‌ و تو ماه‌ بسي               ‌از  سلخ‌ به‌ غره ‌ آيد از غره ‌ به‌ سلخ*&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;راستش نمی دانم از چه بگویم و از کجا؟ گویی نوشتن هم کمی فراموش کرده ام. به جایش اما جوراب شستن و پوتین واکس زدن و نارنجک انداختن آموخته ام. به جایش سینه خیز رفتن با زبان روزه زیر برق آفتاب را آموخته ام و نشانه گرفتن زیر خال سیاه و فشردن قنداق اسلحه به گودی شانه را! به جایش قدم آهسته و محکم و موزون را به پاهایام یاد داده اند.&lt;br /&gt;جداً نمی دانم چه بگویم. از حسرت مرخصی 3 ساعته بگویم یا لذت ترخیص 30 ساعته و رفتن به مشهد؟ از هم خدمتی 21 ساله بگویم یا آن جوان 27 ساله متاهل با دو فرزند قد و نیم قد؟ خدا را چه دیده ای، شاید هم تصمیم گرفتم از قطار درجه یک! بگویم یا بیدارباش ساعت سه و نیم و خاموشی ساعت 9 یا غذاهایی که بی وقفه به سطل آشغال تحویلشان دادم یا نمازهای جماعت صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشا یا صف حمام  یا نوع نگاه مردم به ما در شهر یا هزار اتفاق تازه دیگر در زندگی جدید.&lt;br /&gt;چه من بخواهم و چه نخواهم، حدود نیمی از دوره گذشته و نیمه دیگرش هم خواهد گذشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*: این ابیات بر روی یکی از وجوه آرامگاه خیام نوشته شده بود که البته کمی هم با متن موجود در کتاب ها متفاوت است.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 19 Sep 2009 02:08:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andaliban&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>andaliban</dc:creator>
<guid>http://andaliban.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
