تبليغاتX
عندلیبان - مترو

- پیرزن به سختی وارد قطار میشه. دوتا از مردای با غیرت که یکیشون کنار من نشسته وقتی سختی گام برداشتن پیرزن رو دیدند به سرعت بلند شدند تا او بنشیند (البته ما هم قصد برخاستن داشتیم ولی دوستان در کار خیر آنقدر عجله داشتند که چیزی به ما نرسید!). پیرزن به آرامی تشکر و لطف آقایان را رد کرد. بعد هم شروع کرد به گفتن از زندگی سخت خود و خانواده اش و درخواست کمک از بزرگ مردانِ مترو نشین.

- پیرمرد اما با سه چهار متر فاصله از پیرزن جلوی من نشسته. وقتی پیرزن داره حرف میزنه، یهو دست پیرمرد میلرزه؛ شاید هم دلش. بی هوا دستش رو میبره به سمت جیبش تا پول در بیاره ولی فراموش می کنه که با همون دست عصاشو به شکل عمودی نگه داشته. عصا میوفته روی پای نفر کناری و پیرمرد که حسابی دستپاچه شده عذرخواهی می کنه و خم میشه که عصا رو برداره.

- پیرزن با پاهایی که به سختی می تونن حرکت کنند و چشمانی که پر از درده در طول تونل قطار راه میافته و یواش یواش از جلوی من و پیرمرد که مشغول برداشتن عصا و عذرخواهی از نفر کناریه عبور می کنه (بازم آقای بغل دستی زودتر از من دست به کار میشه و یه دویست تومانی میذاره توی دست پیرزن و من باز هم از کار خیر جا می مونم!).

- تا پیرمرد سرشو بلند کنه و پولشو از جیبش دربیاره و یک صدتومنی رو جدا کنه، پیرزن ده بیست قدمی پیش رفته و دیگه به راحتی قابل دسترس نیست. پیرمرد دل دل می کنه و نهایتاً تصمیم می گیره بلند بشه و به سمت پیرزن بره. اول به یکی دیگه میگه که این پول رو بده به اون پیرزن که اون یکی دیگه هم قبول نمی کنه (من هم که دوست داشتم پیرمرد خودش جلو بره و کار خیرش رو تموم کنه از جام تکون نخوردم!) و بعد با عصا و سرعتی کمی بیشتر از پیرزن به سمت جلوی قطار راه میافته و تقریباً در جایی که دیگه من خیلی خوب نمی بینمشون به هم میرسن و پیرمرد پول رو به پیرزن میده و بعد هم پیاده میشه ... من هم به ادامه آلبوم Sleep Deeply گوش میدم!

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 18:45 توسط مصطفی |