مدیریت می خونم ... اینجا از روزمرگیها و علایقم می نویسم ... به موسیقی سنتی بسیار علاقه مندم ... عندلیبان (Andaliban.ir) هم به تازگی وارد سهسالگی شده و حالا حالاها قصد داره به زندگیش ادامه بده... مصطفی andalib85 [AT] gmail
همه ما می توانیم در نبردهای بسیاری پیروز شویم اما خو گرفتن به این اندیشه که ممکن است مدام در نبردها فاتح شویم بی آنکه جنگ به نفع ما خاتمه یابد ،شهامت فراوانی لازم دارد.
تو خواب و بیداری صدای موبایلم بلند شد. با خودم گفتم حتماً دوباره ساعت رو گذاشتم سر زنگ. خوب که نگاه کردم دیدم انگار داره زنگ میخوره. شماره آشنا نبود و صدایی هم که جواب سلامم رو داد. گفت برای گزینش باید بیایید؛ اونم همین امروز و حداکثر تا یک ساعت و نیم دیگه. اصلاً نفهمیدم چطوری خودم رو رسوندم. بهم یه نامه داد و کلی مدارک دیگه که قبلاً خودم داده بودم بهشون. گفت خیلی سریع خودم رو برسونم به محل گزینش. سه نفر بودیم که با هم رفتم اونجا. آقای گزینه چندتا برگه داد که پر کنیم. تو برگه ها کلی سوال بود. از فلسفه خلقت انسان تا اعضای دائم شورای امنیت و حق وتو! بعد از حدود نیم ساعت که ما هی نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم آقای گزینه از اتاقش اومد بیرون و گفت تشریف بیارین داخل. داخلش هم یه حالت عجیبی داشت. بین صندلی من با آقای گزینه حدود 5 متر فاصله بود و دقیقاً روبروی هم بودیم. آقای گزینه از همون اول شروع کرد به نوشتن. از اسم مدرسه ابتدایی شروع کرد و همینجوری تا ته فوق لیسانس پیش رفت. بعد شروع کرد به سوال در مورد تعداد رکعات نمازهای روزانه و نماز جمعه و نظر من در مورد نظام و قانون اساسی! هر یه کلمهای که من میگفتم آقای گزینه 2 خط مینوشت. ازم پرسید نماز جمعه شرکت میکنم؟ ازم پرسید در راهپیمایی و انتخابات حضور داشتهام؟ ازم پرسید اصول و فروع دین چیه؟ ازم پرسید حدیث ثقلین چی میگه؟ ازم پرسید ... دست آخر من حدود 10 دقیقهای ساکت بودم و آقای گزینه بدون توقف مینوشت. بعدشم با لبی خندان خداحافظی کردیم و اومدیم پی کار خودمون. این هم تجربهای بود و باعث شد بعد از مدتها حسابی تو دلم بخندم.
پینوشت: روزهای تلخی رو دارم میگذرونم، مثل خیلی های دیگه ... این نامه دکتر علیرضا بهشتی به پدرشون رو بخونید.
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 22:41 توسط مصطفی
|