امروز سالگرد درگذشت بیبی بود. همه چیز خوب بود، میوه و شربت و حلوا و گل و مداح و صندلی و شام. مهمونا هم خوب بودن، اومده بودن تا برای آخرین بار رفتن بیبی رو به ما تسلیت بگن. من بیشتر به بیبی فکر میکردم، به یک سال نبودنش، به زندگی بعد از مرگِ بیبی، به اینکه الان تو اون دنیا براش جشن تولد یک سالگی گرفتن.
امروز بغض رو فقط تو چشمای برادر بیبی دیدم. یکساله که تنها خواهرش رو از دست داده.