تبليغاتX
عندلیبان

امروز سالگرد درگذشت بی‌بی بود. همه چیز خوب بود، میوه و شربت و حلوا و گل و مداح و صندلی و شام. مهمونا هم خوب بودن، اومده بودن تا برای آخرین بار رفتن بی‌بی رو به ما تسلیت بگن. من بیشتر به بی‌بی فکر می‌کردم، به یک سال نبودنش، به زندگی بعد از مرگِ بی‌بی، به اینکه الان تو اون دنیا براش جشن تولد یک سالگی گرفتن.
امروز بغض رو فقط تو چشمای برادر بی‌بی دیدم. یکساله که تنها خواهرش رو از دست داده.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:29 توسط مصطفی |

إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ
خداوند سرنوشت هيچ قوم (و ملتي) را تغيير نمي‏دهد مگر آنكه آنها خود را تغيير دهند


بعضی روزها تو زندگی با روزای دیگه فرق دارند، گاهی این روزا خیلی سخت میگذرن و گاهی هم خیلی شاد، بعضیهاشون پر از خاطره هستن و بعضی‌ دیگه پر از تجربه؛ روزایی مثل همین روز دفاع از پایان‌نامه. خیلی دوست دارم پست مربوط به این‌طور روزها را تو همون روز بنویسم ولی در این مورد امکانش برام فراهم نشد و با یک روز تاخیر می‌نگارم!

مجلس اول: قبل از شروع جلسه
صبح زود از خواب بیدار شدم و به اندازه دو وعده صبحونه خوردم، چون دفاع ساعت 12 شروع میشد و فرصتی برای نهار خوردن نبود؛ البته قبلش نماز خونده بودم و حسابی از بعد معنوی خودم رو تغذیه کرده بودم، چون دفاع ساعت 12 شروع می‌شد و فرصتی برای نماز ظهر هم نبود! حدود ساعت 8 و نیم بود که از خونه زدم بیرون، به اصرار مامان، اول رفتم و یک فیلم برای دوربین گرفتم، تا در صورتی که امکانش بود از جلسه فیلم بگیریم (الان خیلی خوشحالم که به حرف مامان گوش دادم، فیلم جالبی شد). حدود ساعت 9 و نیم بود که رسیدم دانشگاه. اول رفتم دفتر استاد مشاور و نسخه نهایی را دادم به مسئول دفترشون و بعد هم رفتم پیش دکتر شیرازی، تا هم جلسه دفاع را یادآوری کنم و هم آخرین توصیه‌ها را بشنوم و در آخر هم، نسخه نهایی را دادم خدمت یکی از اساتید داور. دیگه خیالم از سه تا از اساتید راحت شده بود و از قبل خیالم از اون یکی استاد داور هم راحت بود  و می دونستم که جلسه رو فراموش نمی‌کنن؛ بعد رفتم سراغ آبدارچی دانشکده و ازش خواستم که زحمت میوه و شیرینی جلسه دفاع رو بکشه و قول مساعد دادم که از خجالتش در خواهم اومد( البته به قولمان هم عمل کردیم). حالا دیگه حدود ساعت 10 و نیم بود و حسین رسیده بود دانشگاه؛ به اتفاق حسین رفتیم و میوه و شیرینی و دوربین را از تو ماشین آوردبم و تحویل خانم آبدارچی دانشکده دادیم و ایشان هم خیالمان را راحت کردند، از بابت پذیرایی آبرومند! بعد با حسین برگشتیم کتابخونه دانشکده، جاییکه صفا و احسان رو همیشه میشه توش پیدا کرد. علی هم بود و من هم شروع کردم فیلمبرداری. ساعت یازده و نیم بود که امیر هم پیداش شد و مسئولیت فیلمبرداری را برعهده گرفت و انصافاً هم کار خیلی قشنگی از آب در آورد. چند دقیقه‌ای مونده به ساعت 12 وارد کلاسی شدیم که قرار بود جلسه دفاع برگزار بشه، و بعد خیلی سریع با کمک حسین و امیر میوه‌ها را چیدیم و من کامپیوتر را آماده کردم. متاسفانه ال سی دی اون کلاس مشکل داشت و رنگ قرمز رو نشون نمی‌داد و از طرفی رنگ اصلی پیش زمینه اسلایدهای من هم قرمز بود؛ تقریباً پیش‌زمینه خیلی از صفحات فایل ارائه متمایل به سیاه شده بود و خیلی شکل جالبی نداشت (که در ابتدای جلسه توضیح داده شد!). میثم، جلیل، علی، احسان و یکی دو نفر دیگه که نمی‌شناختمشون هم تو همین بین وارد کلاس شدن و دکتر شیرازی هم با 10 دقیقه تاخیر، قبل از سایر اساتید وارد کلاس شد و بعد سایر اساتید تشریف آوردن. فکر می‌کنم حدود ساعت 12 و ربع بود که جلسه به طور رسمی شروع شد.

مجلس دوم: جلسه دفاع
جلسه رو با آیه‌ای که در ابتدای پست نوشتم شروع کردم و بعد یکی یکی اسلایدها را رفتم جلو. صحبت‌های من حدود یک ساعتی طول کشید. دکتر میر و علی روستا هم با تاخیر حدوداً 45 دقیقه‌ای وارد کلاس شدن. دکتر شیرازی زیاد حرفمو قطع می‌کرد و هرجا که احساس می‌کرد مشکلی وجود دارد تذکر می‌داد! اساتید داور و مشاور تا انتهای صحبت‌های من حرفی نزدن ولی بعدش حسابی ریختن سرم و تا می‌تونستن گیر دادن؛ البته دکتر شیرازی کم و بیش سعی می‌کرد جلسه رو تحت کنترل داشته باشه. بعد از اینکه اساتید داور حسابی ایراد وارد کردند به کار و از مشکلاتش گفتند، یک مرتبه استاد مشاور سر برآورد و آنچنان سخنانی در وصف این تحقیق ایراد نمود که همگان انگشت به دهان به تحقیق ما  (و البته خودمان) نگاه می‌کردند و فریادهای احسنتشان را می‌شد از اعماق دلهایشان، با گوش جان شنید! در این لحظات بود که دکتر شیرازی جلسه را جمع و جور کرد و ما را به بیرون هدایت فرمود (بنده برای این لحظه، ثانیه شماری می‌کردم) تا اساتید محترم بعد از تبادل نظر نمره نهایی را اعلام نمایند. بعد از یک تبادل نظر طولانی ما به جلسه برگشتیم و دکتر شیرازی نمره هجده و نیم و درجه عالی را برای ما و همگان اعلام کردند.

مجلس آخر: بعد از دفاع
اساتید که معلوم بود همگی تا ساعت 2 گرسنگی را تحمل کرده بودند، به سرعت هرچه تمام‌تر جلسه را ترک کردند و قبل از رفتن هم به ما حسابی تبریک گفتند. ما هم کمی با دوستان خوش و بش کردیم و دخل آنچه باقی مانده بود را آوردیم تا با قلبی آرام و دستانی خالی به منزل برگردیم. حسین و میثم کار داشتند و خیلی زود رفتند؛ اما علی روستا، امیر و دکتر میر با من ماندند و مسیر برگشت را با هم بودیم و همه مسیر جلسه دفاع راعالمانه نقد و بررسی می‌کردیم!

- اینگونه بود که این روز هم سپری شد و ما از تحصیل در این دوره فارغ شدیم.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 22:31 توسط مصطفی |