تبليغاتX
عندلیبان
. حوضی به طول حدوداً 60 قدم و عرض 40 رو تو ذهنتون نقاشی کنید؛ حالا  دور تا دور همون حوض یه عالمه درخت سی چهل ساله رو با فاصله هفت هشت قدم از لبه حوض و بعد ده پونزده نفر زن و مرد ِریز و درشت رو که به دور حوض می‌چرخند - تا هم ورزشی کرده باشند و هم قدری ذهن خود را از مشکلات روزانه آزاد کنند- به تصویر بکشید. منم خیلی وقتا جزو این گروه هستم و به دور این حوض زیبا و دلنشین می‌چرخم ... امروز یک‌مرتبه بعد از چهار دور متوجه شدم که فقط من دارم در جهت عقربه‌های ساعت می‌چرخم و بقیه که حدوداً ده نفری می‌شدند در خلاف جهت من طواف می‌کردند!

.. این روزا کمتر اینجا می‌نویسم و تمام انرژی و وقت خودم را گذاشته‌ام که پایان‌نامه رو این ترم به پایان برسونم. فعلاً از نظر خودم چیز زیادی تا تموم شدن کار باقی نمونده تا ببینم نظر اساتید چی باشه. به احتمال خیلی زیاد تا زمان دفاع از پایان نامه اینجا فقط در مورد همین موضوع مطلب بنویسم ... فردا شونزدهم آذر روز دانشجوست و اگه من این ترم دفاع کنم تا اطلاع ثانوی از جرگه دانشجویان عزیز خارج خواهم شد.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 19:38 توسط مصطفی |

اخبار ساعت 2 بعدازظهر یه آقایی رو نشون می‌داد که تقریباً دوتا پاش هم معلول بود و با این حال یه قله سه هزار و هشتصد متری رو فتح کرده بود ... تقریباً داشت روی برف به صورت سینه‌خیز راه می‌رفت ... خیلی بهم بر خورد، منم شال و کلاه کردم و رفتم تو پارک به مدت 25 دقیقه یک نفس پیاده‌روی کردم!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 22:52 توسط مصطفی |

نگاه‌های گرم پیرزن، منو یاد چشمای معصوم بی‌بی می‌نداخت. با وجود اینکه مسیرم دور می‌شد، همیشه راه‌م رو یه جوری انتخاب می‌کردم که از کوچه اونا بگذره و می‌دونستم که لب پنجره (منتظر ره‌گذر) نشسته و با چشماش جواب سلامم رو می‌ده  ... همین ده دقیقه پیش "باز از آن کوچه گذشتم" ... پیرزن دیگه نبود ...

پی‌نوشت: آهنگ "کوچه" با صدای "بیژن بیژنی" رو از اینجا دانلود کنید
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 19:52 توسط مصطفی |