ميرزا اسدالله گفت :
- بهتر از اين است که بوی دنيازدگی بدهد و بوی خون. و اصلا آن چه را تو واماندگی میدانی، من نجابت میدانم .
ميرزاعبدالزکی گفت :
- همان نجابتی که همهی پيرزنهای وامانده دارند؟ خوب البته جانم، وقتی از جايت تکان نخوری، کمترين نتيجهاش اين است که نجيب میمانی. عين پيرزنها.
ميرزا اسدالله گفت :
- نه آقا سيد، نجابت و واماندگی از دو مقولهی مختلف است. آدم وامانده قدرت عمل ندارد. اما نجيب کسی است که قدرت عمل داشته باشد و کف نفس کند.
حسن آقا گفت :
- خوب چه ربطی به کار ما دارد؟
ميرزااسدالله گفت :
- اين جوری ربط دارد که اين آقا سيد خيال کرده برای شرکت در حکومت آدمی مثل من درمانده است. و بايد جالينوس دوران بود يا قدرت جابهجا کردن کوه احد را داشت. تا لايق شرکت در حکومت شد. و اشتباهش همين جا است. آقا سيد! برای اينکه روی آب بيابی فقط بايد سبک باشی. اما مرواريد هميشه ته آب میماند. مگر غواص دنبالش بفرستی. برای شرکت در حکومت کافیست کمی باهوش باشی و بفهمی کشش قدرت به کدام سمت است. بعد هم بلد باشی چشمت را ببندی، البته اوايل کار چون بعد عادت میشود و حتی چشم باز وجدان هم چيزی را نمیبيند. کاری که مرد می خواهد ، پشت کردن به اين خوان يغما است.
حسن آقا گفت :
- آخر ارسطو هم در جهانگشايی اسکندر شرکت داشت، نظام الملک هم وزارت کرد، بيرونی هم دنبال محمود رفت هند، و خليفه ی بغداد را به دستور خواجه نصير لای نمد ماليدند. راجع به اينها چه میگويی؟ و هزاران نفر ديگر که خودت بهتر از من میشناسی.
ميرزا اسدالله گفت :
- هرکدام از اين حکما که شمردی با همهی حکمتشان، آدمی بودهاند مثل همهی آدمها. معصوم نبودهاند. همهشان گناهی کردهاند و کفاره ای دادهاند، ارسطو منطق را گذاشت تا جانشينان شاگردش ، فصيح و بليغ ، عذر گناهان او را بخواهند . بيرونی به آب «ماللهند» خون آن همه هندو را که محمود کشت ، از دستهای خودش شست. و خواجهنصير خيلی سعی کرد که در کتاب اخلاق خودش غسل بکند، و نظام الملک که اصلا يکی بود مثل همين خانلرخان حی و حاضر ، که چون هوا را پس ديده، فرستاه دنبال مسودهی اشعارش. بهت قول میدهم که اگر اوضاع به صورت اول برگشت و تاريخ را همانهايی نوشتند که تا به حال نوشتهاند ، دويست سال ديگر همين مسودههای خانلرخان بشود يک ديوان شعر پر سروصدا ، و شايد به آب طلا هم نوشته شود. همهی اينها که شمردی در نظر من طفيلیهای قدرتاند . کنههايی زير دم قاطر چموش قدرت چسبيده. آن هم قدرتی که بناش زير ظلم است، نه قدرت حق. قدرت حق در کلام شهداست. به همين دليل من تاريخ را از دريچه ی چشم شهدا میبينم . از دريچهی چشم مسيح و علی و حلاج و سهروردی. نه از روی نوشتهی زرنگار حکمای رسيده که انوشيروان آدمی را عادل نوشتهاند با آن همه سرب داغ که به گلوی مزدکیها ريخت.
حسن آقا گفت :
- پس تو دنبال معصوم میگردی ؟
ميرزااسدالله گفت :
- چه میشود کرد. هرکسی دنبال چيزی میگردد که ندارد.
حسن آقا گفت :
- آخر آنهايی هم که منتظر امام زمانند، همين را میگويند.
ميرزا اسدالله گفت :
- می دانی حسن آقا! عصمت يک امر نسبی است. و برای رسيدن بهش يا برای انتخابش، آدم هر لحظهای سر يک دوراهی است. دوراهی حق و باطل. ديگر لازم نيست سالهای سال انتظارش را بکشی. اما آن کسی که منتظر ظهور امام زمان است، دست کم اينجور حکومتها را حکومت «ظلمه» میداند . يعنی قبولشان ندارد.
حسن آقا گفت :
- اما میبينی که اين جور حکومتها هستند. سر و مرو گنده هم هستند. و به قول خودت همهشان هم با تکيه به قدرت ظلم.
ميرزا اسدالله گفت :
- و به همين دليل هم است که من از دريچهی چشم شهدا به دنيا نگاه میکنم.
حسن آقا گفت :
- و به همين دليل هم است که هر کس منتظر امام زمان است، دست روی دست میگذارد و در مقابل هيچ ظلمی از جا نمیجنبد. دل همهی اين جور آدمها به همان حرفهای تو خوش است. به نجابت، به عصمت، به در انتظار معصوم ماندن. و میبينی که طلسم اين دور و تسلسل را آخر يک جايی بايد شکست. بعد هم مگر تونمیگويی گذشت آن زمانی که مذاهب عامل اصلی تحول بودند؟ و مگر نمیدانی که خارج از محيط مذاهب ، شهادت معنی خودش را از دست می دهد؟
ميرزااسدالله گفت :
- نه؛ از دست نمیدهد. و اصلا من قبول ندارم که شهادت، مختص قلمرو مذاهب باشد.
ميرزا عبدالزکی گفت :
- شماها، جانم داريد از حد عقل من بالاتر میرويد. اصلا آميرزا ، من هم اعتقادی به حرف و سخن اين قلندرها ندارم؛ جانم. اما وقتی کارد به استخوان رسيد و روزگار خراب شد و ديگر بويی از خوشبختی نيامد؛ آخر جانم هرکسی حق دارد به خودش بگويد که شايد خوشبختی در اين راه تازه باشد! و شايد تا حالا ما نمیفهميديم. پس برويم زير بالشان را بگيريم. شايد زندگی راحت تر بشود.
ميرزا اسدالله گفت :
- زندگی برای آدم بیفکر هميشه راحت است. خورد و خواب است، و رفتار بهايم. اما وقتی پای فکر به ميان آمد، تو بهشت هم که باشی آسوده نيستی. مگر چرا آدم ابوالبشر از بهشت گريخت؟ برای اين که عقل به کله اش آمد و چون و چرايش شروع شد. خيال میکنيد بار امانتی که کوه از تحملش گريخت و آدم قبولش کرد چه بود؟ آدم زندگی چارپايی را توی بهشت گذاشت و رفت به دنيای پر از چون و چرای عقل و وظيفه، به دنيای پر از هول و هراس بشريت.
حسن آقا گفت :
- از اول خلقت تا حالا اين همه از ابوالبشر حرف زده ايم، بس نيست؟ آخر چرا از آدم گرفتار امروزی حرف نزنيم؟ میدانيم که جد اول بشر چه کرد و چرا کرد، اما تکليف اين نبيرهی درمانده او چيست؟ اين که بشنيد و تماشاچی رذالتها باشد؟ اگر آدم از بهشتی گريخت که زير سلطهی غرايز حيوانی بود، ما در دوزخی گرفتاريم که زير سلطهی شهوات و رذالت هاست. همان حق و وظيفهای که تو میگويی، به من حکم می کند که مثل ديگر آدمیزادها حرکت میکنم، عمل میکنم، اميدوار باشم، مقاومت کنم و به ظلم تن در ندهم. و شهيد بشوم تا دست کم تو از دريچهی چشم من به دنيا نگاه کنی ...
پینوشت1: نون والقلم یکی از کتابهای جلاله که برای من خیلی جالب بود ... تو بعضی از صفحات جلال واقعاً موشکافانه به برخی مسائل مهم میپردازد ... خوندن این کتاب رو بهتون توصیه میکنم.
پینوشت2: این کتاب رو میتونید
اینجا بخونید و یا از
اینجا دانلود کنید.
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 22:19 توسط مصطفی
|