تبليغاتX
عندلیبان

... باد سرد از برون نعره مي زد
آتش اندر دل كلبه مي سوخت
دختري ناگه از در درآمد
كه همي گفت و بر سر همي كوفت
                                        "اي دل من ، دل من ، دل من"
آه از قلب خسته بر آورد
در بر ما درافتاد و شد سرد
اين چنين دختر بيدلي را
هيچ داني چه زار و زبون كرد؟
                                        عشق فاني كننده، منم عشق
حاصل زندگاني منم ، من
روشني جهاني منم ، من
من، فسانه، دل عاشقانم
گر بود جسم و جاني، منم، من
                                        من گل عشقم و زاده ي اشك ...

نیما در سرآغاز این منظومه میگه:

به پیشگاه استاد "نظام وفا" تقدیم می کنم:
هرچند که می دانم این منظومه هدیه ناچیزیست، اما او اهالی کوهستان را به سادگی و صداقتشان خواهد بخشید.
نیما یوشیج – دیماه 1301

مدتها پیش قسمتهایی از این شعر بلند را با صدای ایرج بسطامی شنیده بودم که می تونید از اینجا دانلود کنید. محسن نامجو هم در آلبوم آخرش بخش هایی از آن را خوانده که از اینجا قابل دانلوده.

شما کدوم یکی از این دوتا رو ترجیح می دید؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 22:13 توسط مصطفی |

- پیرزن به سختی وارد قطار میشه. دوتا از مردای با غیرت که یکیشون کنار من نشسته وقتی سختی گام برداشتن پیرزن رو دیدند به سرعت بلند شدند تا او بنشیند (البته ما هم قصد برخاستن داشتیم ولی دوستان در کار خیر آنقدر عجله داشتند که چیزی به ما نرسید!). پیرزن به آرامی تشکر و لطف آقایان را رد کرد. بعد هم شروع کرد به گفتن از زندگی سخت خود و خانواده اش و درخواست کمک از بزرگ مردانِ مترو نشین.

- پیرمرد اما با سه چهار متر فاصله از پیرزن جلوی من نشسته. وقتی پیرزن داره حرف میزنه، یهو دست پیرمرد میلرزه؛ شاید هم دلش. بی هوا دستش رو میبره به سمت جیبش تا پول در بیاره ولی فراموش می کنه که با همون دست عصاشو به شکل عمودی نگه داشته. عصا میوفته روی پای نفر کناری و پیرمرد که حسابی دستپاچه شده عذرخواهی می کنه و خم میشه که عصا رو برداره.

- پیرزن با پاهایی که به سختی می تونن حرکت کنند و چشمانی که پر از درده در طول تونل قطار راه میافته و یواش یواش از جلوی من و پیرمرد که مشغول برداشتن عصا و عذرخواهی از نفر کناریه عبور می کنه (بازم آقای بغل دستی زودتر از من دست به کار میشه و یه دویست تومانی میذاره توی دست پیرزن و من باز هم از کار خیر جا می مونم!).

- تا پیرمرد سرشو بلند کنه و پولشو از جیبش دربیاره و یک صدتومنی رو جدا کنه، پیرزن ده بیست قدمی پیش رفته و دیگه به راحتی قابل دسترس نیست. پیرمرد دل دل می کنه و نهایتاً تصمیم می گیره بلند بشه و به سمت پیرزن بره. اول به یکی دیگه میگه که این پول رو بده به اون پیرزن که اون یکی دیگه هم قبول نمی کنه (من هم که دوست داشتم پیرمرد خودش جلو بره و کار خیرش رو تموم کنه از جام تکون نخوردم!) و بعد با عصا و سرعتی کمی بیشتر از پیرزن به سمت جلوی قطار راه میافته و تقریباً در جایی که دیگه من خیلی خوب نمی بینمشون به هم میرسن و پیرمرد پول رو به پیرزن میده و بعد هم پیاده میشه ... من هم به ادامه آلبوم Sleep Deeply گوش میدم!

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 18:45 توسط مصطفی |

پرستویی شاید بتواند نقش یک انسان مسئولیت پذیر و سخت کوش را خوب بازی کند. شاید بتواند در نقش یک بسیجی مخلص و خداترس خوش بدرخشد. شاید بتواند به بهترین شکل نقش یک راننده تریلی را ایفا کند ولی به عقیده من نمی تواند خیلی خوب در نقش یک عاشق دلباخته ظاهر شود. کتاب قانون، فیلمی ست که بر محور داستانی تکراری و موضوعی بدیهی برای قشر فرهیخته جامعه نقش بسته است. موضوعی که شاید هنوز هم برای بسیاری دارای جذابیت باشد، و پایان خوش و خرم فیلم هم دقیقاً برای همین قشر از جامعه در نظر گرفته شده است.
اما برای من خیلی جالب بود که حیای دخترکان ایرانی که همواره عامل عاشق شدن پسران فیلم های سالهای اخیر بوده است در این فیلم با عشوه گری های یک هنرپیشه مسیحی لبنانی جایگزین شده بود و مرد عاشق ما هم اینبار به جای یک پسرک دانشجوی لاغراندام، یک رزمنده دوران جنگ بود که امروز دیگر شکم بزرگی دارد و خیلی حس و حال این را هم ندارد که برای نماز صبح بیدار شود. کتاب قانون را می توان دید و لذت برد، هم از بازی بازیگرانش و هم از صحنه های خنده آور و  تصاویر خیابان های لبنان. اما نمی توان از آن مفهوم بدیع و ناگفته را بیرون کشید. موضوع همان انحراف ما از اصل دین و پرداختن به جزئیات خودساخته است و عمل نکردن به آنچه که می دانیم. اما حتی این فیلم به ظاهر هدایت گر هم نمی خواهد از پیچ و خم جزئیات فروع دین بیرون بیاید و به اعتقادات (که اصول دین هستند) بپردازد.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:41 توسط مصطفی |

آفتاب داره غروب می کنه
نقاره خونه شروع کرده به نواختن
از نیم ساعت پیش دارم تو حرم قدم میزنم
از صبح این سومین دفعه ای که اومدم حرم
هر کاری کردم نتونستم تو هتل بمونم
از این صحن میرم به اون صحن. از این رواق به اون رواق
گاهی به نماز میاستم و گاهی قرآن می خونم و گاهی وضو می گیرم
مردم دارن آماده می شن برای نماز مغرب
خانوما توی این صحن و آقایون توی اون یکی
یه سری میزنم به سقا خونه
یه چیکه آب می خورم
احتمالاً این آخرین جمعه ای باشه که بهم مرخصی میدن تا بیام مشهد
دو بار دیگه هم تو همین مدت آموزشی اومدم زیارت امام رضا
همینطوریکه دارم قدم میزنم به آدمای دور و برم نگاه می کنم
اون آقاهه داره نمی دونم از چی فیلم می گیره که منم توی فیلمش میافتم
اون خانومه داره مهرشو جابجا می کنه
دارن فرش ها رو پهن می کنن
راه ها داره یکی یکی پر میشه از آدم
صدای اذان از چهار گوشه حرم بلند میشه
کفشهام رو در میارم
مهر بر میدارم
توی یکی از صف های رواق امام خمینی جا خوش می کنم و نماز می خونم
میرم باب الرضا و برای آخرین بار ادای احترام می کنم
با اسماعیل و محی الدین حرکت می کنیم به سمت هتل و از اونجا هم تاختی میریم پادگان.

جمعه، هفدهم مهرماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 17:42 توسط مصطفی |

کلاس که تموم شد هنوز بارون می بارید و از اونجایی که یه حسی به من گفته بود که امروز حتماً باران خواهید بارید، کلاه مشکی لبه دار را با خودم آورده بودم و بدون وقفه بر سر مبارک که هنوز رشد کامل موها را بعد از دو ماه تجربه نکرده، گذاشتم. چند دقیقه ای تا ایستگاه اتوبوس های تندرو راه بود و چند ده دقیقه ای هم از ابتدای ایستگاه تا جلوی در اتوبوس کم و بیش تندرو. نمی دونم چطور شد که بعد از یکی دو ایستگاه و در آن شلوغی مثال زدنی به صندلی منتها علیه سمت راست یک اتوبوس هفده هجده متری رسیدم و یک سرو گردن از سایر مسافرین بالاتر قرار گرفتم. بارون هنوز هم زیبا و یکنواخت می بارید و بازای هر یک مسافری که پیاده می شد بیش از دو مسافر جایگزین می شد. از بین همه آهنگهای رو گوشی موبایل به یکباره نوای کاروان بنان بر دل و جان ما نشست و روحمان را از کاروان اتوبوس های طویل قرمز رنگ به کاروان زندگی آبی برد و حظی وافر در این روزگار تلخ و نه چندان روشن حاصل آمد.
می تونید نوای دلنشین کاروان رو از اینجا دانلود کنید ... شنیدن این دکلمه هم خالی از لطف نیست.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:17 توسط مصطفی |