تبليغاتX
عندلیبان
چون‌ مي‌گذرد عمر چه‌ شيرين‌ و چه‌ تلخ          پيمانه‌ چو پر شود چه‌ نیشابور و چه‌ بلخ‌
مي‌ نوش‌ كه‌ بعد از من‌ و تو ماه‌ بسي               ‌از  سلخ‌ به‌ غره ‌ آيد از غره ‌ به‌ سلخ*

راستش نمی دانم از چه بگویم و از کجا؟ گویی نوشتن هم کمی فراموش کرده ام. به جایش اما جوراب شستن و پوتین واکس زدن و نارنجک انداختن آموخته ام. به جایش سینه خیز رفتن با زبان روزه زیر برق آفتاب را آموخته ام و نشانه گرفتن زیر خال سیاه و فشردن قنداق اسلحه به گودی شانه را! به جایش قدم آهسته و محکم و موزون را به پاهایام یاد داده اند.
جداً نمی دانم چه بگویم. از حسرت مرخصی 3 ساعته بگویم یا لذت ترخیص 30 ساعته و رفتن به مشهد؟ از هم خدمتی 21 ساله بگویم یا آن جوان 27 ساله متاهل با دو فرزند قد و نیم قد؟ خدا را چه دیده ای، شاید هم تصمیم گرفتم از قطار درجه یک! بگویم یا بیدارباش ساعت سه و نیم و خاموشی ساعت 9 یا غذاهایی که بی وقفه به سطل آشغال تحویلشان دادم یا نمازهای جماعت صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشا یا صف حمام  یا نوع نگاه مردم به ما در شهر یا هزار اتفاق تازه دیگر در زندگی جدید.
چه من بخواهم و چه نخواهم، حدود نیمی از دوره گذشته و نیمه دیگرش هم خواهد گذشت.

*: این ابیات بر روی یکی از وجوه آرامگاه خیام نوشته شده بود که البته کمی هم با متن موجود در کتاب ها متفاوت است.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 5:39 توسط مصطفی |

چندروز پیش داشتم با دوستی در مورد محل آموزشی صحبت می کردم. آقای دوست ضمن تعریف داستان اعزام به خدمت خودشون، تاکید داشتند که "از این ستون به اون ستون فرج است". ایشون می‌گفتند که قرار بوده برای دوره آموزشی به سمنان اعزام بشوند که از شانس گل شون روز اعزام به تهران منتقل شده اند. من خوش باورم دیگه داشت یواش یواش باورم می شد که ممکنه این ضرب المثل قدیمی درست از آب دربیاد. فقط وقت خداحافظی یادم رفت از این دوست عزیز محل دقیق ستون را بپرسم و همین شد که امروز صبح که رفته بودم برای اعزام جای ستون عوض شد و من بجای یزد اعزام شدم به یک جای دیگر. این یک جای دیگر البته شاید کمی خنک تر باشد ولی از بعد مسافت 200 کیلومتر ناقابل از یزد دورتر است. این شهرِ کم و بیش مقدس آرامگاه حکیمی زیبا سخن را هم در خود دارد. آنطور که شنیده ام خیام در آنجا خوابانده شده است. به هر حال برحسب وظیفه‌ای که داشتم گفتم شما هم باخبر باشید که ما به جایی دیگر اعزام می شویم و مثلاً دیگر از ما انتظار قطاب نداشته باشید! ضمناً کنتور خدمت ما به نظام هم از دیشب به کار افتاده و همکنون چیزی حدود 20 ساعت از خدمتگزاری ما می‌گذرد و تا چهارشنبه هم که در پای سفره بابا هستیم جزو همین خدمتگزاری محسوب می شود.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 19:36 توسط مصطفی |