تبليغاتX
عندلیبان

راستش تا اونجایی که یادم میاد خیلی آدم ناشکری نبودم. همیشه سعی کردم از شرایط موجود لذت ببرم و عمق وجودم را هرگز به خاطر مسائل پیش پا افتاده (از نظر من تقریباً کل زندگی پیش پا افتاده‌ست) ناراحت نکنم. ولی نمی‌دونم چرا چرخ زمونه اصرار داره که در مورد همه اتفاقات زندگی، تمام حالات ممکن را به من نشون بده. مثلاً همین خدمت سربازی. ما که گردنمون از مو هم نازکتر بود و رفتیم زیر تیغ خدمت نسبتاً مقدس سربازی تا کل دوران زندگی‌مون به دو نیمه تقسیم بشه (قبل و بعد از سربازی!). حالا تا اینجای کار قبول ولی چرا شروع دوره آموزشی باید همزمان باشه با شروع ماه رمضان (اونم تو تابستون)! حالا اصلاً اینشم قبول، ولی آخه چرخ گردنده زمونه عزیز، نمی‌شد تو این هوای گرم بیفتیم یه جایی که آب و هوای خنک‌تری داشته باشه! حتماً باید تو این ماه رمضان مسلمان‌کش میافتادم تو دل کویر ایران که آموزش ببینم. ایران به این بزرگی، چرا منو فرستادی یزد!! البته گفتم که خیلی خودم را برای این مسائل عادی و روزمره ناراحت نکردم و نمی‌کنم.
شما دوستان عزیز بدانید و آگاه باشید که من در تمام طول مدت نویسندگی در اینجا جز حرف دلم سخنی نگفته‌ام و اگر فردا روز در دل بیایان‌های فلات ایران نصیب گرگ بیابان شدیم، شما از ما به نیکی یاد کنید و به قول بعضی دوستان گلدون‌ها رو آب بدید و هوای وبلاگ ما را داشته باشید که مبادا چشم فتنه‌ای به آن چپ نگاه کند و قصد بدی بر آن روا دارد. عندلیبان قصد فرو خفتاندن صدایش را نداشته و ندارد ولی گویا برای مدتی نوشتن را باید رها کند و در دل بیابان‌های گرم و کویری به یادگیری تیراندازی و سینه‌خیز و رژه مشغول شود تا اگر تعرضی به مرز این گوهر بوم و بَرِ نازنین صورت گرفت حداقل توان دفاع از خود را داشته باشد. از امروز به مدت نامعلومی (یک یا دو ماه) احتمالاً از شر عندلیبان و نوشته‌هایش خلاص خواهید شد. بروید و در جهان سیر کنید، شاید (شک نکنید) بهتر از او را یافتید. اگر سر افطار حلیم خوردید، ما را هم یاد کنید (این جزو نکات عرفانی بود). به هر حال ما همزمان با شروع ماه مبارک رمضان به دیار خاکی خواهیم رفت و شما می‌مانید و وبلاگ‌هایتان. اگر امکانی فراهم شد حتماً از خاطرات و خطرات خواهم نوشت.
خداحافظ تا بعد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 15:56 توسط مصطفی |

از خونريزى بپرهيز، و از خون ناحق پروا كن، كه هيچ چيز همانند خون ناحق عذاب الهى را نزديك و مجازات را بزرگ نمى‏كند، و نابودى نعمت‏ها را سرعت نمى‏بخشد و زوال حكومت را نزديك نمى‏گرداند، و روز قيامت خداى سبحان قبل از رسيدگى اعمال بندگان، نسبت به خون‏هاى ناحق ريخته شده داورى خواهد كرد، پس با ريختن خونى حرام، حكومت خود را تقويت مكن. زيرا خون ناحق، پايه‏هاى حكومت را سست مى‏كند و بنياد آن را بركنده به ديگرى منتقل سازد.

این روزها دائم با خودم میگم اگر شهید مطهری زنده بود چگونه رفتار می کرد و چه مواضعی می‌گرفت. با خوندن این نوشته علی مطهری دقیقاً حس همون شهید بزرگوار به من منتقل شد. البته دست نوشته های محمد مطهری بیشتر به منش پدر نزدیک است.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 14:50 توسط مصطفی |

بازم نیمه شعبان شد و چراغ‌های زرد و قرمز و سبز و پرچم‌های جورواجور سرکوچه علم شدن تا یکبار دیگه من از خودم این سوال را بپرسم که واقعاً ماها منتظر چه جور پدیده‌ای هستیم. از خودم می‌پرسم آیا ما منتظر پدیده‌ای از جنس نور و معصومیت هستیم که ترجیهاً با کار ما هم کاری نداشته باشد و همه چیز را به نفع ما سامان ببخشد و یا اساساً به دنبال حقیقتی روشن و عدالت‌محور هستیم که حتی ممکن است در آینده چندان هم هم‌جهت با اعتقادات آشفته و نابسمان ما نباشد.
از خودم می‌پرسم مگر می‌شود ما دقیقاً آگاه نباشیم که برای چه‌کسی انتظار می‌کشیم و آنگاه از عمق وجودمان ظهورش را از خدا بخواهیم. هرگاه از اوضاعی که ورای کنترلمان باشد خسته شویم، ظهور یک منجی را طلب می‌کنیم. منجی را طلب می‌کنیم که مشکلات را از نظر ما حل کند و نه مشکلاتی را که شاید خودمان هم یکی از آنها باشیم. ظریفی اینگونه می‌گوید: "مهمتر از دعا برای تعجیل فرج حضرت مهدی (عج)، دعا برای بقای ایمان و ثبات قدم در عقیده و عدم انکار حضرت تا ظهور او می باشد."
عیدتون مبارک و دلاتون شاد
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 11:48 توسط مصطفی |

من اعتراف می‌کنم که زمین کاملاً صاف است.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 21:48 توسط مصطفی |

وقتی اسمش میاد همه یاد پول میافتیم. اینجوری برامون جا افتاده که برکت فقط باید توی پول باشه. اونقدر به این مسئله فکر می‌کنیم که فراموشمون میشه عمری که داره می‌گذره بیشتر محتاج برکته. بعضی‌مون تمام عمرمون رو به تحصیل می‌گذرونیم، بعضی به کار صادقانه، بعضی به تفریح، گروهی به دعواهای سیاسی، عده‌ای به نوشتن، عده‌ای به تفکر، خیلی‌ها به تدریس، دسته‌ای به خیال‌پردازی و  بالاخره این چند میلیارد فرزند آدم عمرشون رو با هزار تا کار متفاوت سپری می‌کنند. یک عده‌مون که کلاً بیراهه می‌ریم و اساساً در آینده برای کارهامون هیچ توجیهی نخواهیم داشت. اما گروه دیگه‌ای از ما آدما عمرمون رو به کارهای پر ارزشی مثل تدریس یا کار صادقانه یا فعالیت سیاسی حق‌طلبانه می‌گذرونیم. اما به نظر میرسه حتی انجام کارهای به این خوبی هم تا زمانیکه  دارای هدف مقدسی همچون نزدیک شدن به معبود نباشه، نمی‌تونه مفهوم خاصی داشته باشه و شاید به نوعی همون گذران عمر به بی‌برکتی باشه.
عمرتون پر برکت.

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 23:14 توسط مصطفی |

قرار نیست بیننده الی را بشناسد، قرار نیست بداند الی از کدام طبقه اجتماعی‌ست، قرار نیست حتی به خصوصیات اخلاقی او پی ببرد. همه اینها باید در ابهام باقی بماند تا بیننده داستان را با میل خود سرِهم کند. الی دختری است که حوالی دهه سوم زندگی پرسه می‌زند و نامزدی دارد که داستان مشترکشان 3 سال به درازا کشیده و گویا برای الی دیگر رمقی نمانده که این داستان را ادامه دهد. تلفن آقای نامزد را یکبار با ابروهای درهم کشیده قطع می‌کند و در حین گره زدن زلفش در زلف پسرکی ایرانی-آلمانی، یک پایان تلخ را به تلخی بی پایان ترجیح می‌دهد.
نویسنده اما الی را در میانه داستان در ابهام غرق می‌کند تا یک نسل از دختران محجوب و باحیا را به اعماق دریا فرستاده باشد. نویسنده، داستان زندگی الی را با چند خانواده ایرانی که نماینده بخش بزرگی از جامعه امروزمان هستند گره می‌زند تا با کشتن الی نقاب از چهره سپیده و احمد و دوستانشان بردارد. نامزد الی هم پسرکی‌ست که موجه می‌نماید و به شمال نیامده که جنازه الی را تحویل بگیرد؛ چون خودش خواسته یا ناخواسته الی را از قبل کشته. آقای نامزد به دریا آمده تا فقط بداند که آیا هنوز او برای الی زنده‌ است یا مرده؟ که با جواب دروغ سپیده به بیراهه می‌رود.
و در آخر الی در کمال از خودگذشتگی و معصومیت درپی پسربچه‌ای سربه‌هوا، دل به دریا می‌زند و با دریا یکی می‌شود.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 17:53 توسط مصطفی |