تبليغاتX
عندلیبان

فکر می‌کنم پائیز سال 84 بود که حادثه هواپیمای C-130 رخ داد. یادمه تمام مجری‌های تلویزیون تا مدت‌ها با بغض و گریه صحبت می‌کردند و از جان‌باختگان این حادثه به نام شهید یاد شد. شک ندارم که حادثه خیلی وسیع و جانگداز بود و انسان‌های بزرگی در آن هواپیما جان باختند. حتی تصور انسان‌هایی که در آتش سوختند هم برای من خیلی سخت است. ولی رفتار صدا و سیما در آن حادثه با حادثه توپولوف از زمین تا آسمان فرق دارد. این‌روزها لبخندِ روی لب مجری‌ها خیلی آزارم می‌دهد. فراگیری حادثه C-130 فقط به‌خاطر این بود که عده‌ای از اهالی رسانه در آن بودند. اگر در آن حادثه با اجساد سوخته روبرو بودیم، در حادثه توپولوف اساساً چیزی به نام جسد باقی نمانده است و ای‌کاش بیش از این‌ها با خانواده جان‌باختگان همدردی می‌شد. البته می‌شود تصور کرد که این رفتار جامعه رسانه به‌خاطر نزدیکی جان‌باختگان C-130 با ایشان است، ولی این دلیل کافی برای دنبال کردن دو استراتژی متفاوت نبوده و نیست.
این موضوع از آن جهت برایم دارای اهمیت شده است که نسبت به کلمه عدالت حساس شده‌ام. مثلاً وصل کردن عدالت به ضریب جینی برایم خیلی خنده‌دار است. ضریب جینی فقط برابری توزیع ثروت را در سطح جامعه نشان می‌دهد و در صورتی هم که یکی از معیارهای عدالت باشد فقط حوزه اقتصادی عدالت را پوشش می‌دهد درحالیکه بی‌تردید امروزه عدالت در حوزه رسانه نقش مهمتری دارد.
نکته دیگر در خصوص عدالت این است که هیچ کس ابعاد دردناک عدالت را برای خود دوست ندارد و همه به طور کلی گرایش دارند که عدالت در نهایت به نفع آنها تمام شود. عدالت لبه تیزیست که قدم زدن بی‌لغزش بر روی آن کاریست بسیار سخت و گاهی احساس می‌کنم که اجرای آن در توان هیچ انسانی نیست؛ و بیشتر شبیه به آرمانی است که باید آن را در نوک قله اهدافمان قرار دهیم و سعی در کم کردن بی‌عدالتی داشته باشیم تا شاید روزی به آن برسیم.

پی‌نوشت: امیدوارم بتوانم در طول زمان و با همفکری دوستان، بیشتر به بحث عدالت بپردازم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 21:58 توسط مصطفی |

از این مقاله خوشم اومد. ترجمه‌ش کردم و گذاشتم اینجا تا شما هم بخونید.

خوشحال میشم نظرتون رو بدونم. هم در مورد مقاله و هم در مورد ترجمه من :)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 12:41 توسط مصطفی |

حضرت حافظ در ادامه با قیافه‌ای حق به‌جانب می‌فرمایند " کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی". ایشان بدون توجه به اینکه ما بعد از ماه‌ها دیوان غزلیاتشان را باز نمود‌ه‌ایم صراحتاً فقر ما را به رخ کشیده و در ابیاتی اینگونه می‌نویسند "در مقامی که صدارت به فقیران بخشند ... چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی". بنده به خاطر علاقه‌ای که به ایشان دارم لازم می‌دانم به نکاتی اشاره کنم.
قبل از هرچیز باید خدمت آن بزرگوار عرض کنم که اطلاعاتی که به آن حضرت داده‌اند غلط است. چه‌کسی گفته است که کاروان رفته و من در خوابم. من خدمت شما عرض می‌کنم که بنده هفت بیابان بعد از کاروان را هم پشت سر گذاشته‌ام و اسناد آن هم همکنون در اداره راه‌داری موجود است. جناب حافظ، کسی که در خواب است شما و اطرافیانتان هستید که اینگونه زحمات بنده را نادیده می‌گیرید و ما را به خواب متهم می‌کنید.
نکته دیگر اینکه در این بحران جهانی چه لزومی دارد که ته دل دوستان دور یا نزدیک ما را خالی ‌کنید و آشکارا بگویید که بنده آنقدر فقیرم که اگر در جایی صدارت از آن فقرا باشد، من به بالاترین درجات نائل می‌شوم. بنده واقعاً به شما علاقه دارم. خواهش می‌کنم سنجیده‌تر سخن بگویید. گیرم که در طی قرن‌ها هزاران نفر آمدند و از شما تعریف کردند، آیا این دلیلی می‌شود برای اینکه شما هر مطلبی را در حضور همگان مطرح کرده و حتی آن را کتاب کنید و در سراسر دنیا و به زبان‌های مختلف در اختیار همگان قرار دهید؟
جناب حافظ من نمی‌خواهم وارد جزئیات شوم ولی شما در جایی می‌فرمائید "نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن ... ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی". من می‌خواهم بگویم، دوست عزیز این کدام دایره یا حلقه‌ای است که شما من را واردش کرده‌اید و حالا هم ادعا می‌کنید که اگر سهو کنم از دایره بیرونم می‌کنید؟ من به شما علاقه دارم، معلوم است که اطلاعاتی که به شما داده‌اند غلط است وگرنه همه می‌دانند که من خودم این دایره را ساختم و نقطه عشق را هم در وسط آن بنا نهادم. به هر حال بیشتر از این سرتان را درد نمیاورم؛ فقط لطفاً این‌بار که ما دیوانتان را باز کردیم کمی سنجیده‌تر با ما سخن بگوئید. فعلاً یا حق ...

پی‌نوشت اول: دیروز بعد از مدت‌ها دیوان حافظ به دست گرفتیم و این غزل آمد.
پی‌نوشت بعدی: بنده جداً از جناب حافظ عذرخواهی کرده و خدمت ایشان و سایر علما عرض می‌کنم که این چند خط را صرفاً به‌جهت تغییر حال و هوای عندلیبان نوشتم و بس.

از پی پی‌نوشت: ساعتی بعد از نوشتن این متن دوباره دیوان حافظ را گشودم و این غزل آمد! لطفاً با دقت بخوانید، نکات جالبی دارد :)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 0:9 توسط مصطفی |

مثل همیشه مسیر برگشت رو داشتم با امیر پیاده میومدم. نمی‌دونم چی شد که دستم خورد به شیشه عینک و شیشه بینوا آنچنان کثیف شد که تمام دید من رو گرفت. می‌تونستم همونجوری بزارم روی چشمم باشه ولی ترجیح دادم دقایقی رو بدون عینک تو خیابون پرسه بزنم. هوا تقریباً تاریک شده بود. شروع کردم به امتحان کردن میزان دیدم.
پلاک ماشین‌ها رو تا فاصله هفت‌هشت متری می‌تونستم بخونم. آدما (مخصوصاً خانوما) جوان‌تر به نظر می‌رسیدن و این هم اصولاً به‌خاطر این بود که چین و چروک روی صورتشون کمتر به چشمم میومد. اونایی که زیاد باهام فاصله داشتن چاق و لاغریشون خیلی فرقی نمی‌کرد. کلیات تابلوهای مغازه‌ها قابل دیدن بود. زمین یک کم دورتر به نظر می‌رسید و به همین خاطر حس کردم که قدم بلندتره از اون چیزیه که با عینک تصور می‌کردم. روی صندلی عقب تاکسی من و یه نفر دیگه نشسته بودیم، دوتا خانوم درو باز کردن و می‌خواستن سوار بشن که بعد از شفاف‌سازی بنده، تازه متوجه شدن که ما دونفریم روی صندلی عقب و اونها جاشون نمیشه و من نتیجه گرفتم که همیشه کسانی هم هستند که از من کمتر می‌بینند. تو فاصله 15 دقیقه‌ای که عینک نداشتم نگرش‌های ذهنیم عوض نشد و این یعنی اینکه برای درک شرایط جامعه حتماً لازم نیست همه چیز رو با وضوح کامل دید! عینک نداشتم ولی گوشهام بهتر می‌شنید. عینک نداشتم ولی هنوز هم معتقدم عده‌ای در این جامعه با چشم‌های باز و عینک‌های فوق قوی حقایق را نمی‌بینند و در خواب ناز به سر می‌برند. عینک نداشتم ولی داشتم تو ذهنم پست امشب عندلیبان رو می‌نوشتم.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:7 توسط مصطفی |

تو خواب و بیداری صدای موبایلم بلند شد. با خودم گفتم حتماً دوباره ساعت رو گذاشتم سر زنگ. خوب که نگاه کردم دیدم انگار داره زنگ می‌خوره. شماره آشنا نبود و صدایی هم که جواب سلامم رو داد. گفت برای گزینش باید بیایید؛ اونم همین امروز و حداکثر تا یک ساعت و نیم دیگه.
اصلاً نفهمیدم چطوری خودم رو رسوندم. بهم یه نامه داد و کلی مدارک دیگه که قبلاً خودم داده بودم بهشون. گفت خیلی سریع خودم رو برسونم به محل گزینش. سه نفر بودیم که با هم رفتم اونجا. آقای گزینه چندتا برگه داد که پر کنیم. تو برگه ها کلی سوال بود. از فلسفه خلقت انسان تا اعضای دائم شورای امنیت و حق وتو!
بعد از حدود نیم ساعت که ما هی نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم آقای گزینه از اتاقش اومد بیرون و گفت تشریف بیارین داخل. داخلش هم یه حالت عجیبی داشت. بین صندلی من با آقای گزینه حدود 5 متر فاصله بود و دقیقاً روبروی هم بودیم. آقای گزینه از همون اول شروع کرد به نوشتن. از اسم مدرسه ابتدایی شروع کرد و همینجوری تا ته فوق لیسانس پیش رفت. بعد شروع کرد به سوال در مورد تعداد رکعات نمازهای روزانه و نماز جمعه و نظر من در مورد نظام و قانون اساسی! هر یه کلمه‌ای که من می‌گفتم آقای گزینه 2 خط می‌نوشت. ازم پرسید نماز جمعه شرکت می‌کنم؟ ازم پرسید در راهپیمایی و انتخابات حضور داشته‌ام؟ ازم پرسید اصول و فروع دین چیه؟ ازم پرسید حدیث ثقلین چی میگه؟ ازم پرسید ...
دست آخر من حدود 10 دقیقه‌ای ساکت بودم و آقای گزینه بدون توقف می‌نوشت. بعدشم با لبی خندان خداحافظی کردیم و اومدیم پی کار خودمون.
این هم تجربه‌ای بود و باعث شد بعد از مدت‌ها حسابی تو دلم بخندم.

پی‌نوشت: روزهای تلخی رو دارم می‌گذرونم، مثل خیلی های دیگه ... این نامه دکتر علیرضا بهشتی به پدرشون رو بخونید.
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 22:41 توسط مصطفی |