قصهها دو جورند، تلخ و شیرین (بگذریم از قصههای یکنواخت ِ بیحس ِ پژمرده). قصههای شیرین برای بچههاست، میخوان امیدوارشون کنن دنیایی که اومدن توش قشنگه. اینا رو میگن که کمتر بهونه بگیرن. قصههای تلخ اما مال آدم بزرگاس. اونا دیگه فهمیدن که تو این دنیا چه خبره. قصهگوها دیگه نمیتونن گولشون بزنن. قصههای آدم بزرگا، حتی اگه با خوندنش از خنده لبریز بشی، بازم وقتی خوب بهش فکر کنی، میبینی که همش قصه غصهست.
سه شنبه، یازدهم فروردین هشتاد و هشت. برف و بارون از دیشب حدود ساعت 11 شروع شده و الانم که ساعت 6 بعدازظهره همچنان کم و بیش ادامه داره. انگار بالاخره لطف خدا شامل حال ما هم شد و زمینهای این دیار هم رفع عطش فرمودند. هوا هم کمی سرد شده، ولی هنوز بهاریه و تمایلی به زمستون نداره. دیشب تو جاده گیر کردیم و مجبور شدیم از نیمههای راه برگردیم. امروز ظهر هم با کلی ترس و دلهره از جاده عبور کردیم.
امروز پنجمین روزیه که از تهران دورم. بودن در جایی غیر از تهران برای کسی که ساکن تهرانه کمی سخته. ولی تازه وقتی اون همه امکانات و آدم و دود اطرافت نباشه میفهمی که تو تهران چقدر وقت بیخودی میسوزونی. ساعتها تو مترو و تاکسی و اتوبوس به این طرف و اونطرف میری تا چندتا کار ساده رو انجام بدی. وقتی فکر میکنم چند ساعت از عمرم رو تو ترافیک گذروندم که مثلاً برم سرکار یا دانشگاه یک حسرت بزرگ خودش رو نشون میده. فرصتهایی که میتونستند برای خوندن یک کتاب یا نوشتن و یا لذت بردن از طبیعت صرف شود. راستی اینجا میتونم از طریق "جی پی آر اس" به اینترنت وصل بشم. البته فقط ایمیلهام رو چک میکنم.
به گمانم امروز یکشنبه باشد، نُهمین روز سال هشتاد و هشت. "خسی در میقات" رو تموم کردم. جلال تو کتابهاش آنچنان فضای ملموسی را برات به تصویر میکشه که هرگز دوست نداری ازش بیرون بیایی. انگار من با این کتاب یک بار رفتم سفر حج؛ و تمام سختیها و مشقاتش را کشیدم ( آن هم به سبک چهل و پنج سال پیش).
توجه جلال به زنها در چنین سفری برایم جالب بود. مثلاً به اینها نگاه کنید:
- " شش هفت تایی زنان سیاه پوست از بغلم گذشتند با چه بوهای خوشی. دو سه جور عطر درهم. اولین بار بود که از زنان سیاه بوی عطر میشنیدم. گرچه بوی بد هم از ایشان نشیندهام. "
- " بعد از ظهر بغل دست ما یک خانواده دیگر روی پتو دراز کشیده بودند. و دخترکی ترشیده، همچنانکه قرآن میخواند مرا هم میپائید ... "
- " در راه سه دختر خوشگل میرفتند. با پدرشان. هر سه همقد و همشکل. عین سه قلوها. صورتها ریز نقش، و ابزار صورت جمع و جور، و لبها قلوهای و رنگ گندمگون، و قدها بلند. دیدم که برای دختر شوهر دادن هم میشود به حج آمد. "
و اینها تنها بخشی از خزعبلات جلال در باب زنانیه که تو این سفر دیده و موارد واضحتر و رکتر هم میشود پیدا کرد. چه کاریست! من به جای بیرون رفتن و لذت بردن از هوای بهاری دارم نوشتههای یکی دیگه رو گلچین! میکنم ... به قول جلال "رها کنم"
هشتم فروردین؛ زمینی تخت؛ در میان دسته بزرگی از کوههای سر به فلک کشیده اسیر؛ و آب و هوایی که طعم بهار را دوچندان شیرین میکند. با وجود همه پیشرفتهایی که در وسائل ارتباطی این منطقه صورت گرفته، هنوز امکان دسترسی به اینترنت وجود نداره و من بعد از بازگشت به تهران این نوشتهها را منتشر میکنم.
چند روزیه که کتاب "خسی در میقات" جلال رو دارم میخونم. اوایل از خوندن کتاب کمی خسته شده بودم، ولی بعد از خوندن حدود یک سوم کتاب، دارم بهش علاقهمند میشم و همینطور برای اولین بار به سفر حج مشتاق. به هر قسمت کتاب که میرسم، از بابا در موردش میپرسم. جلال چهل و پنج سال پیش این کتاب رو نوشته و امروز وضع خیلی فرق کرده. بابا میگه "حتی گوسفندی رو که قربانی کردم، ندیدم". ولی جلال از وضع وخیم عید قربان آن ایام نوشته ...
از این قسمت کتاب خیلی خوشم اومده:
" ... و دیدم که تنها "خسی" است و به "میقات" آمده است و نه "کسی" به "میعاد"ی. و دیدم که "وقت" ابدیت است، یعنی اقیانوس زمان. و "میقات" در هر لحظهای. و هرجا. و تنها با خویش. چرا که "میعاد" جای دیدار تست با دیگری. اما "میقات" زمان همان دیدارست و تنها با "خویشتن". و دانستم که آن زندیق دیگر میهنهای یا بسطامی چه خوش گفت وقتی بآن زائر خانه خدا در دروازه نیشابور گفت که کیسههای پول بگذار و بدور من طواف کن و برگرد. و دیدم که سفر وسیله دیگری است برای خود را شناختن. اینکه "خود" را در آزمایشگاه اقلیمهای مختلف به ابزار واقعهها و برخوردها و آدمها سنجیدن و حدودش را بدست آوردن که چه تنگ است و چه حقیر است و چه پوچ و هیچ."
امروز ایران به عربستان باخت، اونم تو استادیوم آزادی! بعد از بازی هم کلی سر اینکه عربها بهترند یا ما بحث و مثل همیشه بینتیجه رها شد و همه رفتند پی کار و زندگی خودشون ...