حوالی ساعت هشت صبح بود، داشتم اطراف میدون راهآهن به دنبال آدرس راهنمایی و رانندگی میگشتم. بخشی از آدرس را از پدر پرسیده بودم و سعی میکردم با پرسوجو مابقی راه را پیدا کنم. در همین حال پیرمردی را دیدم که با موی سپید بر روی صندلی دستسازی، جلوی مغازهاش نشسته است. از او آدرس را پرسیدم و در کمال تعجب دیدم که پیرمرد بلند شد و تا نزدیک ماشین آمد، و بعد با دقت تمام آدرس را نشانم داد. بعد از گذشت دو سه سال از آن ماجرا، هرگز نتوانستهام آن صحنه را فراموش کنم. پیرمرد غرق در لذت بود، وقتی گمراهی را هدایت میکرد. امروز این لذت را بار دیگر تجربه کردم؛ با این تفاوت که اینبار من غرق در لذت شده بودم، وقتی راه را به سربازی با لهجهای که گمان کنم از آنِ مردمان مرکزی ایران بود نشان میدادم. این لذت را در معلمها و اساتید زیادی دیدم، آنگاه که تدریسشان، به سانِ هدایتی است برای رساندن دیگران به هدف.
نگاهی کردم به حادثه و یا به قول استاد مطهری، حماسه کربلا، و هیچ پیدا نکردم در این حماسه مگر هدایت و لذت آن. لذتی که سالار شهیدان را به میانه میدان کشاند و تصویری ساخت از کودکی در دستان یک بزرگ مرد، که با لبی تشنه جان خویش را به معبود تسلیم کرد. لذتی که عباس را یگانه سقای تاریخ ساخت و زینب را بر بالای منبرها برد. لذتی که، درک ذرهای از آن کافی بود تا علیاکبر به میدان رود و حر در صف اولین شهیدان قرار گیرد. لذتی که تشنگی را سهل و جان دادن را شیرین مینمود. لذت نشان دادن راه به همه مردمان آزاده، در تمامی اعصار و قرون و لذت فریاد "هیهات من الذله" در گوش تاریخ و لذتی که بیدار باید بود تا به حقیقت وجودش پی برد.
دوسال پیش، درست در آغاز فصل سرد و سفید زمستون عندلیبان تصمیم به بودن گرفت و از همان روز زندگی پر فراز و نشیب خودش رو شروع کرد. اوایل بیشتر به موسیقی علاقه نشون میداد و هر آهنگ و نوایی رو که دوست میداشت با بقیه به اشتراک میگذاشت. ولی بعدها کمتر به سمت موسیقی رفت و تمام آنچه در این دوره جمعآوری کرده بود رو تو یه صفحه به نام "دانلود موسیقی" گذاشت و لینکش رو همیشه گوشه قلبش نگه داشت. تو دوره جدید تصمیم گرفته بود تا حد توان نوشتن را بیازماید؛ هرچند اوایل خیلی براش سخت بود که به شکل نوشتاری با بقیه ارتباط برقرار کنه، ولی بعدن کمکم بهتر شد و تونست چیزایی بنویسه که حتی این روزا خودش هم از خوندنشون لذت میبره و گاهی اوقات دمدمای عصر که میشه سری به قفسه نوشتههاش میزنه و بعضیهاشون رو از قفسه بیرون میکشه و روی صندلی کنار پنجره میشینه و شروع میکنه به خوندن و با خودش فکر میکنه که اگه تو فلان جمله به جای فلان کلمه، یه کلمه دیگه رو به کار میبرد خیلی بهتر بود.
عندلیبان هم با حس و حال خودش داره روز به روز بزرگتر میشه؛ و حالا دیگه دنبال دوستای رهگذرو بالابردن آمار و پر کردن کامنتدونی و رتبه اوردن تو اینجا و اونجا نیست؛ میخواد دوستایی داشته باشه که رفیق نیمه راه نباشن و رک و پوست کنده زشتیها و ناراستیهاش رو بهش بگن و برای درمون مشکلاتش راهحل بدن. اون داره سعی میکنه تو دنیای قشنگش به زندگی ادامه بده و تا اونجایی که میتونه تحت تاثیر داد و قالهای اطراف قرار نگیره. امیدوارم شما دوستای خوبش هم هیچوقت تنهاش نذارید :)