تبليغاتX
عندلیبان

فقط چند قدم دیگه مونده به خونه، حدوداً 200 متری می‌شد. برف دقیقا از روبرو می‌خورد به تمام بدنم، سرمو انداخته بودم پائین و چشمامو تو پناه عینک و لبه کلاه حفظ کرده بودم. برف تمام بدنم رو گرفته بود، انگار قرار بود یه آدم برفی بسازه. باید پاهامو محکمتر و با وسواس بیشتری فشار می‌دادم تو برفا و هر چند وقت یک بار جلو رو نگاه می‌کردم که ماشینی بهم نزنه یا از تو جوب سر در نیارم. از صبح که تو دانشگاه بودم با برف دست و پنجه نرم کرده بودم، پائین شلوارم تا زیر زانو نم کشیده بود و کفشام هم کاملاً خیس شده بود. بعد از ظهر هم اونقدر منتظر ماشین مونده بودم که صندلی کنج یه وَن برام حکم بهشت رو پیدا کرده بود. همونجور که به خونه نزدیک می‌شدم به فکرم اومد که بعد از این همه سختی که امروز کشیدم، حداقل آخر شب یه خونه گرمی هست که وقتی واردش بشم، دوتا چشم منتظرمه، یه بخاری گرمم می‌کنه و یه سفره‌ سیرم. اما تو همین شهر به ظاهر قشنگ و زنده، آدمایی هستن که بعد از یه روز دست و پنج نرم کردن با برف و سرما، باید تا صبح هم بلرزند؛ و شب، قبل از اینکه خوابشون ببره از خدا بخوان که دیگه صبحی نباشه و سرمایی و برفی و ...

عیدتون مبارک

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 1:11 توسط مصطفی |

. حوضی به طول حدوداً 60 قدم و عرض 40 رو تو ذهنتون نقاشی کنید؛ حالا  دور تا دور همون حوض یه عالمه درخت سی چهل ساله رو با فاصله هفت هشت قدم از لبه حوض و بعد ده پونزده نفر زن و مرد ِریز و درشت رو که به دور حوض می‌چرخند - تا هم ورزشی کرده باشند و هم قدری ذهن خود را از مشکلات روزانه آزاد کنند- به تصویر بکشید. منم خیلی وقتا جزو این گروه هستم و به دور این حوض زیبا و دلنشین می‌چرخم ... امروز یک‌مرتبه بعد از چهار دور متوجه شدم که فقط من دارم در جهت عقربه‌های ساعت می‌چرخم و بقیه که حدوداً ده نفری می‌شدند در خلاف جهت من طواف می‌کردند!

.. این روزا کمتر اینجا می‌نویسم و تمام انرژی و وقت خودم را گذاشته‌ام که پایان‌نامه رو این ترم به پایان برسونم. فعلاً از نظر خودم چیز زیادی تا تموم شدن کار باقی نمونده تا ببینم نظر اساتید چی باشه. به احتمال خیلی زیاد تا زمان دفاع از پایان نامه اینجا فقط در مورد همین موضوع مطلب بنویسم ... فردا شونزدهم آذر روز دانشجوست و اگه من این ترم دفاع کنم تا اطلاع ثانوی از جرگه دانشجویان عزیز خارج خواهم شد.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 19:38 توسط مصطفی |

باید چیزی می‌نوشتم ... آخر شنبه دوم آذر تولد جلال بود و مگر نه اینکه من از نوشته‌هایش خوشم میآید ... پس باید تولدش را تبریک می‌گفتم.
باید چیزی می‌نوشتم ... در مورد هوا، در مورد زندگی، در مورد دوستان ... باید کمی از آسمان آبی و ابر سپید می‌گفتم ... کمی از گرانی و بحران نان گلایه می‌کردم ... قدری آب می‌خوردم و در باب مضرات بطری نوشابه قلم می‌زدم ... باید وبلاگم را به کسی که می‌گفت وضع نگارشم اصلاً خوب نیست نشان می‌دادم.
باید شعری، آهنگی، ترانه‌ای، قطعه‌ای، بیتی، مصرعی، کلمه‌ای یا حتی حرفی می‌نوشتم ... عکسی از گلی،
آسمانی، قاب‌عکسی، ستاره‌ای، کودکی، تفنگی، مسجدی یا حتی فرشته‌ای می‌گذاشتم.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 21:54 توسط مصطفی |