تبليغاتX
عندلیبان
تا حالا شده صدای رشد یه درخت رو بشنوید؟ ... چه سوالیه! امکان ندارد چنین صدایی را شنیده باشید، مگر می‌شود صدای رشد را شنید؟ اصلاً رشد کردن که صدا ندارد فقط دیدنیست، باید نگاه کنی تا بتوانی ببینیش و حسش کنی ... مثلاً همین درخت باغچه خونمون رو باید نگاه کنی تا بفهمی رشد کرده یا نه! صدا که نداره! ... از پارسال تا امسال یک کم دور کمرش بیتشر شده، یه خورده هم قدش درازتر شده، از اون درختایی نیست که همینجوری شاخه اضافه کنه، فقط سعی می‌کنه شاخه‌هایی که داره رو خوب نگه داره، اگر یکی از شاخه‌هاش رو هم بزنی دیگه چیزی به‌جاش در نمیاد ... تازه از همه مهمتر پارسال یه زمستون خیلی سرد رو از سر گذروند، حتی توی اون سرما هم تونست شاخه‌هاشو سبز نگه داره ... حالا تجربه‌اش زیادتر شده و حتماً زمستون‌های از این سرد تر رو هم می‌تونه از سرش بگذرونه ... خودم تو کل تابستون حتی یک بار هم بهش آب ندادم، حتی گاهی احساس می‌کردم حسرت اون گلهای نازپروده رو می‌خوره که هر شب آبشون می‌دادم، ولی حرفی نمی‌زد و مثل درختای ناز نازی، رنگ برگهاشو برای من زرد و سوخته نمی‌کرد ... به نظر من اون درخت بزرگیه و حتی می‌تونم بهش بگم بزرگوار!
خوب آدما هم همینجورین، هر سال رشد می‌کنن، فقط یک کم درکش سخت‌تره، هیچ وقت نمیشه با نگاه کردن به شکل و شمایل یه آدم به همه ابعاد رشدش پی برد ... شاید مهمترین جنبه رشد یه بچه رشد جسمانیش باشه، ولی تو سنین بالاتر زمینه‌های رشد اونقدر وسیع میشه که حتی خود آدم هم دقیقاً نمی‌تونه بفهمه تو چه زمینه‌هایی رشد کرده ... اصلاً صداشو که نمیشه بشنوی، هیچی! حتی نمی‌تونی ببینیش، فقط باید خوب حواستو جمع کنی تا شاید یک کم درکش کنی!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 22:15 توسط مصطفی |

اخبار ساعت 2 بعدازظهر یه آقایی رو نشون می‌داد که تقریباً دوتا پاش هم معلول بود و با این حال یه قله سه هزار و هشتصد متری رو فتح کرده بود ... تقریباً داشت روی برف به صورت سینه‌خیز راه می‌رفت ... خیلی بهم بر خورد، منم شال و کلاه کردم و رفتم تو پارک به مدت 25 دقیقه یک نفس پیاده‌روی کردم!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 22:52 توسط مصطفی |

ميرزا اسدالله گفت :

- بهتر از اين است که بوی دنيازدگی بدهد و بوی خون. و اصلا آن چه را تو واماندگی می‌دانی، من نجابت می‌دانم .

ميرزاعبدالزکی گفت :

- همان نجابتی که همه‌ی پيرزن‌های وامانده دارند؟ خوب البته جانم، وقتی از جايت تکان نخوری، کم‌ترين نتيجه‌اش اين است که نجيب می‌مانی. عين پيرزن‌ها.

ميرزا اسدالله گفت :

- نه آقا سيد، نجابت و واماندگی از دو مقوله‌ی مختلف است. آدم وامانده قدرت عمل ندارد. اما نجيب کسی است که قدرت عمل داشته باشد و کف نفس کند.

حسن آقا گفت :

- خوب چه ربطی به کار ما دارد؟

ميرزااسدالله گفت :

- اين جوری ربط دارد که اين آقا سيد خيال کرده برای شرکت در حکومت آدمی مثل من درمانده است. و بايد جالينوس دوران بود يا قدرت جابه‌جا کردن کوه احد را داشت. تا لايق شرکت در حکومت شد. و اشتباهش همين جا است. آقا سيد! برای اين‌که روی آب بيابی فقط بايد سبک باشی. اما مرواريد هميشه ته آب می‌ماند. مگر غواص دنبالش بفرستی. برای شرکت در حکومت کافی‌ست کمی باهوش باشی و بفهمی کشش قدرت به کدام سمت است. بعد هم بلد باشی چشمت را ببندی، البته اوايل کار چون بعد عادت می‌شود و حتی چشم باز وجدان هم‌ چيزی را نمی‌بيند. کاری که مرد می خواهد ، پشت کردن به اين خوان يغما است.

حسن آقا گفت :

- آخر ارسطو هم در جهان‌گشايی اسکندر شرکت داشت، نظام الملک هم وزارت کرد، بيرونی هم دنبال محمود رفت هند، و خليفه ی بغداد را به دستور خواجه نصير لای نمد ماليدند. راجع به اين‌ها چه می‌گويی؟ و هزاران نفر ديگر که خودت بهتر از من می‌شناسی.

ميرزا اسدالله گفت :

- هرکدام از اين حکما که شمردی با همه‌ی حکمت‌شان، آدمی بوده‌اند مثل همه‌ی آدم‌ها. معصوم نبوده‌اند. همه‌شان گناهی کرده‌اند و کفاره ای داده‌اند، ارسطو منطق را گذاشت تا جانشينان شاگردش ، فصيح و بليغ ، عذر گناهان او را بخواهند . بيرونی به آب «ماللهند» خون آن همه هندو را که محمود کشت ، از دست‌های خودش شست. و خواجه‌نصير خيلی سعی کرد که در کتاب اخلاق خودش غسل بکند، و نظام الملک که اصلا يکی بود مثل همين خانلرخان حی و حاضر ، که چون هوا را پس ديده، فرستاه دنبال مسوده‌ی اشعارش. بهت قول می‌دهم که اگر اوضاع به صورت اول برگشت و تاريخ را همان‌هايی نوشتند که تا به حال نوشته‌اند ، دويست سال ديگر همين مسوده‌های خانلرخان بشود يک ديوان شعر پر سروصدا ، و شايد به آب طلا هم نوشته شود. همه‌ی اين‌ها که شمردی در نظر من طفيلی‌های قدرت‌اند . کنه‌هايی زير دم قاطر چموش قدرت چسبيده. آن هم قدرتی که بناش زير ظلم است، نه قدرت حق. قدرت حق در کلام شهداست. به همين دليل من تاريخ را از دريچه ی چشم شهدا می‌بينم . از دريچه‌ی چشم مسيح و علی و حلاج و سهروردی. نه از روی نوشته‌ی زرنگار حکمای رسيده که انوشيروان آدمی را عادل نوشته‌اند با آن همه سرب داغ که به گلوی مزدکی‌ها ريخت.

حسن آقا گفت :

- پس تو دنبال معصوم می‌گردی ؟

ميرزااسدالله گفت :

- چه می‌شود کرد. هرکسی دنبال چيزی می‌گردد که ندارد.

حسن آقا گفت :

- آخر آن‌هايی هم که منتظر امام زمانند، همين را می‌گويند.

ميرزا اسدالله گفت :

- می دانی حسن آقا! عصمت يک امر نسبی است. و برای رسيدن بهش يا برای انتخابش، آدم هر لحظه‌ای سر يک دوراهی است. دوراهی حق و باطل. ديگر لازم نيست سال‌های سال انتظارش را بکشی. اما آن کسی که منتظر ظهور امام زمان است، دست کم اين‌جور حکومت‌ها را حکومت «ظلمه» می‌داند . يعنی قبول‌شان ندارد.

حسن آقا گفت :

- اما می‌بينی که اين جور حکومت‌ها هستند. سر و مرو گنده هم هستند. و به قول خودت همه‌شان هم با تکيه به قدرت ظلم.

ميرزا اسدالله گفت :

- و به همين دليل هم است که من از دريچه‌ی چشم شهدا به دنيا نگاه می‌کنم.

حسن آقا گفت :

- و به همين دليل هم است که هر کس منتظر امام زمان است، دست روی دست می‌گذارد و در مقابل هيچ ظلمی از جا نمی‌جنبد. دل همه‌ی اين جور آدم‌ها به همان حرف‌های تو خوش است. به نجابت، به عصمت، به در انتظار معصوم ماندن. و می‌بينی که طلسم اين دور و تسلسل را آخر يک جايی بايد شکست. بعد هم مگر تونمی‌گويی گذشت آن زمانی که مذاهب عامل اصلی تحول بودند؟ و مگر نمی‌دانی که خارج از محيط مذاهب ، شهادت معنی خودش را از دست می دهد؟

ميرزااسدالله گفت :

- نه؛ از دست نمی‌دهد. و اصلا من قبول ندارم که شهادت، مختص قلمرو مذاهب باشد.

ميرزا عبدالزکی گفت :

- شماها، جانم داريد از حد عقل من بالاتر می‌رويد. اصلا آميرزا ، من هم اعتقادی به حرف و سخن اين قلندرها ندارم؛ جانم. اما وقتی کارد به استخوان رسيد و روزگار خراب شد و ديگر بويی از خوشبختی نيامد؛ آخر جانم هرکسی حق دارد به خودش بگويد که شايد خوشبختی در اين راه تازه باشد! و شايد تا حالا ما نمی‌فهميديم. پس برويم زير بال‌شان را بگيريم. شايد زندگی راحت تر بشود.

ميرزا اسدالله گفت :

- زندگی برای آدم بی‌فکر هميشه راحت است. خورد و خواب است، و رفتار بهايم. اما وقتی پای فکر به ميان آمد، تو بهشت هم که باشی آسوده نيستی. مگر چرا آدم ابوالبشر از بهشت گريخت؟ برای اين که عقل به کله اش آمد و چون و چرايش شروع شد. خيال می‌کنيد بار امانتی که کوه از تحملش گريخت و آدم قبولش کرد چه بود؟ آدم زندگی چارپايی را توی بهشت گذاشت و رفت به دنيای پر از چون و چرای عقل و وظيفه، به دنيای پر از هول و هراس بشريت.

حسن آقا گفت :

- از اول خلقت تا حالا اين همه از ابوالبشر حرف زده ايم، بس نيست؟ آخر چرا از آدم گرفتار امروزی حرف نزنيم؟ می‌دانيم که جد اول بشر چه کرد و چرا کرد، اما تکليف اين نبيره‌ی درمانده او چيست؟ اين که بشنيد و تماشاچی رذالت‌ها باشد؟ اگر آدم از بهشتی گريخت که زير سلطه‌ی غرايز حيوانی بود، ما در دوزخی گرفتاريم که زير سلطه‌ی شهوات و رذالت هاست. همان حق و وظيفه‌ای که تو می‌گويی، به من حکم می کند که مثل ديگر آدمی‌زادها حرکت می‌کنم، عمل می‌کنم، اميدوار باشم، مقاومت کنم و به ظلم تن در ندهم. و شهيد بشوم تا دست کم تو از دريچه‌ی چشم من به دنيا نگاه کنی ...


پی‌نوشت1: نون والقلم یکی از کتابهای جلاله که برای من خیلی جالب بود ... تو بعضی از صفحات جلال واقعاً موشکافانه به برخی مسائل مهم می‌پردازد ... خوندن این کتاب رو بهتون توصیه می‌کنم.
پی‌نوشت2: این کتاب رو می‌تونید اینجا بخونید و یا از اینجا دانلود کنید.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 22:19 توسط مصطفی |

پائیز برای من وقتی شروع می‌شود که، رنگها شروع می‌کنند به تغییر. سبزی درختان به زرد و نارنجی و قهوه‌ای بدل می‌شود و رنگ پوست صورت آدمها به سرخی می‌زند. غنچه‌های گل رُز باغچه جرات شکفتن را از دست می‌دهند و درخت‌ها کم‌کم می‌فهمند که همسفری با برگ‌ها به پایان رسیده و باقی سفر را باید به تنهایی طی کنند. قطره‌های باران شیشه‌های عینک را نشانه می‌روند و گرمی نفس را می‌توان در یک بازدم، همچون ابر سپیدی در جلوی دهان دید. پائیز من وقتی متولد می‌شود که پرتقال‌های سبز و نارنج‌های خوش‌بو آمده باشند به روی درختان سراپا سبز شمالی.
آری، پائیز من اینگونه شروع می‌شود و نه لزوماً اول مهر و چقدر دوست می‌دارم من این فصل رنگارنگ خدا را. این روزها صدای متولد شدن این فصل رویایی را از کف کوچه‌ها می‌شنوم ...

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 22:31 توسط مصطفی |

از روزهای اولی که اومدیم تو این محله، متوجه شدم جوانکی در نزدیکی ما زندگی می‌کنه که گویا در زمره انسان‌های عادی قرار نمی‌گیره و کمی متفاوته. خیلی وقتا دیده بودم که با عصبانیت تو خیابون راه میره و به درودیوار بد و بی‌راه میگه و اصلاً هم توجهی به افراد دور و برش نمی‌کنه. راستش روزای اول فکر می‌کردم ممکنه به دیگران آسیبی برسونه ولی بعدها فهمیدم که این بنده خدا به جز در و دیوار و سطل آشغال‌های محل (از نوع قالیبافی‌ش) با کس دیگه‌ای کاری نداره و اگه کسی باهاش صحبت کنه، اونوقت جواب میده. حالت عصبانیتش خیلی شدیده و همین موضوع باعث میشه کمتر کسی بهش نزدیک بشه. البته این جوان برومند و خوش هیکل، خیلی آپدیته و از مسائل روز کاملاً آگاه.
دیشب داشتم می‌رفتم سر خیابون که دیدم باز یه اسپری قرمز گرفته دستش و داره روی دیواری که تازه شهرداری سفیدش کرده یه چیزایی می‌نویسه (مرگ بر آمریکا). منم چون می‌دونستم حرفم اثری نخواهد داشت بی‌خیال شدم (امر به معروفش نکردم) و به راهم ادامه دادم. وقتی برگشتم دیدم جمله‌اش رو کامل کرده و رفته. اینو نوشته بود:
"مرگ بر آمریکا (ضد حقوق بشر و قانون صلح آمیز هسته‌ای)"
زیر این جمله هم یه گل کشیده بود.
یهو یاد جمله‌ای افتادم که پارسال روی همین دیوار نوشته بود:
"دو نفر در چین 30 سال نخوابیده‌اند!"
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:32 توسط مصطفی |