زندگی آدما برای من مثل یک خط (نه لزوماً مستقیم) میمونه که از جایی شروع و با کلی بالا و پائین یه جایه دیگه ختم میشه. تو دورههای مختلف زندگی ممکنه خط زندگیت با خط زندگی آدمای زیادی برخورد کنه و این برخورد میتونه در حد یک چشم تو چشم شدن تو مترو، کوتاه و یا مثل یک عمر زندگی مشترک ،ادامهدار باشه. خیلی وقتا سعی کردم برخورد خط زندگی خودم را با خطوط زندگی دیگران دورا دور نگاه و تغییرات حاصل از این برخوردها را تو ذهن خودم مرور کنم.
یکی از آدمایی که بدون شک برخورد خط زندگیش با خط زندگی من خیلی برام مفید و تاثیر گذار بوده، دوستی است از استان فارس که سراسر مهر است و محبت و از خود گذشتگی. عزیزی که طی شش سال دوستی، جز اثرات مثبت بر زندگی من هیچ نداشته و همواره با دیدنش زندگیم تازهتر و شادابتر شده. علی هفته پیش با من تماس گرفت و گفت که داره ازدواج میکنه و ازم خواست که برای مراسمش برم شیراز. من هم که به شدت مشتاق دیدن علی آقا و شیراز! و مراسم عروسی شیرازیها بودم، به هر شکلی که بود خودم رو رسوندم به عروسی.
تا حالا شیراز را ندیده بودم و برای اولین بار بود که به این شهر تاریخی و عاطفی میرفتم. شیراز مثل تهران یا اصفهان بزرگ و شلوغ نیست و حال و هوایی دارد که من تا به حال تجربهاش نکرده بودم، انگار آسمون دلبازتر از جاهای دیگه بود و زمین سخاوتمندتر.
تو این سفر سه روزه تونستم ارگ کریمخان، حافظیه، شاه چراغ، باغ ارم و دروازه قرآن رو ببینم و متاسفانه فرصت بیشتری برای گشتن نداشتم. ولی همینها به قدری جذاب و دیدنی بودند که گمان کنم سفری دیگر را طی همین چند سال آینده! به این قسمت از کره خاکی ترتیب بدهم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 0:50 توسط مصطفی
|
نگاههای گرم پیرزن، منو یاد چشمای معصوم بیبی مینداخت. با وجود اینکه مسیرم دور میشد، همیشه راهم رو یه جوری انتخاب میکردم که از کوچه اونا بگذره و میدونستم که لب پنجره (منتظر رهگذر) نشسته و با چشماش جواب سلامم رو میده ... همین ده دقیقه پیش "باز از آن کوچه گذشتم" ... پیرزن دیگه نبود ...
پینوشت: آهنگ "کوچه" با صدای "بیژن بیژنی" رو از اینجا دانلود کنید
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 19:52 توسط مصطفی
|
اولاً باید بدانید که جلال پسرعموی من بوده است و از بچههای طالقان بود. پدر ایشان از پیشنمازان خوشبیان و متعبد بود، و تعبدش خشک بود. آدمی اهل دعا بود و در محلههای جنوبی تهران-طرفهای پاچنار- مینشستند. جلال از بچگی باهوش بود. و با هم معاشرت خانوادگی داشتیم. در سال 22، 23 در خیابان شاهپور "انجمن تبلیغات اسلامی" تشکیل داده بودند، و ایشان از همان ابتدا عضو فعال آنجا بود. ولی وقتی مکتب کمونیستها به وسیله "توده"ایها گسترش پیدا کرد، جلال عضو فعال و از نویسندههای حزب شد که مسائلش را به صورت رمانتیک مینوشت. و در این اواخر، بعد از اضمحلال "توده"ایها مطالعاتش که عمیق شد، تقریباً به ملت و آداب و سنن خودمان برگشت و به مذهب گرایش پیدا کرد.
بهترین کتابهایش به نظر من دو کتاب "غربزدگی" و "خسی در میقات" اوست که خسی در میقات را در سفر حج خود نوشته است که هم جنبه سیاسی دارد و هم فلسفه حج را در بعضی جاها خوب بیان کرده است.
آن وقتهایی که در شمیران جلسات تفسیر قرآن داشتم به آنجا میآمد. یک روز به جلال گفتم: این وضعی که برای تو پیش آمده، که بر اثر آن به مکاتب دیگر روی آوردی، نتیجه فشاری است که خانواده بر شما وارد میکرد ... مثلاً اجباراً او را به "شاهعبدالعظیم" میبردند تا دعای "کمیل" بخواند!
در این اواخر جلال خیلی خوب شده بود و به سنت اسلام علاقهمند. دو هفته قبل از فوتش با هم از شمیران میآمدیم. به من اصرار کرد که به کلبه او در "اسالم" یکی از نقاط جنگلی شمال برویم. میگفت:"برویم تا درد دل کنم" و من انتظار داشتم به آنجا برویم، که خبر فوتش را آوردند.
روزنامه کیهان، 14 شهریور 1358، یادنامه دهمین سال خاموشی جلالآلاحمد
پینوشت: از این به بعد تصمیم دارم یک بخش جداگانه برای جلال ایجاد کنم و در واقع این پست هم شروع کار بود ... تو این بخش جدید چیزایی که در مورد جلال پیدا میکنم مینویسم. شاید هم بعضی وقتا نظر خودم رو در مورد نوشتهها و کتابهای جلال مطرح کردم ... البته اگه دوستان هم مطلبی در این مورد داشته باشن استقبال میکنم
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 0:20 توسط مصطفی
|
همین ده-پونزده دقیقه پیش بود که وسطای فیلم "مثلهیچکس" یهو زیر نویس اومد که "عید فطر مبارک" ... البته ما از قبل از افطار مواضع خودمون رو در خصوص فردا مشخص کرده بودیم و طی بیانیهای که در گروه 2+1 به تصویب رسید، فردا عید اعلام شده بود ... ولی خوب تلویزیون هم با این خبر دل ما رو قرص کرد.
تا همین الان که در خدمت شما هستم، حتی یه دونه SMS هم نتونستم بفرستم، ولی سیل تلفن مشتاقان در حال سرازیر شدنه و همین الانه که ما رو آب ببره ... من یادم باشه تو مراسم اهدا هدایا به برترینهای سال، حتماً یک پشه بلورین (نماد کبوترنامهبر)به مسئولین همراه اول بدم ... حالا خوبه اینترنتمون تو اینجور موقعها قطع نمیشه! ... سریع خودم رو به اینترنت رسوندم ... بیشتر دوستان تو گوگل حاضر بودن و ما هم یکی یکی ماچ و بوسهها را دریافت و ارسال کردیم، البته خوب رعایت محرم و نامحرم هم کردیم :)
پینوشت: پدر و مادر گرامی و بنده حقیر اعضای تشکیل دهنده گروه 2+1 میباشند که نقش موثری در تعاملات بینالملل (به ویژه مسئله عراق و فلسطین و انرژی صلح آمیز و...) دارد!!
آها یادم رفت، عیدتون مبارک
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 23:57 توسط مصطفی
|
نمیدانم شنیدهاید آلبوم "جان عشاق" استاد شجریان را یا نه؟ به گمان من یکی از کارهای بینهایت زیباست و شنیدنش پر از لطف ...بعد از یک ساعت و نیم ماندن در ترافیک و کمی کمتر از یک ساعت در صف بانک و کمی بیشتر از نیم ساعت کوهپیمایی برای رسیدن به آموزش کل دانشگاه و از آنجا رفتن به آموزش جزء دانشکده و در حالی که رمقی باقی نمانده و تشنگی و عطش به سراغم آمده بود ... به یک باره نگاهم به ضبط صوت کنار دست مسئول آموزش افتاد که نمی دانم صدایش از رادیو برمیآمد یا نوار کاست ... در همان چند ثانیهِ اول متوجه شدم که قطعهای از آلبوم "جان عشاق" استاد شجریان در حال پخش است ... یک آن به لحظات پر شکوهی رفتم که با این آلبوم و صدای گرم استاد و شعر زیبای حافظ گذراندهام، لحظاتی که به گمان من شمارشگر عمر از کار باز میایستد ... میتوانی چشمانت را ببندی و روحت را به دست فرشتگان روی شانههایت بسپاری تا به هر ناکجا آبادی ببرندش ...این قطعهی زیبا از جان عشاق را میتوانید از اینجا دانلود کنید
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 21:47 توسط مصطفی
|
امشب شبی بزرگ است، هرچند ما انسانهای کوچکی باشیم. گویا در این شب درِ رحمت الهی بر روی زمینیان تا سحرگاه باز است، گویا آسمان خواسته باشد فرصتی دیگر بدهد، گویا خدا بخواهد نشانمان دهد چقدر بیمنتها دوستمان دارد ...
امشب بزرگ است، درست به بزرگی وسعت دیدِ ما و من از خدا میخواهم وسعت دیدمان را بیشتر کند تا این شب برایمان بزرگتر شود ... به قول دکتر شریعتی، "عظمت همواره در جستجوی چشمیست که او را ببیند" و من از خدا چنین چشمی میخواهم ...
+
نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 2:7 توسط مصطفی
|