+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 1:42 توسط مصطفی
|

Yesterday is history
Tomorrow is mystery
But today is a gift. That is why it is called the “present”
پی نوشت: خجالت نمی کشی با این سن و سالت انیمیشن نگاه می کنی!
پی نوشت بعدی: بهتون توصیه می کنم حتماً اینو ببینید "kung fu panda"
از پی قبلی: حالا من یه چیزی گفتم، یه وقت شما نرید بشینید اینو ببینید (به استثنای کودکان:)
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 23:38 توسط مصطفی
|
ظاهراً اوایل دهه پنجاه، یکی از دوستان فریدون مشیری قصد مهاجرت به آمریکا را داشته و از ایشان هم درخواست میکند که همراهشان از کشور خارج شوند، ایشان یک شب فرصت میخواهند و این شعر را میسرایند. آلبوم "ریشه در خاک" با همخوانی مهسا وحدت و پژمان طاهری برگرفته از همین شعر است (زمستان 1384). مدتی بعد هم وبلاگ عندلیبان این شعر و موسیقی را برای خوانندگانش ارائه کرد (این تقریباً مهمترین بخش کاره!)
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و
اشک من تو را بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسرده ست
دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده ست
غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده ست
تو با خون و عرق، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهی با آن همه توفان بنیان کن در افتادی
تو را کوچیدن از این خاک دل برکندن از جان است
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشکسالیهای پی در پی
تو را از نیمه ره برگشتن یاران
تو را تزویر غمخواران
ز پا افکند؛
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان در ستوه آورد
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است؛
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است؛
تو با چشمان غمباری که روزی چشمه جوشان شادی بود و
اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده است
خواهی رفت
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقی است می مانم
من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم
امید روشنایی گر چه در این تیرگیها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه، می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک
با دست تهی، گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 23:27 توسط مصطفی
|
بعد از سهمیه بندی بنزین و افزایش سیصد درصدی زمان لازم برای سوخت گیری، یک چیز دیگر هم در سرای ما سهمیهبندی شد ... "فرآیند سوختگیری"
البته این سهمیهبندی کاملاً اجباریست و شوخیبردار هم نیست و در صورت ترک عمل موجبات عذاب دنیوی و اُخروی را فراهم خواهد نمود. انجام این فرآیند بعضاً تا 2 ساعت از وقت گرانبهای! اعضای خانواده را میگیرد و مجبورتان میکند در هوای گرمِ داخل ماشین، آنقدر موزیک و اخبار گوش کنید تا آویزه گوشتان شود که کمتر برانید و کمتر اجازه رانده شدن بدهید (منظورم ماشینه).
اشارات نظر: امشب نوبت بنده سراپا تقصیر بود :(
+
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 1:53 توسط مصطفی
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 20:51 توسط مصطفی
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 19:32 توسط مصطفی
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 23:29 توسط مصطفی
|
دوتا دونه ابرو، زیرش دوتا کُره که برق میزنن و مثل دوربین از همه جا فیلم میگیرن، یه بینی برای تنفس، دهن و لب و گوش به همراهِ یک وجب فضا برای تشکیل دادن صورت، یه خورده مو که بالاتر از همه اعضای بدن قرار بگیره، دو تا اسپیکر که همه شنیدهها رو ضبط میکنه، دست و پا و شکم و ...
یه مغز تو یه کاسه محکم که به این راحتیها صدمه نمیبینه و یه سیمکشی اساسی به سراسر بدن که همه اطلاعات رو به موقع به مغز میرسونه و یه لایه پوست که همه بدن رو میپوشونه و به مرور زمان عوض میشه و زندهست ... چند لیتر مایع قرمز که دائماً تو بدن میچرخه و چرخشش یکی از مهمترین علائم حیاتیه ... استخونهایی که با یه چسب قوی به هم میچسبن و ستون بدن رو تشکیل میدن و هزاران سیستم ریز و درشت دیگه که علمای پزشکی قسمت زیادیش رو بعد از چند هزارسال کشف کردن ...
این نقاشی خداست، میشه همینجوری نگهش داشت و بعد از تموم شدن عمر به دست خاک سپردش تا برای یه نقاشی دیگه آماده بشه ... و البته میشه به قدری بهش آسیب رسوند که حتی خاک هم از پس گرفتنش عذر بخواد ...
اما نقاشی خدا که مثل نقاشی ما آدما نیست که فقط یک بعد داشته باشه ... نقاشی خدا روح داره، درواقع بخش دوم و قشنگتر نقاشی خدا اتفاقاً همون روحشه ... روحی که هزاران بار پیچیدهتر و دستنیافتنیتر از جسمه ... مهمترین ویژگی که برای این بعد دوم میشه در نظر گرفت، نامحدود بودنشه ... شاید قَدِ هیچ انسانی بیشتر از دو مترو اندی نشه، شاید وزن آدمیزاد هیچوقت بیشتر از یه خرس نشه! و شاید هیچوقت به زیبایی رویایی تو قصهها نرسه ولی در عوض هیچ محدودیتی برای روحش وجود نداره ... دانستههاش میتونه هرروز زیاد بشه، بدون اینکه با محدودیت فضا مواجه بشه، میتونه آدمای بیشتری رو به روحش وصل کنه بدون اینکه محدودیتی در این زمینه وجود داشته باشه ... من حتی زیبایی روح یک انسان رو نمیتونم تصور کنم!!
اما هدفم از نوشتن این متن تشریح دو بعد اصلی وجود انسان نیست، بلکه بیشتر میخوام به ارتباط این دو بپردازم ...
وقتی جسم در شرایط مناسبی نباشه، روح هم آزار میبینه و وقتی روح صاف و صیقلی نباشه آثارش در جسم مشخص میشه ... وقتی جسم به قدری خسته میشه که دیگه ادامه راه براش مشکله، روح ازش جدا میشه و مابقی مسیر رو به تنهایی سیر میکنه و به عقیده ما مسلمونا تو قیامت دوباره به هم میرسن ... اما واقعاً کدام یک از این دو بر دیگری ارجحیت داره؟ ... بر سر دو راهی کدامیک را باید ترجیح داد؟ ... برای رسیدن به تعالی روح، جسم را در مرتبه دوم قرار داد یا برای آسایش جسم، با روح به مبارزه پرداخت؟ ... بیشتر مواقع اهداف و نقطه مطلوب این دو همسو نیست و در خیلی موارد حتی در تضاد با هم هستند ...
چیزی که گفتم خیلی بدیهی و واضحه، ولی سوالی که پرسیدم به نوعی سوال همیشگی این نقاشی بینظیر خداست ... سوالی که هر لحظه در ذهن یک انسان وجود دارد و آنی نیست که بتوان بدون این سوال تصمیم گرفت و قدمی برداشت.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 23:16 توسط مصطفی
|