تبليغاتX
عندلیبان

محل: یه دبستان ردیف تو یه جایی از تهران!
زمان: یکی از روزای نزدیک بهار 1370، یعنی همون پایان ثلث دوم.
مناسبت: مراسم تقدیر از عده‌ای دانش آموز کلاس اول.
جرم: احتمالاً کسب نمره‌های خوب!
سوال: لطفاً سعی کنید بنده رو پیدا کنید!!
کمک1: اگه عکس رو تو اندازه بزرگتر می‌خواهید اینجا کلیک کنید!!
کمک2: خوب اگه اونجا نشد، عکس رو اینجا ببینید!!!
جایزه: خجالت بکش، مگه اینجا از این حرفا داشتیم!!!!

پی نوشت: فردا شب جواب رو می‌گم :-)
جوابیه: همونطور که خیلی از دوستان گفتن، بنده تو این عکس نفر دوم از سمت راست تو صف وسط هستم. اما چیزی که باعث شد این عکس رو بذارم، این بود که خیلی برام نزدیکه، یعنی روشنه ... دقیقاً او لحظات رو به خاطر دارم؛ انگار همین دیروز بود ... از همه این دوستان هم فقط اسم اون کلاه زرده رو یادم مونده. اسمش کمیل بود و یکی از دوستای خوبم ... یادمه یک هفته بعد از اینکه ما می رفتیم مدرسه با گریه و زاری اوردنش مدرسه، اما بعد معلوم شد که چقدر بچه باهوشیه ... البته برای خیلی از دوستان با این حدس زدنشون متاسفم (قابل توجه پریا) ... در مورد متفاوت بودن رنگ کادوی هدیه خودم چیزی یادم نمیاد ... منظور نی لبک رو هم از پسرعموهام نفهمیدم!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 22:8 توسط مصطفی |

ای مالک!
من تو را به سرزمینی اعزام می‌کنم که پیش از تو،
حکام عادل و ستمکار بسیار دیده؛
ای مالک!
مردم به کارهای تو چنان می‌نگرند که تو در کارهای والیان پیش از خود می‌نگریستی،
و دربارة تو آن می‌گویند، که تو راجع‌به آنان می‌گفتی؛
ای مالک!
مالک هوای نفست باش!
و بر نفست در خصوص آنچه بر تو حلال نیست، بخل بورز!
ای مالک!
اگر سلطنت و اقتدار باعث خود بزرگ بینی در تو شد،
نظر به عظمت ملک و حکومت خدا انداز؛
ای مالک!
مبادا تمایل به برخی از مردم، باعث شود که با خدا و بقیه خلق، غیر منصفانه عمل کنی؛
ای مالک!
...

                                                                                                       بخشی از عهدنامه علی(ع) به مالک اشتر
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 9:15 توسط مصطفی |

از درِ سمتِ راست عقب سوار تاکسی شدم، آخرین نفر بودم و با افزوده شدن هیکل همایونی، تاکسی به نهایت ظرفیت خود رسید و هن و هنی کرد و تن را به دلِ رودخانه‌ اتومبیل‌ها داد ... تکانی خوردم و فضایی شایسه برای همان هیکل همایونی تهیه دیدم و کتابی از درون کیف زهوار در رفته ولی با شخصیتِ خویش بیرون کشیدم و مشغول کسب علم و ادب گشتم تا ناقلان اخبار گمان آن نبرند که ما فقط در کتابخانه مطالعه می‌کنیم ... تاکسی به سر چهار راه دوم رسیده بود و هنوز راننده باید سیصد چهارصد بار دیگر دنده عوض می‌کرد و بوق می‌زد و گاز می‌داد و دهان مبارک را به فحش و بد و بیراه مزین می‌فرمود تا به سر منزل مقصود (که همانا ونک نامی باشد) می‌رسیدیم، کتاب را طوری گرفتم که جلدش معلوم نباشد و خانم بغل‌دستی برای فضولی کمی به زحمت بیافتد، که همینطور هم شد و بعد از چند دقیقه متوجه نگاه سنگین زیر عینکی خانم چهل پنجاه ساله  بغل‌دستی شدم که خط‌ها رو با من دنبال می‌کرد ... و کم کم متوجه شده بود که چه خبره و داستان از کجا آب می‌خورد و اگر جسارتش را داشت احتمالاً چند سوال ریز و درشت هم می‌پرسید ... کم کم بوی قورمه‌سبزی کله همایونی داشت بلند می‌شد که رسیدیم به سر منزل و کتاب را در همان کیف فوق تپاندم و به سوی تاکسی‌های بعدی روان شدم، مسیرهای بعد آنقدر طولانی نبود که بشود کتابی خواند و فیضی برد و فیضی رساند و رسیدم به سرِ کار، ساعت را برانداز نمودم تا موقع گرفتن حقوق حواسم جمع باشد که کارفرمایان گرام کم نگذارند و با نهایت تاسف عقربه‌ها چیزی شبیه به 10 را نشان می‌دادند ... با ورودم متوجه شدم که گویا همچون دیروز برق رفته و با همکاران عزیزتر از جان در خصوص برق رفتگی و برق‌زدگی و برق گرفتگی و براقیت و برق و ادیسون و کریستف کلم و انیشتین داد سخن دادیم و بر حال خودمان و خودشان و ملت و دولت زار زار گریستم ... ساعتی بعد برق آمد و بقیه داستان‌ها که یکی پس از دیگری به وقوع پیوست تا غروب شد و دوباره تاکسی و کتاب و بغل‌دستی و بعد هم خانه و اینترنت و وبلاگ و اباطیل ... و تا همچون دیشب برق نرفته و دست‌نوشته‌ام به قبرستان نوشته‌های چاپ نشده سرازیر نگشته، این را میفرستم تا دیگران بخوانند و شاید لذتی ببرند و کیفی حاصل آید.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 20:8 توسط مصطفی |

تو یه ساعت از شبانه روز با یه آدم جدید آشنا می‌شی، بعد این آشنایی ادامه پیدا می‌کنه و می‌کنه و می‌کنه تا یه روز احساس می‌کنی که حالا دیگه شماها با هم دوست هستید و کم و کیف زندگی‌تون برای هم مهمه. نمی‌خوام خیلی به چگونگی روابط بپردازم، چیزی که می‌خوام بگم مربوط میشه به اولین روز آشنایی ... تو دنیای واقعی خیلی راحت میشه اولین روز رو به خاطر آورد، مثلاً من اولین روزی رو که با علی.ر آشنا شدم رو خیلی خوب یادم میاد، درسته که حدود 6 سال از اون ایام میگذره، ولی من خیلی خوب تو خاطرم هست ... خوب یادمه اولین بار که علی رو دیدم چه جورآدمی به نظرم اومد، اولین چای رو دقیقاً به خاطر میارم ... در مورد همین دکتر میر خودمون هم همینطور، اولین موسیقی که با هم گوش کردیم، آلبوم "یاد ایام" شجریان بود که من تازه آلبومش رو گرفته بودم ... محال اولین بار که "نی لبک" رو دیدم فراموش کنم ... اما حرفم اینجاست، که تو فضای مجازی این اولین روزها اصلاً به یادم نمی‌مونه، مثلاً یادم نمیاد آشنایی من با پریا، دل نوشته، مونولوگهای من، یک فتحی، کفشدوزک، عاشقانه، خودنویس و بقیه دوستان، کی و چگونه شروع شد.
شاید این فراموشی به خاطر اون باشه که در زمان آغاز این دوستی‌ها، آدم از ادامه اون‌ها اطمینان نداره و خوب اولین لحظه‌ها رو خیلی راحت از خاطر می‌بره!
 نظر شما چیه؟ شما هم اولین ملاقات‌های مجازی را فراموش می کنید؟ اصلاً اولین آشنائیتون با منو به خاطر دارید؟
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 22:52 توسط مصطفی |



 
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 20:6 توسط مصطفی |

rose
هر چقدر که آدمیزاد هفت رنگش بَده، گل هفت رنگش خوبه ... مثل بعضی از این گلهای رُز. صبح که می‌خوای از خونه بری بیرون رنگشون زرده و بعد از ظهر که خسته و کوفته بر می‌گردی، صورتی می‌شن ...  نارنجی متولد می‌شن و سرخ می‌میرن ...


+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:6 توسط مصطفی |

ترکیبات: آب، شکر، اسانس کاملاً طبیعی!، یه کمی گازCO2، یه خورده گاز کاملاً بی خطر SO3، چند تا دونه اورانیوم غنی شده با درجه خلوص بالای 90 درصد و به اندازه نوک انگشت افزودنیهای کاملاً مجاز.

                       نام علمی محصول: زهر هَلاهِل

پی نوشت:
حکایتی که نی لبک تو کامنتها گذاشته، خیلی جالبه ... حتماً بخونیدش
:)
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 23:40 توسط مصطفی |

... آخرین دختر خانواده‌ای که در انتظار پسر بود.
و محمد می‌داند که دست تقدیر با او چه می‌کند.
و فاطمه نیز می‌داند که کیست!
آری در این مکتب، این چنین انقلاب می‌کنند.
در این مذهب این چنین زن را آزاد می‌کنند.
با فاطمه، "دختر"، به عنوان وارث مفاخر خاندان خویش، و صاحب ارزش‌های نیاکان و ادامه شجره تبار و اعتبار پدر، جانشین "پسر" می‌شود. در جامعه‌ای که ننگ دختر بودن را تنها زنده‌به‌گور کردنش پاک می‌کرد و بهترین دامادی که هر پدری آرزو می‌کرد نامش "قبر" بود. و محمد می‌دانست که دست تقدیر با او چه کرده است. و فاطمه نیز می‌دانست که کیست ...

                                                                        بخشی از کتاب "فاطمه، فاطمه است" نوشته دکتر شریعتی
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 23:19 توسط مصطفی |