تبليغاتX
عندلیبان

راه مـــــا از شمـــا جـــدا شده است
کُــرک وارونـه پُــر بـهــــــا شده است
از  جـــراحت  پُـــریــم  یــــــــا مـــولا
خون دل می خوریــــم یـــــــا مــــولا
معنی  حمـــــد را  نمــی دانیـــــــم
و نمــــــــاز غفیـله می خـــــوانیـــم
بسکه در گـــــوشه ای دعـا خواندیم
کاروان پیش راند و مــــا  مـــانــدیــم
...
من یه دفعه با طنز این آقا آشنا شدم، خیلی ازش لذت بردم
حتماً این فایل صوتی رو هم دانلود کنید، من نمی دونم تو کدوم جلسه هستش؛ ولی خیلی خیلی جالب و لذت بخشه، با پست قبلی من هم بی ارتباط نیست ... اسم شعری که تو این فایل با صدای خودشون خوندند "محکمه الهی"، حجم فایلش ۳.۵ مگابایته، با فرمت mp3

این روزا یه کم کارام پیچونده شده به هم، دارم سعی می کنم یه جوری گِرشونو باز کنم ... ببخشید که دیر به دیر آپ کنم ... تو اولین فرصت با یه پستِ جامع و کامل میرسم خدمتتون

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:53 توسط مصطفی |

چند صباحی پیش، یکی از اقوام نزدیک ادعا کرده بودند  "بی بی در خوابِ نزدیک سحر، سیبی بزرگ و زرد رنگ به ایشان تعارف نموده اند"  ولی گویا این دوستمان قبل از آن که سیب را از دست بی بی بگیرند، از خواب بیدار شده اند ... اما موضوع اینجاست که گویا این سیب قدری بزرگتر از حد معمول بوده و ما هرچه به کله مان فشار آوردیم، دیدیم که آن هدیه بی بی نمی توانسته سیب باشد و بعد با درصد زیادی حدس زدیم که بی بی از این هندوانه های تو زرد تعارف کردن (منظورم همین هندوانه هایی ست که میگویند با آناناس پیوندشان زده اند و قیمتِ خون بابای رستم هم باید برای هر کیلوشان بپردازی) ... حالا دیگر بعد از چند روز مطمئن شدیم که داخل بهشت هم ازاین هندوانه ها تولید شده و دامنه علم و فناوری جوانان و محققین ایرانی در حوزه شکم پا را از محدودیتهای فیزیکی این دنیا فراتر نهاده و در آن دنیا هم کارهایی در دست انجام است ... به هر حال ما منتظریم که بی بی از سایر محصولات جدیدی که داخلِ بهشت در حال تولید است برای ما خبرای خوب خوب بیارن؛ ولی فکر کنم بی بی تو قسمت تحقیق و توسعه بهشت در حال فعالیته، وگرنه به این زودیها نمی توانست یک نمونه از این هندوانه ها را برای ما بفرستد ... در پایان هم خدمت بی بی عزیز عرض کنیم که اگر در دفتر کارِتان در بخش تحقیق و توسعهِ بهشت، اینترنت ADSL هم دارید و اینجا را می خوانید، لطفاً زودتر دست به کار شوید و یک وانت از آن هندوانه ها را برای اهالی منزل و همچنین اهالی این وبلاگ بفرستید (همه هم قول میدهند که شبه جمعه برای شما یک دعای درست و حسابی کنند)، حالا اگر شد خودتان هم یکی دو ساعتی مرخصی بگیرید بیایید اینجا پیش ما، خدائیش دِلمان برایِتان تنگ شده ... هر جای خانه را هم که نگاه می کنیم، شما را می بینیم ... از بابت یخچالت هم خیالت راحتِ راحت، اجازه ندادم کسی بهش دست بزنه، خودم تمومش رو پاکسازی کردم! ... بازم به اینجا سر بزن، برات می نویسم ... فردا هم قراره برات هفتم بگیریم، بیایی بهشت زهرا می بینیمون ... فقط یه شب بیا به خواب بابا، بهش بگو کمتر گریه کنه ... بالاخره همه مون رفتنی هستیم دیگه ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:41 توسط مصطفی |

مهمترین کار دنیا، ساختن خانه ای بزرگ و زیبا در دل جزیره ای ساکت و رویایی نیست ...
مهمترین کار دنیا، گرفتن مدرک دکترا از بزرگترین دانشگاه جهان نیست ...
مهمترین کار دنیا، سوار شدن بر اسب سفیدِ شاخ دار و تاختن در میان جنگلی انبوه نیست ...
مهمترین کار دنیا، حتی گریستن به خاطر رفتنِ "بی بی" نیست ...
مهمترین کار دنیا، نوشتن معتبرترین مقالات، انجام پیچیده ترین پروژه ها، نگارش بهترین متنها و شعرها، سخن گفتن به چندین زبان، نواختن ساز، زندگی در بهترین کشور، جنگ، صلح، عشق، قدرت و ریاست نیست

مهمترین کار دنیا فکر کردن است ... فکر کردن به زمانی که دیگر خونی در بدنت جریان ندارد، و توانی نداری که هیچ یک از اعضایت را به حرکت درآوری ... فکر کردن به زمانی که امیدواری کسی بدن بد بویت را شستشو دهد و به خاک بسپارد ... لحظه ای که شاید جوانکی زیر تابوتت را بگیرد ... فکر کردن به آن دَم که دیگر اختیاری نداری و زبانت را حتی تِکانکی نتوانی داد ...

فکر کردن به این لحظه می تواند تمام زندگی را بسازد، آنگونه که باید

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:33 توسط مصطفی |

شهریارشهریار میره به ملاقات نیما ، اونجا متوجه میشه که یکی دیگه خودش رو به جای شهریار جا زده ... شهریار برای دست انداختن بَدَلِ خودش، شعری از حافظ می خونه که تو پست قبلی نوشتم.
در واقع پست قبلی آغازی بود برای بحثی که می خواستم در مورد دو سریال "شهریار" و "روزگار قریب" مطرح کنم. امروز هم بر حسب اتفاق تابناک انتقاد دختر استاد شهریار و همچنین ابراز تاسف کمال تبریزی را منتشر نمود.
این دو فیلم، هر دو در پی آن بودند که دو شخصیت بزرگ را به تصویر بکشند، و البته در کنار این موضوع، به طور بالقوه توان آن را داشتند که "ایران قدیم" را به نمایش درآورند ... به جرات می توانم بگویم که روزگار قریب به مراتب از شهریار قویتر و پخته تر بود ... چه در به تصویر کشیدن شخصیت و چه در نمایش "ایران قدیم" ... سریال شهریار سراسر ابهام بود و حرفهای ناتمام ... البته شاید بتوان بخش زیادی از مشکلات سریال شهریار را در پیچیدگی شخصیت این بزرگ مرد و همچنین تعابیر و تفاسیر مختلفی که از شخصیت یک شاعر می شود، دانست ... مثلاً جواب منفی شهریار به ثریا، چیزی بود که هرگز برای من جا نیافتاد، و دائماً احساس می کردم که فیلم نتوانسته حق مطلب را ادا کند ... سن و سال و گریم شهریار را نمی توان با سن و سال ایشان مطابقت داد و در بسیاری از موارد می توان به صداقت و امانت فیلم شک کرد ... این فیلم در ساده ترین حالت نیازمند کار گسترده تری بود و چه بهتر بود این موقعیت برای ساختن سریالی با این درجه اهمیت به راحتی از دست نمی رفت ... شایسته بود در فرصتی مناسب و به دور از تعجیل، به جنبه های بیشتری از شخصیت آن بزرگوار توجه می شد و با اسطوره های ادبی یک سرزمین به این راحتی بازی نمی شد ... به هر حال این سریال در حال اتمام است و مخصوصاً چند قسمت آخر هرگز به دل نمی نشیند و تاسف بارتر اینکه حداقل تا سالها فیلمی در این خصوص ساخته نخواهد شد ...
در پایان به شدت مشتاق خواندن نظرات شما در مورد سریال شهریار و روزگار قریب و همچنین جواب منفی شهریار به ثریا هستم

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:52 توسط مصطفی |

عندلیبان

چندان که گفتم غم با طبیبان
درمان نکردند مسکین غریبان
آن گل که هر دم در دست بادیست
گو شرم بادش از عندلیبان
یا رب امان ده تا باز بیند
چشم محبان روی حبیبان
ما درد پنهان با یار گفتیم
نتوان نهفتن درد از طبیبان
درج محبت بر مهر خود نیست
یارب مبادا کام رقیبان
ای منعم آخر بر خوان جودت
تا چند باشیم از بی نصیبان
حافظ نگشتی شیدای گیتی
گر می شنیدی پند ادیبان

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:19 توسط مصطفی |

1342یکشنبه تو دانشکده داشتم قدم می زدم، منتظر یکی از اساتید محترم بودم ... تو دانشکده، درست پشتِ درِ سایت از چند وقت پیش یه میز گذاشتن که روش پره از روزنامه ... کنار روزنامه ها هم یه جعبه هست که بعضی وقتا توش کتابهای رایگان میذارن تا بچه ها بخونن ... روش نوشته بود خوراک فرهنگی ... من یکی از اون کتابها رو برداشتم ... خیابان ... فردای اون روز چند خط اول کتاب رو خوندم، خیلی جذاب بود، به همین خاطر تا شب خوندمش ... البته خوندن کل کتاب به طور خالص فقط یک ربع وقت میخواست، ولی خوب من به صورت پراکنده خوندمش ...
"تقاطع خیابان کارگر با خیابان آزادی، میدان انقلاب است. کارگر که به آزادی می رسد، انقلاب می شود. انگار این جمله از میان دو لب یک جامعه شناس گفته شده است. هنوز بوی تازگی می دهد. البته بوی توتون کاپتان بلکی را که معمولاٌ جامعه شناسان مصرف می کنند، باید به بوی تازگی اضافه کرد. ارتباط بین کارگر و آزادی و انقلاب را جداً خودم پیدا کرده ام. نمی دانم که یک نفر هر سه اسم را انتخاب کرده یا نه. و تازه اگر یک نفر هم هر سه اسم را گذاشته، آگاهانه این کار را کرده یا نه.
خیابانها، همه اسمهای عجیب و غریب دارند. تهران خیلی بزرگ است و طبیعتاً تعداد خیابانهایش هم خیلی زیاد است ..." (رضا امیرخانی-خیابان، از کتاب "ناصر ارمنی")
قبلاً به رابطه بین خیابونها فکر کرده بودم ولی تا حالا اینقدر منسجم نبود ... حالا به شما هم توصیه می کنم این کتاب رو بخونید. من نتونستم همه متن رو تایپ کنم، در عوض کتاب رو اسکن کردم  و به صورت pdf براتون میذارم (8 صفحه). می تونید این کتاب رو از اینجا دانلود کنید.
از بحث های کارشناسانه دوستان هم تشکر می کنم ... در مجموع بحث جالبیه ... تو کامنتها دنبالش می کنم :)

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 22:59 توسط مصطفی |

آزادی

کارگر که به آزادی می رسد، انقلاب می شود.

خیابان-رضا امیرخانی

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:47 توسط مصطفی |

آموزش

ما شاید اینجا خیلی چیزا به خوانندگانمون یاد بدیم (و صد البته خیلی چیزا هم ازشون یاد بگیریم)، ولی از توضیح این فقره معذوریم.

این عکس مربوط میشه به سایت وبگذر که نشون میده، گوگل با این عنوان به اینجا لینک داده!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:41 توسط مصطفی |

16 آوریل تولد چارلی چاپلیننمی دونم خبر خودکشی یه دانشجوی دوره دکترای شیمی رو تو دانشگاه شهید بهشتی شنیدید یا نه ... چند روزیه که خیلی روم تاثیر گذاشته ... تابناک یه چیزایی در مورد این آقا گفته، و خوب می دونید که خیلی هم نمیشه به حرفهای اینا اعتماد کرد، چون خیلی وقتا بعد از دو روز حرفِ خودشون رو تکذیب می کنند ... ولی چیزی که مهمه اینه که، تقریباً همه می دونن رسیدن به دوره دکترا برای رشته های علوم پایه تقریباً مشکلتر از رشته های دیگه هست و اراده ای آهنین می خواهد پیمودن این راه ... حالا چطور می شود که این اراده پولادین به یک باره کم میاورد و دست به کاری می زند که هیچ توجیهی نمی شود برایش آورد، جای یک سوال اساسی دارد ... این چند روز همش دارم با خودم فکر می کنم که زندگی بعضی وقتا چقدر می تونه سخت بشه که آدمها بزرگترین دارایی خودشون رو فدا کنند تا مگر لحظه ای را آرامتر بگذرانند (البته اگه با این کار آرامشی بمونه) ... به هر حال من به جز دعا برای آمرزش ایشون کار دیگه ای از دستم نمیاد ... و البته تاسف می خورم برای ملتم و مملکتم که چنین سرمایه ای را از دست داد ...

16 آوریل سالروز تولد چارلی چاپلین بود، نامه چارلی به دخترش رو میذارم تو ادامه مطلب ... این نامه واقعاْ تاثیرگذاره، بهتون توصیه می کنم حتماً بخونیدش ... من اولین بار این نامه رو تو وبلاگ عاشقانه خوندم، الان هم از همونجا گرفتم.
پرشین وبلاگ در حال برگزاری مسابقه ای برای انتخاب برترین وبلاگهای فارسی می باشد، اینجا می تونید به وبلاگهای مورد علاقه تون رای بدین (حتی به وبلاگ خودتون) ... امیدوارم روزگار به کامتون باشه :)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:18 توسط مصطفی |