تبليغاتX
عندلیبان

پس خیام کو؟

حتماً داستان الاغ و هویج رو شنیدید ... صاحبِ الاغ یه دونه هویج رو بسته بود به یه چوب و اونو گرفته بود جلوی چشمای الاغ ... الاغ بینوا هم برای اینکه بتونه هویج رو بگیره، تمام روز یه گاریِ خیلی سنگین رو می کشید ... داشتم فکر می کردم حال و روز خیلی از ما آدمای این دوره و زمونه هم همینجوریه، به جای اینکه چشمامون رو باز کنیم و یِه هدف خوب رو انتخاب کنیم، داریم دنبال هویجهای ناچیزی میریم که ارزششون خیلی کمتر از اون همه تلاشیه که می کنیم ... اون هویجهِ برای خیلی از ماها شده پول ... تمام دیدمون رو گرفته و بهمون اجازه نمیده به چیز دیگه ای فکر کنیم ... انگار مجبورمون کردن تمام عمر دنبال چندتا تیکه کاغذ جون بکنیم ... البته این مشخصهِ که بی پولی خودش منشا هزار جور درد و رنجه، ولی شیوه ای هم که ما آدما دنبال می کنیم خیلی خنده داره :) ... معمولاً با افزایش درآمدمون، قبل از هر چیز تقاضامون زیادتر میشه و برای برآورده کردن تقاضاهای افزایش یافته مون، به پول بیشتری نیاز داریم و دوباره به فکر افزایش درآمد میافتیم ... خیلی از گرانیهای موجود حاصل همین مساله است ... اولِ سال که میشه خیلی ها احساس می کنند که باید درآمدشون زیاد بشه ... پزشک، نجار، میوه فروش و بقیه مردم ... ولی همین افزایش ها باعث میشه که دوباره هزینه ها بِره بالا و دوباره مردم احساس کنند که باید درآمدشون زیاد بشه ... تو کشور ما به شدت این چرخه داره تکرار میشه ... حالا برو وبلاگ بنویس :)
امروز دوباره رفته بودم کتابخونه ملی، فکر کنم دیگه داره برای همه (به خصوص خودم) جا میافته که من پنجشنبه ها باید برم اونجا ... امروز یه چیزی توجهم رو جلب کرد اونم اینکه حضرت خیام سر جاشون تشریف نداشتن!!
راستی یه چیز دیگه، اگه گفتید فرق این دوتا معادله چیه:
هزینه  +  سود  = قیمت
هزینه  –  قیمت = سود


پی نوشت: همونطور که یکی از دوستان که نخواسته بود خودش رو معرفی کنه تو کامنتها گفته، این دوتا معادله در واقع دوتا شیوه متفاوت قیمت گذاریه ... تو معادله اول که یک نگاه سنتی ست؛ تولید کننده ابتدا هزینهای خودش رو محاسبه و بعد سود مورد نظر را به آن اضافه و از این طریق قیمت را مشخص می کند (این شیوه ای هست که به عنوان نمونه تو صنعت خودروی ما استفاده می شود و به دلیل انحصاری بودن بازار، تا حالا برای تولید کنندگان روش خوبی بوده) ... ولی تو معادله دوم، تولید کننده معتقد است که قیمت توسط بازار تعیین می شود و تنها راه برای افزایش سود، کاهش هزینه هاست (این دیدگاه در واقع همان چیزیست که در شرکتهای پیشروی دنیا پذیرفته شده است و این شرکتها هر روز به دنبال کاهش هزینه ها هستند، به جای افزایش قیمتها!)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 22:45 توسط مصطفی |

من همیشه دوست داشتم بهش بگم "بی بی" ولی هیچ وقت نشد ... حالا حداقل تو اینجا اینجوری صداش می کنم.
تو ایام عید همه چیز خوب بود، یعنی تا روز پنجم خوب بود ... بعداز ظهر روز پنجم فروردین بود که بی بی دچار حمله قلبی شد ... خیلی سریع رسوندیمش بیمارستان ... اول اورژانس، بعدشم ICU .
از اون روز تا همین الان بی بی رفته تو بخشِ شقایق ... shaghayegh ward اسم بخشیه که بی بی توش بستریه ... یه مدت داروهای قلب بهش تزریق می کردن، ولی بعدش گفتن مشکل اصلی از ریه ست ... چیزی حدود چهل تا آنتی بیوتیکِ فوق قویِ آمریکایی محصول این نوع تفکر دکترا بود ... بی بی این روزا وضعیتش کمی بهتر شده، ولی هنوز تو همون اتاق ICU گرفتاره و بیشتر از هر بیماریه دیگه، از نظر روحی داره ضعیف میشه، تقریباً هر روز با دیدن ما میزنه زیر گریه و رسماً اقرار میکنه که به مردن هزار بار راضیتره تا خوابیدن تو این اتقاق و تزریق کردن این هم آمپول و سِرُم ... از همون روز اول یه شلنگ تو دهنشه و یکی هم از طریق بینی فرستادن تی معدش ... بخش شقایق پُره از این جور آدما، اکثرشون هم مثل بی بی من سنشون بالاست، به جز یکی ... یه آقایی که دو روز بعد از بی بی منتقل شد به این بخش ... این آقا رو برق گرفته، و کلاً تو حالت کُماست ... دوتا بچه کوچیک داره که حتی اجازه نمیدن بیان بالا تا باباشون رو ببینن ... مادرش تقریباً تا نیمه خم شده و با هزار جور بدبختی خودشو میرسونه اونجا ... برادراش و همسرش هم که دیگه وضعشون معلومه ... ما دیگه عادت کردیم هر روز ساعت ۳ تا ۴ همدیگه رو اونجا ببینیم و به عیادت بیمارهای هم بریم و از وضعیتشون بپرسیم
وقتی پات به بیمارستان و اینجور جاها باز میشه، تازه می فهمی که باید بیشتر قدر اطرافیانت رو بدونی ... اما نکته جالب این بود که امروز تو لیست خریدی که برای بی بی به ما داده بودن، عرق نعناع هم بود؛ فکر کنم دکترا به فکر معده بی بی افتادن ... به هر شکل من کم کم دارم به این جمله ایمان میارم که:
پزشکی عبارت است از هنر سرگرم کردن بیمار، تا به طور طبیعی بهبود یابد یا بمیرد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 21:52 توسط مصطفی |

خیام

اگر زندگیت ابری است، به این دلیل است که روحت آنقدر که باید بالا نرفته است (اون بالاها خبری از ابر نیست)...
امروز رفته بودم کتابخونه ملی، آخرین بار حدود دو سال پیش بود که می رفتم اونجا ... مطالعه توی اون فضا خیلی لذت بخشه ... وقتی اطرافت همه دارن مطالعه می کنن، تو هم بیشتر ترغیب میشی ... البته اگه مثل امروزِ من یکی بشینه جلوت و بخواد کمبود خوابش رو جبران کنه، تو هم یواش یواش خوابت میگیره و مجبور میشی جاتو عوض کنی (یعنی صندلیتو عوض کنی!) ... امروز بر خلاف همیشه خیلی هدف مند رفته بودم، سه تا کتاب بود که به توصیه یکی از دوستان می خواستم بخونم ... بهترینشون "حکایت دولت و فرزانگی" با ترجمه "گیتی خوشدل" بود که فکر کنم تا حالا شصت بار تجدید چاپ شده ... من چاپ چهل و نهم این کتاب رو خوندم ... این جمله بالا هم توی همین کتاب بود و یا این جمله
"وقتی تخیل و منطق با یکدیگر در تضادند، همواره تخیل پیروز است" یا
"اندیشه –حتی دروغ- اگر معتقد باشیم که راست است می تواند بر ما اثر نهد"
بهتون توصیه میکنم اگه تو تهران هستید حتماً سری به این کتابخونه بزنید، تو برنامه هاش دیدم که تو کل سال 87 فقط دو روز تعطیله، یعنی حتی جمعه ها و تعطیلات رسمی هم بازه ...
تو یه قسمت عکس افرادی رو که تا این زمان ریاست این کتابخونه رو بر عهده داشته اند روی دیوار ردیف کرده بودند ... من فقط سید محمد خاتمی و حسین الهی قمشه ای رو می شناختم ... زیر اسم یکی از تالارها نوشته شده بود "پیایندها"، از فارسیش چیزی نفهمیدم ولی ترجمه انگلیسیش بهتر بود "periodicals" یعنی همون بخش مجلات و گاهنامه های خودمون!
اینم حکایتِ صندلی های خالی کتابخونه

کتابخانه ملی

من یه قطعه از کارهای مشترکِ هوشنگ ابتهاج و محمدرضا لطفی رو قبلاً گذاشته بودم، ولی تو میهن بلاگ جا موند ... حالا اگه خواستید می تونید از اینجا دانلود کنید، حجمش ۱۱ مگابایته و فرمتش هم 3gp.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 22:48 توسط مصطفی |

من عمیقاً با این ضرب المثل که میگن: "سالی که نکوست از بهارش پیداست" مخالفم، در واقع این ضرب المثل زائیده اون بخشِ تنبل انسانِ که میخواد تقصیر رو بندازه گردن یکی دیگه و نقش انسان و به ویژه خدا رو نادیده بگیره ...
بعد از بارندگی خوب زمستونِ پارسال که باعث شد ملتِ برف ندیده ایران چشمشون به جمال روی سفید این پری الهی روشن بشه ... و بعد از اون همه سرما و قطع شدن گاز و مشکلات دیگه ... حالا دو ماهی هست که تقریباً هیچ بارندگی قابل توجهی نداشتیم ... تو این روزا هوا همش باید ( طبق روال هر ساله ) بارونی باشه ... ولی خبری نیست که نیست ... هوا بعضی روزا اونقدر گرم میشه که آدم یاد روزای جهنمی تهران میافته ...
اول مردم یزد، بعدشم سمنانی ها و مرکزی ها دست به دعا شدن که درِ رحمت خدا باز بشه و امسال خشکسالی گریبانمون رو نگیره ...

پ.ن۱: طبق آخرین اخبار، شیرازی ها هم به جمع بالا اضافه شدن

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 20:8 توسط مصطفی |

صبح بسیار زود* از خواب برخواستیم و بر آن شدیم که امروز دانشی بر دانش آدمیان بیافزائیم و راه ایشان را به چراغ هدایت مُنَوَّر نمائیم ... قصد آن داریم تا در این مختصر در باب کلمه "نمک نَشناس" قلم برانیم.
نمک نشناس از دو کلمه مجزای نمک+نشناس تشکیل شده ... نمک ماده ای ست شور که بر روی خیار می مالانند تا طعمی درخور پیدا نموده و با لذتی هر چه بیشتر به قبرستان غذاها سرازیر شود، علمای شیمی بر این عقیده اند که این ماده دارای فرمولی به شکل NACL می باشد که قسمت دوم آن همان کلر است که در استخر محله ما میریزند تا چشم ما بسوزد و کمتر به این مکان پرهیاهو و غیر اخلاقی مراجعت نمائیم ...
و اما نشناس که شاید همان نسناس بوده که در دهخدا چنین آمده است: جانوري بود چهارچشم، سرخ روي، درازبالا، سبزموي ، در حد هندوستان ، چون گوسفند بُوَد، او را صيد کنند و خورند اهل هندوستان ...
اما به عقیده برخی علما (من جمله بنده) نشناس در تقابل با بشناس است و آن یعنی اینکه شما چیزی را می شناسید ... مثلاً زمانی که میگویند فلانی اختر شناس است، یعنی اختر خانوم بچه محلشون بوده و خوب اونم میشناسش، پس اختر شناسه ...
وحال به ترکیب این دو کلمه می پردازیم، نمک نشناس به انسان یا حیوان و یا هر موجود دیگر گفته می شود که به قول یه بنده خدایی: نمکدان می خورد ولی نمک را نمی شناسد. و چه بسیارند این قسم موجودات در این روزگار ... البته بنده به همه شمایی که اینجا را خواندید اطمینان می دهم که زین پس نمک شناس شده اید و می توانید سرتان را بالا گرفته و در میان خلق، با آواز بلند از خودتان فریاد دَر کنید که من نمک شناسم ... و خلق نیز دسته دسته و گروه گروه به سوی شما خواهند آمد تا بدیشان راه و رسم نمک شناسی بیاموزید و شما هم به قطع و یقین این سرای حقیر را معرفی نموده و خلق را در صفهای طویل به درگاه ما می فرستید تا نمکشناسشان کنیم ...
باشد که این رقعه دست به دست در بین آدمیان بچرخد و روزی آید که همگان نمک را بشناسند
شیخِ عندلیبان
به سال 2008 فرنگستان

---------------------------------------------------------------
*پیش تر هم فرموده بودیم که علمای مدیریت بر این باورند که صبح بسیار زود همان ساعت 9 (به وقتِ قبل از عید) می باشد

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 18:46 توسط مصطفی |

من هیچ وقت علاقه ای به نگهداری حیوون جماعت تو خونه نداشتم، اما جاتون خالی این داداش کوچیکه عاشق حیوونه ... خونواده ما تجربه های زیادی رو به خاطر علاقه داداش کوچیکه به این قشر از مخلوقات کسب کرده ... جوجه (انواع و اقسام جوجه، اعم از مرغ، خروس، اردک و...)، شاهین (در اندازه های مختلف)، ماهی ( انوع گیاهخوار، گوشتخوار، آشغال خوار و بعضاً آدمخوار) و...
و اما آخرین حیوونی که پاش به اتاق ما باز شده چیزی نیست جز ... اِاِاِهههههه ... فکر کردی به همین زودی می گم ... نه خیر ... یه کم فکر کن ... عکسش اینجا هست ... سنجاب !!!!!!!!!!!!!سنجاب
این آخرین پدیدهِ آقا مرتضی ست ... موجودی شبیه موش، با چنگال و دندانی تیز ( دندونهای تیزشو تو همین یکی دو روزه به ما نشون داد ) دائماً در حال جویدن (بعضی وقتا اگه چیزی گیر نیاره، می تونه انگشت بنده رو بجوئه)، با دُمی فوق العاده زیبا و پشمالو ( شبا وقتی دُمشو میذاره روی پشتش خیلی جالبناک میشه )، کمی تا قسمتی بی ادب (میگن بی ادبتر هم میشه) ...
 بازم جای شکرش باقیه که کارمون به نگهداری اسب و گاو و گوسفند و پلنگ و نهنگ نکشیده ... من دارم سعی می کنم بهش یاد بدم که به جای بازی با این حیوونا باید یاد بگیره با یه چیزای دیگه بازی کنه، یعنی یواش یواش باید اسباب بازیاشو عوض کنه ... حالا که پاش اومد وسط بد نیست بگم که، این داداش کوچیکه الان داره تار میزنه، یعنی به قول بابا تارزنه (تارزان نه!؟) ... یکی از قطعاتشو که تازه نواخته میذارم اینجا تا بشنفید ... راستی عید برای شما چطور میگذره، برام بنویسید ... خوشحال میشم از احوالات خواننده های اینجا مطلع بشم

قطعه داداش کوچیکه رو دانلود کنید
قطعه "عاشقم من"، کار حسین بختیاری رو هم دانلود کنید (توصیه می کنم آلبوم شهر قصه حسین بختیاری رو حتماً تهیه کنید، انصافاً کار زیبا و دلنشینیه ... ضمناً کار داداش کوچیکه اجرای همین قطعه با تار هستش)

مثل سنجاب تیزرو باشید و مثل شاهین تیزبین و مثل ماهی بانمک :)

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 21:12 توسط مصطفی |

عجب رسمیه رسم زمونه
عیدا خونمون پرِ مهمونه
میرن مهمونا، از اونا فقط آشغالِِ میوه به جا میمونه
چی شد او کیوی، اون نارنگی کجاست؟؟؟؟؟؟
خدا می دونه

جعبهِ خالیه شیرینی هنوز
گوشه طاقچه روی ایونه
عطرش پیچیده تا آشپزخونه
خودش کجاهاست؟؟؟؟؟؟
خدا می دونه

میرن مهمونه از اونا فقط آشغالِ میوه به جا میمونه

نصف قندِ عموجون ... هنوز توی قندونه
حالا قندش هیچی، کنارش ... نصف دندونه
یکی نیست بگه، آخِه جای پوست پسته توی قندونه

میرن مهمونه از اونا فقط آشغالِ میوه به جا میمونه

پرسید زیر لب یکی با حسرت
از آجیلا بعد از عید به جز تخمه ... برای ما چی به جا میمونه؟؟؟؟
خدا می دونه

میرن مهمونه از اونا فقط آشغال میوه به جا میمونه

پی نوشت1: چند روز پیش توی ماشین بودم ... یه آقایی زنگ زده بود به رادیو و داشت این شعر رو می خوند ... من فقط همینقدر به یادم موند ... اگه شما پیشنهادی دارید، بگید.
پی نوشت2: این پست رو برای جشنواره نوروزی نوشتم :)

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 17:12 توسط مصطفی |

سجاد کلاس دوم ابتدایی بود، منم کلاس چهارم ابتدایی ... خیلی وقتا میومد تو کلاس ما، آخه اون پسر خانوم معلممون بود ... خانوم داوری تازه از استان خراسان منتقل شده بود، تو صحبتاش می گفت ما لب مرز زندگی می کردیم و همیشه سربازهایی رو که مرزبان بودن رو از روی پشت بوم خونه مون می دیدم ... اون و مامانش صبح میومدن مدرسه و تا آخر وقت هم تو مدرسه می موندن ... خانوم معلم همیشه افتخار می کرد که سجادش می تونه خیلی خوب اذان بگه و مدرسهِ راهنمایی که کنار مدرسه ما بود (من تو سالهای بعد رفتم اونجا)، ازش دعوت کردن تا برای نماز ظهر بره اونجا و اذان بگه ... یادمه برای جشن دهه فجر همه کلاسها یک سری برنامه تدارک می دیدن و تو زنگ تفریح این برنامه ها رو اجرا می کردن ... اون سال کلاس ما تو این برنامه ها رتبه اول رو کسب کرد و مثل همیشه از ما یه تشکر خشک و خالی هم نشد ... خانوم داوری یه دفتر شعر داشت که ما سرود دهه فجر رو از توی اون انتخاب کرده بودیم، فقط حیف که اونوقتا شعورم اونقدری نمیرسید که بتونم اون شعرها رو بفهمم ... اون همیشه ما رو با شاگردهای مدرسه دخترونه مقایسه می کرد و می گفت که با ما خیلی راحت تره، ما هم کلی حال می کردیم و ازش به خاطر لطفی که به ما داشت با همون زبون بچه گونمون تشکر می کردیم ... ریاضیات رو با شعر بهمون یاد می داد، و حتی کم علاقه ترین بچه ها به ریاضی هم از ریاضی کلاس چهارم خو ششون میومد ... راستی یادم رفت بگم، من تو جشن دهه فجر مجری برنامه های کلاس بودم :)
یک فتحی یه جشنواره نوروزی راه انداخته که لوگوی اون تو پیاده رویِ وبلاگم هست ... شما هم می تونید شرکت کنید ... جایزه اش هم معلومه ... یه عالمه دوست جدید :) ... ضمناً از نظر من بی مزه ترین طنز عید، سریالیه که مهران مدیری ساخته ... مرد هزار چهره ... واقعاً افتضاحه (بعضی کلمه ها چقدر سختن، افطزاه، افتضاه، افطظاح، افطذاح، افتزاه، افطضاخ، ... EFTEZAH)

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 22:6 توسط مصطفی |

اخراجی ها

دیشب تلویزیون فیلم اخراجی ها رو نشون داد، قبلن هم این فیلمو دیده بودم، ولی لذت دیدنشو از دست ندادم ... بعد از آژانس شیشه ای، اخراجی ها تنها فیلم دفاع مقدسه که ازش خوشم میاد
دید و بازدید عید هم شروع شده، جاتون خالی، به اندازه تموم سال شیرینی خوردم ( البته متوجه تذکرات دوستان در خصوص اضافه وزن هستم ) ... این دید و بازدیدها تا پنجم شیشم ادامه داره ... ما هم تا آخرش پایه ایم ...
امسال باغچه خونه رو هم گلکاری کردیم ... پنج تا لاله هلندی (من نمی دونم این لاله ها رو چه جوری میارن ایران) ... سه تا کاپیتال برای باغچه دمِ درِ حیاط ... پانزده تا شمشادِ نعنایی و طلایی ... و دو تا جعبه از این گلهای فصلی ... حیاط خونمون کلی با صفا شده
برای پای سفره هم دو تا نرگس و یه دونه شب بو بنفش خریدم (امسال چون خواهرم پیش ما نیست، خانواده مجبور شدن به سلیقه کج و کوله من رضایت بدن) ... ضمناً به دلیل رعایت اصول محیط زیست و اجرای اصول استاندارد ایزو 14000 از خریدن ماهی قرمز امتناع فرمودیم ( باشد که مورد عنایت مدافعان محیط زیست قرار گیرد) ...
هر چی تهران تو روزای آخر سال شلوغه، تو روزای اول سال بعد خلوته، رانندگی تو این روزا خیلی لذت بخشه ... توصیه می کنم برای لذت بردن از بهار تشریف بیارین تهران!!

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 12:54 توسط مصطفی |