صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره کز کجاست تا بکجا
حالا دیگه در و دیوار خونه بوی نویی میده ... کمدو و اتاق منم حسابی تمیز شده ... داداش کوچیکه از دانشگاه برگشته ... خواهرم رفته پیش خانواده همسرش، و امسال برای اولین بار شب عید با ما نیست ... بابا تقریباً همه کاراشو راس و ریس کرده ... یه سبزه کوچولو گذاشتم کنار لوگوی عندلیبان، آهنگ " تا بهار دلنشین" استاد بنان رو هم روی پلیر وبلاگه ... الان دارم آخرین پست سال 1386 رو می نویسم ... یواش، یواش صدای دَنگ و دونگ چارشنبه سوری هم داره میاد ... خیلی از دوستان پیشاپیش سال نو رو تبریک گفتن (بسی خیال باطل، بعد از عید هم باید رسماً تبریک بِگن) ... فکر نمی کنم تو این 40 ساعت باقیمونده تا عید بتونم پست دیگه ای بنویسم (کامنتها رو تحت هر شرایطی می خونم) ... پیشنهاد می کنم آهنگ "بوی باران" استاد شجریان رو از قسمت "دانلود موزیکهای عندلیبان" بگیرید و گوش کنید ... دارم لحظه شماری می کنم تا سریعتر عید بیاد و عزیزجون مجوز غارت آجیلها و شیرینیها رو صادر کنه ...
خیلی خوشحالم که امسال تو اینجا دوستانی دارم که سال گذشته نداشتم ... برای همتون آرزوی موفقیت و بهروزی می کنم ... امیدوارم سال 1387 سالی پربار و پربرکت برای همتون باشه ... خدا کنه تو این چند روز آخر سال به جز خوبی، چیزی سراغتون نیاد ... سال 87 ظاهراً سال موشه ( از دواندن هر گونه موش در این سال جداً خودداری نمائید) ... ببخشید که طولانی شد، خوب به هر حال آخرین پست امساله دیگه :)

این داستان خونه تکونی (اتاق تکونی) خیلی داره طول میکشه، عمق فاجعه بیشتر از اونیه که تصورشو می کردم ... اگه فرض کنیم ورودی اتاق من 5000 برگ کاغذ در سال باشه و خروجی اون 500 برگ، در این صورت اتاق من تا چند سال آینده دچار پدیده انفجار خواهد شد ( می تِرکه ) ... به همین خاطر خیلی از کاغذهایی که حتی از درجه اهمیت متوسطی هم برخوردار هستند باید با من و اتاقم خداحافظی کنند ...
این عکسی که می بینید یکی از خاطرات دوران خوابگاهِ که وسط یکی از جزوه هام بود ... اینو دوست عزیزم دکتر میر نوشته ... روی یه تیکه روزنامه نوشت، بعدشم اطرافشو سوزوندیم ... سلیقه رو حال می کنید!؟
کم کم دامنه خونه تکونی داره میرسه به اتاق من، اول از همه قلب تپنده اتاقم رو سروسامون دادم (ویندوز کاپیوترم رو عوض کردم) ... بعد از قلب تپنده نوبت میرسه به جمع آوری کاغذهای بدرد نخور، فکر کنم به اندازه یه کتاب هفت هزار صفحه ای، تو اتاق من کاغذ دور ریختنی وجود داشته باشه ...
امروز تو تهران هوا خیلی گرم شده بود، درختا جَوونه زدن ... جوونه زدن درختا تو این روزا اصلاً چیز قشنگی نیست، چون احتمالاً چند روز دیگه دوباره هوا سرد میشه و جوونه های تازه وارد مجبورن سیاه بشن ... ماهیهای قرمز یواش یواش داره سرو کلشون پیدا میشه ... سبزه های مادر بزرگ حالا دیگه تقریباً دو سانتی شدن ... بابا با عجله دنبال جور کردن کاراست؛ تا نکنه شب عیدی، کاری ناتموم بمونه ... مامان تمام پرده های خونه رو به خورد ماشین لباسشویی داده ... داداش کوچیکه هنوز از دانشگاه برنگشته ... اونایی که امسال باید به دنیا میومدن، یکی یکی خودشونو به قافله میرسونن ... اونایی هم که امسال باید از دنیا بِرَن، دارن حضرت عزرائیل رو ملاقات می کنند ...
من به شخصه تو انتخابات شرکت می کنم، ولی هیچ توصیه ای برای هیچ کس ندارم ... اگه حال کردید شرکت کنید و اگر هم حسش نبود، بذارید بقیه براتون تصمیم بگیرن ...
انجام هر کاری تو این ده روز آخر سال، دو برابر وقتای دیگه، از آدم انرژی و زمان می گیره ... تو این چند روزه چیزای جالبی تو ذهنم بود که می خواستم بنویسم ولی فرصت نشد ... از بوی باران لذت ببرید
با خیال راحت داشتم از خوراک خوان (خانِ خوراک) مطالب جور وا جور و می خوندم که به این نوشته بامدادی برخوردم ... خوب اولش گفتم که موضوع تکراریه و چیزیه که همیشه راجع بهش فکر کردم ... بعد از یکی دو ساعت، الان در خدمت شما هستم ... راستش تاثیر اینترنت روی ما آدما ( و تاثیر ما روی اینترنت و کلاً تاثیر هر پدیده بر روی پدیده دیگر و در همین راستا تاثیر فلسطین بر روی عندلیبان و... ) به هیچ وجه قابل انکار نیست.
اگه من امروز یه آدم جدیدو ببینم که برام جذاب باشه، حتما تو اینترنت، 360، یا هرجای (قبرستون) دیگه دنبالش می گردم تا یه رد و نشونه ای ازش پیدا کنم ... تا چند ساله دیگه این رویه برای خیلی از آدما رایج میشه ... و همینه که آدمو میترسونه ... افشا شدن در مقابل چشم همه، همیشه هم جالب نیست (باورم نمیشه من این جمله رو گفته باشم) ... حتی کامنتهایی که تو وبلاگهای دیگه میذاریم، توسط گوگل پیدا میشن ... استفاده از این ردِ پاها علیه شما در هر شرایطی به راحتی قابل تصوره.
خوب به نظر من سه تا راه برای مقابله با این کار وجود داره: اَوَلَندِش، تو اینترنت همیشه از اسم مستعار استفاده کنیم ... که به نظر من حضور در اینترنت به این شکل چندان جذابیتی نداره (البته شاید برای بعضیها داشته باشه) ... دوماً نداره ... ولی سومندش خیلی باحاله، با اسم واقعی تو اینترنت باشی، ولی همیشه نظرات و افکارت رو سانسور کنی ... خود سانسوری!!! ... این روش هم که به طور کلی متناقض با معیارهای بشری و انسان دوستانه است ... واقعاً حیفه که آدم خودشو سانسور کنه ...
دومندش تازه یادم اومد ... می تونی اصلاً از اینترنت استفاده نکنی ... حتی برای اطمینان بیشتر می تونی بری تو غار زندگی کنی.
و نتیجتاً هیچکدام از این روشها* به دردِ من یکی که نمی خوره ... پس می نویسم تا نابود شوم.
*با همکاری یک شرکت معتبر قراره این روشها به صورت یک پروتکل در بیاد ... تازه قرار ملحقات هم داشته باشه ... همه فلسطینیها هم باید امضاش کنن.
امروز هم روز خیلی قشنگی بود، مثل همه روزای دیگه … حالا بگذریم که من به شکل خفنی به مرضِ سرما خوردگی (شایدم آنفولانزا) دچار شدم … بگذریم که خونمون مثل کارگاه ساختمون سازی شده ... بگذریم که به شدت از برنامه هام عقب موندم ... بگذریم که قطع نامه سوم شورای امنیت هم صادر شد! ... بگذریم که قراره با اقتدار در انتخابات شرکت کنیم ... بگذریم که دیروز سیبِ کیلویی 1750 تومنی نوش (زهر) جان کردم ... بگذریم که در 48 ساعت، 72 نفر رو تو غزه میکشن و ما هنوز به فکر برنامه های خودمونیم ... بگذریم که "عصر ایران" فیلتر شد ... بگذریم که فلسطین تبدیل شده به بزرگترین زندان جهان ... بگذریم که یه ناو دیگه به ناوهای آمریکایی در منطقه اضافه شد ... بگذریم که چشمام داره دچار حساسیت فصلی میشه ... بگذریم از گذشته ها ... امروز روز قشنگی بود ... درست به قشنگی همه روزای خدا
دم دمای عید که میشد، منتظر روزی بودیم که عزیزجون دستمونو بگیره و ببره میدون هفت حوضِ نارمک تا لباسهای عیدو بخریم ... بیشتر از لباس خریدن عاشق اون میدون با اون هفت تا حوض کوچیک و بزرگش بودیم ... عزیز همیشه بعد از لباس خریدن می بردمون تو میدون و ما هم شروع می کردیم به دویدن و این ور و اون ور رفتن ... اون پارک کوچولوی آخر میدون با چندتا دونه سرسره و تاب رو هیچ موقع فراموش نمی کنم ... بعد از همه کارا، بیشتر وقتا یه جعبه شیرینی هم از شیرینی فروشی جنوب غربیه میدون می خردیم ... به جرات می تونم بگم که بیشتر لباسهای زندگیم رو از همین میدون هفت حوض خریدم ... اسم شناسنامه ایش "میدون نبوت" ... تو خیابون "دکتر آیت" که پائین میایی بعد از میدون نبوت، میدون امامته که قبلاً اسمش میدون وثوق بوده ... به کلِ این منطقه میگن "نارمک" ... یه جایی هم هست که بهش میگن "ده نارمک" ... از روزی که یادم میاد حدوداً تو همین محله نارمک زندگی می کردم ... به قول خودم، ما شرق نشینیم ... تهران کلاً همینجوریه ... یه عده شرق نشینن، یه عده غرب نشینن و ... امروز کلی کار کردم، یه کم خونمون رو دستکاری کردیم ... کارای بنایی به شدت وقت آدمو میگیره ... دیگه به هیچ کاری نمیرسی، باید شیش دُنگِ هواست رو صرفِ همین کارا کنی ...
نمی دونم چرا من هیچ موقع نمی فهمم اسفند ماه چطوری میگذره، این روزا هم مثل همه سالهای دیگه اونقدر کار ریخته سرم که نمی دونم چه جوری از زیرش خلاص شم. البته تحت این شرایط هم وبلاگ نویسی رو ترک نمی کنم و در کوچکترین فرصتهایی که به دست میارم شروع می کنم به نوشتن، و به قول شاعر:
اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد ... من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم (روحیه رو حال می کنی!!)
البته این شلوغی اسفندماه مختص من نیست و تقریباً اکثر افرادی که می شناسم با این شلوغی و سردرگمی درگیرند ... ای کاش هیچ وقت سال تموم نمی شد ... یعنی فقط شروع میشد :)
امروز به دلایلی کارم افتاد به اورژانس (البته جای هیچ نگرانی نیست، چون مشکل ما خیلی جزئی بود و سریعاً حل شد)، یکی دستش شکسته بود ... یکی پاهاش سوخته بود ... اون یکی کج کج راه میرفت ... یه آقایی بود که سرش محکم خورده بود به زمین ... یه بنده خدایی دچار انسداد مثانه شده بود ... یه خانم از درد می پیچید به خودش ... یکی گردنش کج بود
چیزی که این وسط جالب بود، شور و هیجان وصف ناشدنی پزشک پذیرش بود که با تمام وجود فعالیت می کرد... یه نسخه می نوشت برای تخت 4 ... یه نگاهی می کرد به مریض تخت 2 ... بعد به طرفه العینی دست مریضِ تختِ 1 رو معاینه می کرد ... با چراغ قوه تو گوشهای او دختر خانم رو نگاه می کرد ... یه داد می زد سر پرسنل ... یه نفس عمیق می کشید و ادامه می داد...
دست آخر وقتی گفت "من تا ساعت هشت شب اینجا هستم، اگه مشکلی بود حتماً تا قبل از ساعت 8 بیائین پیش من" به صداقت و وجدان کاریش غبطه خوردم.