
گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد
گفتمش چون مي کشي تصوير مردان خدا تک درختي در بيابان يکه و تنها کشيد
گفتمش نامردمان اين زمان را نقش کن عکس يک خنجرزپشت سر پي مولا کشيد
گفتمش راهي بکش کان ره رساند مقصدم راه عشق و عاشقي و مستي ونجوا کشيد
گفتمش تصويري از ليلي ومجنون رابکش عکس حيدر در کنار حضرت زهراکشيد
گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن در بيابان بلا، تصوير يک سقا کشيد
گفتمش از غربت ومظلومي ومحنت بکش فکر کرد و چهار قبر خاکي از طه کشيد
گفتمش سختي ودرد وآه گشته حاصلم گريه کرد، آهي کشيد و زينب کبري کشيد
گفتمش درد دلم را با که گويم اي رفيق عکس مهدي راکشيد و به چه بس زيبا کشيد
گفتمش ترسيم کن تصويري از روي حسين گفت اين يک را ببايد خالق يکتا کشيد

الان که این مطلب رو می نویسم، دارم از سرما یخ میزنم ... سه روزه که دم غروب گاز قطع میشه ... ما هم کلی با ریگلاتور دمِ در ور میریم تا بعد از یکی دو ساعت گاز میاد (یعنی شبهای قبل که اومد، امشبو نمی دونم) ... کلاً تو اتاق با جوراب و یقه اسکی و ژاکتم ...
این عکسی که می بینید، همون آخرین روز کلاسی از دکتر زندیه گرفتم ... و البته بعد از جلبِ رضایت دکتر گذاشتمش تو وبلاگ ... به خوبی مشخصه که دکتر برای فرو کردن مطلب تو مخ ما، چه جوری خودشو به آب و آتیش زده (البته می دونم که این چیزا نمره نداره) ... انصافاً دکتر جزو معدود اساتید بنده هستند که داشتن چند تا عکس ازشون مایه افتخاره ( این یکی دیگه فکر کنم نیم نمره داشته باشه) ... ضمناً دکتر از اینکه دارم ازش عکس میگیرم بی خبر بود.
همونطور که می بینید تغییرات قالب وبلاگ شروع شده ... و بر اساس همون شیوه بهبود مستمر(continuous improvement) ادامه خواهد یافت ...
خوب دیگه من میرم یه بار دیگه این ریگلاتور گاز رو دستکاری کنیم ...
سلام
حتماْ این پست مرحوم مهران قاسمی رو تو وبلاگش بخونید

1. صبح ساعت 6 بیدار شدم ... می دونستم اگه حتی پنچ دقیقه دیر از خواب بیدار بشم، نیم ساعت دیر میرسم به کلاس ... تقریباً هشت نفری اومده بودن ... میثم شروع کرد به ارائه بحث خودش ... بعدش قرار بود من ارائه کنم ... آموزش منابع انسانی (بحث من) ... کلاس تا ساعت یازده و نیم طول کشید ... بعد رفتیم ناهار ... برف حتی یک لحظه هم قطع نشد ... بچه های دیگه هم اومدن ... ساعت یک و نیم دکتر زندیه اومد ... بازم میثم ارائه داشت (امروز، روز میثم بود) ... SSADM رو ارائه کرد ... ما هم بسی فیض بردیم ... ساعت سه و نیم از کلاس زدیم بیرون ... ماشین دکتر هم توی برف گیر کرده بود، که به دست تنی چند از عالمان عرصه علم و فناوری رهایی یافت ... امروز آخرین روزِ کلاسی دوره فوق لیسانس بود ... روز خیلی قشنگی بود ... برف همچنان می بارید ... دیگه از اینجا به بعد هر کدوم از بچه ها دنبال کار خودشون میرن ... پایان نامه ...
افرادی که تو یه کلاس (بر اساس قبولی تو کنکور) جمع میشن و تا زمان دریافت مدرک با هم همراه هستند، گروه منسجمی رو تشکیل نمی دن ... ولی از تو همین گروه، گروههای کوچکتری به وجود میاد که دارای عملکرد و انسجام بالایی هستند
2. درراستای پویایی هرچه بیشتر طربستانِ وبلاگ، زین پس هر هفته زیباترین قطعه ای که به گوش مبارکمان برسد، بر روی پخش کننده (Player) وبلاگ مینهیم، باشد که دوستان نیز فیضی برند و کیفی حاصل آید و دعایی نمایند که نویسنده گمراهِ وبلاگ به راه راست آید و دست از این امور دنیوی ( وبلاگ نویسی) بر دارد و به اموری بس گرانبها تر تن دهد (همین گوشه سمت چپ، پائین لیست، روی دکمه Play کلیک کن)
3. برای قالب وبلاگ قبلی خیلی زحمت کشیده بودم، ولی متاسفانه با فضای بلاگفا همخوانی نداره، اگه بشه خیلی دوست دارم که قالب وبلاگم رو به وضعیت قبلی برگردونم، ولی تبدیلش کردنش خیلی زمان میبره، امیدوارم که طی چند ماه آینده بتونم این کار رو انجام بدم
۴. این بابایی هم که نیشش تا بناگوش بازه و پاهاش هم تا زانو تو برفه، بنده حقیرم (نخند!!)




این هم دو تا عکس از آقا مهدی عزیز


یکی از مشکلات اساسی ارتباطات الکترونیک عدم انتقال احساسات و در واقع عدم توانایی افراد برای کنترل و مدیریت احساسات می باشد. مثلاً یک شوخی ساده وقتی به شکل الکترونیک منتقل می شود، می تواند با خود نمایی، تکبر و یا هر چیز دیگری اشتباه گرفته شود، در حالی که همین شوخی اگر در فضای واقعی رخ می داد می توانست کاملاً دوستانه و لذت بخش باشد.
استفاده کردن ازکلمات دو وجهی و دارای بار معنایی متفاوت در فضای وب٬ به هیچ وجه کار عاقلانه و درستی نیست. چه بسا زمانی که ما این کلمات را به کار می بریم٬ با توجه به احوالات و نیات درونی خود آن را تعبیر کنیم و زمانی که مخاطب آن را مطالعه می کند با احوالات درونی خود ( که می تواند متفاوت از حال و هوای درونی ماباشد) به تعبیر آن بپردازد.
حتماْ برای همه افرادی که با وب سر و کار دارند تا کنون چنین اتفاقاتی رخ داده و حتی در مواردی وب نه تنها نتوانسته باعث توسعه و بهبود یک رابطه شود٬ بلکه موجب تخریب روابط و سوء برداشتها و اختلافات طولانی مدت شده است.
به عنوان نمونه می توانید به این پست چای داغ نگاه کنید. به روشنی می توان مشاهده کرد که یک شوخی ساده از طرف حامد عزیز (فردی با توان علمی بالا و تجربیات فراوان در وب)٬ چگونه مخالفتها و اعتراضات دوستان را در پی داشته ...
این پست رو نوشتم تا یک بار دیگه برای خودم بازگو کنم که: " فرهنگ واژگان در فضای مجازی٬ به مراتب پیچیده تر از فرهنگ واژگانِ مورد استفاده در فضای واقعی می باشد"

صفهای طولانی شیرینی فروشی٬ جعبه های شیرینی جلوی مسجدها و مغازه ها ... خُب عیده دیگه ... این روزا روزهای خیلی خوبیه ... عید قربان، بعدش هم عید غدیر ...
گفتن از علی کار هر کسی نیست (من جمله بنده) ... پس چیزی نمی گم:)
عیدتون مبارک

کاملاْ تو روزمرگیهام گم شده بودم٬ اصلاْ خبر نداشتم که چه خبره ... پنجم دی ماه سال هشتاد و دو ... ابراهیم که تقریباْ چهار سال از من بزرگتر بود با من هم اتاق بود ... وقتی اومدم اتاق دیدم نشسته کنار پنجره رو به دریا و داره یه بند سیگار می کشه ... مثل همیشه٬ خیلی تلخ بهش گفتم: بس دیگه بابا! تو آخرش خودتو می کشی ... چیزی نگفت ... انگار اصلاْ متوجه حضور من نشد ... گفتم داری به کشتیهات که غرق شده نگاه می کنی ... بازم چیزی نگفت ... ابراهیم زمانیکه تو اردبیل سرباز بوده زلزله رو دیده ... بعداْ برام گفت که با شنیدن خبر زلزله بم یاد اون زمان افتاده و اجسادی که از زیر آوار بیرون میکشیده جلوی چشماش بوده ... من تازه بعداز ظهر اون روز فهمیدم که چه خبرشده ... دوباره حادثه ای بزرگ رخ داده بود ... سال بعدش در همین ایام استاد شجریان پس از مدتها٬ با بم همنوا شد ...
امروز داشتم آمار وبلاگم رو نگاه می کردم٬ بیشترین بازدید تو چند روز گذشته مربوط میشه به آهنگ گلپونه ها با صدای ایرج بسطامی ... می تونید از طریق لینک "دانلود موزیکهای عندلیبان" که تو قسمت پیوندهای وبلاگ قرار داره این آهنگ رو دانلود کنید ... آهنگ فسانه هم از آثار زیبای بسطامیه که اون رو هم می تونید دانلود کنید
ابراهیم تا مدتها خواب و خوراک درست و حسابی نداشت ... هنوز این اعلامیه که تو کوچه پائینیمون بود رو به خاطر دارم ... درگذشت پدر٬ مادر٬ دو برادر و خواهران محترمتان را در زلزله بم تسلیت عرض می کنیم ... روحشان شاد
این داستان پروژه های آخر ترم هم در نوع خودش خیلی جالبه ... کاری که باید تو سه-چهار ماه انجام بشه، تو یکی دو هفته انجام میشه ... تو این روزا مشغول تولید پرزنتیشن و نگارش مقالات! و ترجمه هستم (به صورت 24 ساعته!!) ...
با وجود تمام مشکلات و موانعی که در سر راهم هست ( و همچنین اطمینان 100 درصد از عدم قبولی!) امسال آزمون دکترا شرکت می کنم ... البته به جهت هزینه آزمون هم که شده، فقط تربیت مدرس شرکت می کنم ... برای ثبت نام تا هشتم دی وقت هست( این جمله رو برای افزایش تعداد رقبا نوشتم) ... یکی از دلایل مهم برای قبول نشدنم، اینه که امسال دانشگاه خودمون تو رشته ما دکترا نمی گیره
تقریباً میشه گفت که همه دانشگاهها سعی می کنند، از بین دانشجویان خودشون، دانشجویان دکترا را انتخاب کنند ... و مثلا قبول شدن من تو دانشگاه تربیت مدرس، مثل یه معجزه است ... و می دونید که دوره و زمونه معجزه هم تموم شده، پس من قبول نمی شم :(

می خواستم برای عید قربان یه پست بذارم ... که نشد
می خواستم شب یلدا رو به دوستام تبریک یگم ... که نشد
می خواستم روز اول دی ماه٬ تولد یک سالگی Andaliban.ir رو تبریک بگم ... که نشد
همه اینا نشد٬ چون الان تقریباْ شش روزه که Mihanblog.ir فیلتر شده و همراه یکساله ما رو ازمون گرفتند٬ البته شاید به زودی مشکل حل بشه (خیلی خوش بینم!)
به هر حال فعلاْ کوچ کردم به بلاگفا٬ امیدوارم تجربه خوبی باشه
عندلیبان٬ تولدت مبارک