تبليغاتX
عندلیبان

عندلیبان

صدهزارن گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

خونه جدید

عندلیبان رو از این به بعد از اینجا دنبال کنید.

http://andaliban.ir/blog

یا

http://blog.andaliban.ir
+ نوشته شده در  2009/12/24ساعت 20:59  توسط مصطفی  | 

بیش از نیمی از وبلاگ‌نویسان، ازدواج کرده‌اند!

به این آمار یه نگاهی بندازید.

+ نوشته شده در  2009/12/24ساعت 10:58  توسط مصطفی  | 

شب رویایی یک مرد

شبی ست که کارت بنزینش را شارژ می کنند،

چه یلدا باشد یا نباشد.

+ نوشته شده در  2009/12/21ساعت 23:7  توسط مصطفی  | 

لحظه

اول اينكه ديروز بعد از مدت ها دوباره با حسين رفتم دانشگاه. انگار يخم تازه داره باز ميشه. دوباره ياد جمع هاي كتابخونه و بوفه دانشكده افتادم. بچه هاي اون جمع همه يا مشغول خدمت مقدسند و يا دارن دكتري مي خونن و یا کم و بیش درگیر درس و مشخِشونن.
دوم اينكه عندليبان داره آخرين روزهاي سه سالگيش رو ميگذرونه و ديگه مي خواد دست از اجاره نشيني برداره و بره تو خونه شخصي خودش، اونم با سند شيش دانگه.
سوم اينكه الان كه نشستم توي اداره و دارم اينها رو مي نويسم، همه همكارها شاكي شدن كه چرا الان دارم كار مي كنم! اينجا رسم بر اينه كه كسي بعد از ساعت دو و نيم كار نمي كنه!! و من با اين كارم دارم سنت شكني مي كنم و ممكنه عواقبش برام بد باشه!!! پس با اجازه شما من هم ميرم به جمع دوستان بپيوندم :)

+ نوشته شده در  2009/12/16ساعت 14:45  توسط مصطفی  | 

از رنجی که بردیم - آخر

چند دقيقه اي بيشتر داخل آسايشگاه نمونده بوديم كه ازمون خواستند بريم بيرون و دوباره به خط بشيم. آفتاب خيلي داغ بود و ما هم با لباس هايي كه از خونه تنمون بود نشسته بوديم روي آسفالت داغ. مي خواستن از بين ماها عده اي را انتخاب كنند كه مسئوليت ها را بر عهده بگيرند. يك نفر ارشد براي هر دسته، يك ارشد كل براي كل گروهان،‌ مسئول نظافت،‌ منشي، مسئول كنترل  تلويزيون و كولر!،‌ يك پزشك به عنوان پزشك گروهان، مسئول آشپزخانه،‌ ارشد فرهنگي،‌ رابط سياسي و رابط منابع انساني. براي ارشد شدن سه نفر داوطلب شدند كه يكيشون دكتري بود كه وقتي داشتيم بر اساس قد مرتب مي شديم كنار من ايستاده بود و كمي باهاش آشنا شده بود،‌ نفر دوم كسي بود كه همين چند روز پيش فهميدم نزديكيهاي ما زندگي مي كنه و نفر سوم را هم يادم نمياد. من به دكتر راي دادم ولي نهايتاً همين بچه محلمون راي آورد و شد ارشد كل گروهان.
در تمام زماني كه اين اتفاقات در جریان بود، من نشسته بودم يه گوشه و سعي مي كردم با بقيه آشنا بشم و براي هيچ پستي! داوطلب نشدم. زمان زيادي طول كشيد كه اين انتصابات و انتخابات تموم بشه و در تمام اين مدت ما زير آفتاب بوديم و تقريباً ديگه آبي در بدنمون باقي نمونده بود. ما بي دليل اينور و اونور برده مي شديم. براي نماز ظهر رفتيم داخل نمازخانه و بعد از نماز باز آقايان روزه خوار رفتند سلف و ما هم منتظر شديم تا برگردند. حالا ديگه نوبت تحويل گرفتن لباس ها بود. رفتيم جلوي در انبار. از نيروهاي امريه خواستن كه بيان جلو. ما فكر كرديم مي خوان لباسهاي ما رو زودتر بدن كه بريم، ولي حسابي اشتباه كرده بوديم،‌ چون در واقع مي خواستن ما كمكشون كنيم تا لباس حدود دويست نفر مابقي رو زودتر تحويل بديم. ما رو فرستادن ته انبار تا ده پونزده نفري البسه و مابقي خرت و پرت ها رو بياريم. پيرهن،‌ شلوار،‌ پوتين، مسواك،‌ كمربند، پودر لباس شويي، كلاه، شورت و زير پيرهن، صابون، شامپو، واكس و فرچه، لباس گرم و اوركت و در نهايت هم ملحفه. از اونجايي كه من كلاً آدم خوش شانسي هستم بخش توزيع شورت افتاد به من! فقط من آخرش نفهميدم چرا همه اصرار داشتند شورت بزرگتر از خودشون بگيرن. هرچي ما به طرف مي گفتيم كه سايزت متوسطه،‌ طرف گير مي داد كه نخير سايز من بزرگه! خدا مي دونه اين كار چقدر سخت بود. به خصوص كه هنوز ساعت حدود 2 بود و تا افطار شش ساعتي باقي. همونجا بود كه فهميدم اينجا هرگز نبايد در دسترس باشي و تا مي توني بايد ته صف جا خوش كني. از انبار كه اومدم بيرون ديگه نفسي باقي نمونده بود،‌ حسابي درب و داغون بودم و انتظار داشتم كه ديگه اون روز كاري با ما نداشته باشند ولي اينطور نشد و بعد از تحويل لباسها ازمون خواستند كه بريم كوله پشتي و قند و چاي دوره رو تحويل بگيريم. من مي گم چاي ولي شما باور نكنيد!‌ به جز چندتاي اول بقيه اش رو مثل خيلي هاي ديگه نتونستم بخورم وفرستادمش توي سطل آشغال.
خلاصه همه اومدن و كوله هاي نه چندان سالمشون رو تحويل گرفتند و زير برگه تحويل سالم تجهيزات رو امضا كردند! من اين بار ته صف بودم و يك كولهِ خسته رو تحويل گرفتم. روي قمقه من نوشته بود 1967 و شبيه به اون چيزي بود كه توي فيلمهاي آلماني ديده بودم. حالا ديگه نمي دونستم با اين همه خرت و پرت چكار بكنم. قبلي ها رو ريخته بودم زير تخت؛ ملحفه رو هم پهن كرده بودم روي تخت. از قبل براي كمد قفل گرفته بودم و از اين نظر مشكلي نداشتم فقط موضوع اينجا بود كه كمدها كوچكتر از اوني بودند كه فكرشو مي كردم. يادم رفت بگم كه به ما نيروهاي امريه چيز زيادي نداند و مثلاً ما از شورت و زيرپيرهن و واكس بي بهره مونديم و مابقي وسايل رو هم به ما كمتر از نيروهاي عادي دادند. از طرفي من ساك بزرگي با خودم نيورده بودم.
هنوز دو ساعتي تا افطار مونده بود و ما مات و مبهوت داشتيم وسائلمون رو جابجا مي كرديم. اذان مغرب تهران حدود ساعت هشت بود و من هم منتظر بودم كه ساعت 8 اذان بگن. همينجوري داشتم راه مي رفتم كه يك مرتبه صداي اذان رو شنيدم. يه نگاه به ساعتم انداختم و ديدم كه ساعت هفت و نيمهِ و تازه يادم افتاد كه اينجا اذان نيم ساعت زودتر از تهرانه. اونقدر خوشحال شدم كه نفهميدم چجوري تا دم آبخوري رفتم و شكمم رو پر كردم از آب. اونشب بعد از افطار رفتيم نماز و ساعت نه و نيم هم از زور خستگي خوابيدم. هنوز شش ساعت نگذشته بود كه صداي آقاي ارشد و فرمانده دسته توي گوشمون پيچيد ... پاشو آقای محترم، پاشو ... بیرون به خط شید می خواهیم بریم نماز ...

پی نوشت: اگه بخوام همینجوری ادامه بدم، فکر کنم یه رمان ازش دربیاد. ولی از اونجایی که خیلی وقت گیره و دوستان زیادی هم علاقه ای به خوندن این اباطیل ندارند، این خاطرات در همینجا تموم میشه.

+ نوشته شده در  2009/12/10ساعت 20:30  توسط مصطفی  | 

از رنجی که بردیم - اول

ساعت چهار بعد از ظهر قرار بود که داخل ترمینال باشیم. مثل همیشه یک ربعی زودتر رسیدم و مستقیم رفتم دنبال اتوبوس ها. خیلی راحت تر از اون چیزی که فکرشو می کردم تونستم یکی دوتا سربازِ همسفر پیدا کنم. ساعت که از چهار گذشت جمعیت مون حدود سیصد چهارصد نفری می شد. اتوبوس ها یکی یکی پر می شدند و بچه ها به خاطر فرار از برق آفتاب برای سوار شدن عجله داشتند. من سوار اتوبوس یکی مونده به آخر شدم. بعد از راه افتادن دیگه از مابقی اتوبوس ها خبری نداشتیم و فقط گاهی یکیشون رو می دیدیم. بعداً شنیدم که بعضیشون تو راه خراب شدن و با کلی تاخیر رسیدن. هوا خیلی گرم بود و هنوز تا افطار زمان زیادی باقی بود و آب خوردنِ بعضی از بچه ها خیلی صحنه جالبی نبود. وقتی افطار شد تازه فهمیدیم که بخش زیادی از آب داخل اتوبوس بلعیده شده و حدوداً یک لیوان بیشتر برای من و سایر دوستانِ روزه باقی نمونده. یک ساعتی گذشت تا اتوبوس کنار یک غذاخوری نگه داشت. دوست داشتم اول چندتا بطری آب بخورم و بعد برم برای نماز ولی فروشگاه بسته بود و مجبور شدم اول برم نماز. بعد از نماز حسابی آب و دلستر خوردم و چندتایی هم برای داخل اتوبوس گرفتم. چیز دیگه ای نمی تونستم بخورم و بیشتر سعی می کردم یه جوری خودم رو روی صندلی اتوبوس جا کنم تا شاید بتونم بخوابم، ولی نشستن روی این صندلی ها بیشتر از دو سه ساعت برای من خیلی سخته و همش فکر می کردم که چقدر بد شد که با قطار نیومدم. بالاخره اتوبوس شبانه از دل جاده ها گذشت تا اینکه برای سحر یه جایی که چایی داشت وایستاد و ما هم دلی از عزا در آوردیم. حدود یکی دو ساعت بعد از آخرین توقفگاه رسیدم دم در پادگان.
اولش خیلی خوب بود. صدای قرآن بود و بوی اسپند و سربازهایی که ما رو از زیر قرآن می گذروندند و جایی برای نماز صبح که تقریباً در حال قضا شدن بود. اصلاً فکر نمی کردم صبح به این خوبی به یک روز جهنمی تبدیل بشه که هرگز دیگه آرزوی برگشتنش رو نداشته باشم. بعد از نماز موبایل ها و ژیلت ها رو تحویل دادیم که اولی رفت تو کمد و دومی تو سطل آشغال. بعد اونایی که هنوز مو داشتند رفتن تا یه دست بشن و بیان پیش ما و ما هم رفتیم تا لباس هامون رو اندازه بزنیم. پیرهن و شلوار شماره 50، پوتین 41، کلاه 57. من پیرهن و شلوار شماره 48 رو انتخاب کرده بودم که به توصیه دوستان به 50 تغییرش دادم و فرم تحویل البسه رو امضا کردم و دادم به یه جناب سروان. از اونجا اونایی که صبحونه نخورده بودن و روزه هم نبودن رفتن برای صبحونه و ما هم که روزه بودیم منتظر موندیم تا اونا بیان. بعد رفتیم برای اینکه مرتبمون کنن. اولش فکر می کردم بر اساس میزان تحصیلات یا یه چیزی شبیه به این ما رو دسته بندی کنن. به هر حال نظرات در این خصوص متفاوت بود تا اینکه فهمیدیم اینجا بر اساس قد همه رو دسته بندی می کنن و نه چیز دیگه ای. من تقریباً جز 20 درصد انتهای صف بودم (فکر نمی کردم اینقدر قد کوتاه باشم). بعد از تموم شدن دسته بندی رفتیم داخل آسایشگاه و بر اساس کدی که داشتیم تخت خودمون رو تحویل گرفتیم. تخت من نزدیک در و روبروی تلویزیون بود که البته برای من خیلی جذاب نبود. یه لایه خاک روی همه چی رو گرفته بود. اصلاً نتونستم روی پتوی دست دومی که روی تخت بود بخوابم و ترجیح دادم منتظر بمونم تا پتوی خودم رو تحویل بگیرم. هنوز ساعت 9 نشده بود و عقربه ها هیچ تمایلی به پیش رفتن نداشتند.

پی نوشت: اگر تمایل دارید که این سری از پست ها ادامه پیدا کند موافقت خودتون رو با یک ستاره در بخش کامنت ها اعلام کنید. در صورتی که دوستان زیادی علاقه مند به ادامه این سری از خاطرات نباشند، ادامه نخواهم داد.

+ نوشته شده در  2009/12/3ساعت 21:31  توسط مصطفی  | 

فلسفه

در کلِ دوره دوماهه آموزشی خیلی کم پیش اومد که با دوستی بتونیم زیر آفتاب راه بریم و در مورد یه موضوع دوست داشتنی گپ بزنیم. ولی یکی از بچه هایی که چندباری فرصت شد با هم بحث کنیم، دوست عزیزی بود که علاقه زیادی به فلسفه داشت و با وجود اینکه در یکی از رشته های علوم تجربی لیسانس گرفته بود، خودش رو برای فوق لیسانس فلسفه آماده می کرد. راستش این آدم تونست من رو هم تحت تاثیر قرار بده و موجب شد کتابی که حسین حدود یک سال پیش به من داده بود را در یک ماهه اخیر بخونم. البته برخی درگیری های ذهنی هم در این بین بی تاثیر نبود.
کتاب "الفبای فلسفه" متناسب با سطح بی سوادی من از فلسفه بود و بسیار به دل نشست و گمان کنم سرآغازی شد برای کتابهای بعدی. از میان مباحث مطرح در جغرافیای این کتاب، فلسفه اخلاق، علم، سیاست و هنر بیش از سایر حوزه ها برای من جالب بود. مطرح کردن نظریات مختلف و نقدِ تک تک آنها توسط نایجل وابرتون خیلی خوب می تونه تصویر روشنگرانه ای از عالم فلسفه برای تازه واردان به این حوزه ترسیم کند. خوندنش رو به شما توصیه می کنم.

+ نوشته شده در  2009/11/27ساعت 18:20  توسط مصطفی  | 

جوکِ سال

روزنامه همشهری توقیف شد.


- (جمعیت از خنده روی پا بند نمیشن)

+ نوشته شده در  2009/11/24ساعت 17:44  توسط مصطفی  | 

کارمندانه

هیچی هیچی ما هم شدیم کارمند! از همون کارمندهایی که خودتون خوب می دونید.

از همونایی که حسابی حواسشون به خط اتوی شلوارشون هست که مبادا نابود بشه.
از همونایی که واکس کفشهاشون مهمتر از تفکر در خصوص دوگانه انگاری یا فیزیکالیسمه.
از همونایی که آب توی دلشون تکون نمی خوره و بیشتر از 10 دقیقه زیر آفتاب نمی مونند.
از همونایی که از ارباب رجوع به جای تلفن استفاده می کنند و با یه تیکه کاغذ تو هفت هشت طبقه هی بالا و پائین می برنشون.
از همونایی که ترجیح میدن اول مشتری سلام کنه.
از همونایی که صبح ها تو ادارشون شیر یارانه ای میارن.
از همونایی که سر ظهر در اتاق رو می بندند و پیچ پشت صندلی رو شل می کنند و پاهاشون رو میذارن روی میز و چند ده دقیقه ای می خوابن.
از همونایی که دخلشون اصلاً با خرجشون نمی خونه.
بازم بگم؟

از این به بعد گاهی از اتفاقات اداره می نویسم.

+ نوشته شده در  2009/11/22ساعت 22:27  توسط مصطفی  | 

فسانه

... باد سرد از برون نعره مي زد
آتش اندر دل كلبه مي سوخت
دختري ناگه از در درآمد
كه همي گفت و بر سر همي كوفت
                                        "اي دل من ، دل من ، دل من"
آه از قلب خسته بر آورد
در بر ما درافتاد و شد سرد
اين چنين دختر بيدلي را
هيچ داني چه زار و زبون كرد؟
                                        عشق فاني كننده، منم عشق
حاصل زندگاني منم ، من
روشني جهاني منم ، من
من، فسانه، دل عاشقانم
گر بود جسم و جاني، منم، من
                                        من گل عشقم و زاده ي اشك ...

نیما در سرآغاز این منظومه میگه:

به پیشگاه استاد "نظام وفا" تقدیم می کنم:
هرچند که می دانم این منظومه هدیه ناچیزیست، اما او اهالی کوهستان را به سادگی و صداقتشان خواهد بخشید.
نیما یوشیج – دیماه 1301

مدتها پیش قسمتهایی از این شعر بلند را با صدای ایرج بسطامی شنیده بودم که می تونید از اینجا دانلود کنید. محسن نامجو هم در آلبوم آخرش بخش هایی از آن را خوانده که از اینجا قابل دانلوده.

شما کدوم یکی از این دوتا رو ترجیح می دید؟

+ نوشته شده در  2009/11/15ساعت 22:13  توسط مصطفی  |