عندلیبان رو از این به بعد از اینجا دنبال کنید.
به این آمار یه نگاهی بندازید.
شبی ست که کارت بنزینش را شارژ می کنند،
چه یلدا باشد یا نباشد.
اول اينكه ديروز بعد از مدت ها دوباره با حسين رفتم دانشگاه. انگار يخم تازه داره باز ميشه. دوباره ياد جمع هاي كتابخونه و بوفه دانشكده افتادم. بچه هاي اون جمع همه يا مشغول خدمت مقدسند و يا دارن دكتري مي خونن و یا کم و بیش درگیر درس و مشخِشونن.
دوم اينكه عندليبان داره آخرين روزهاي سه سالگيش رو ميگذرونه و ديگه مي خواد دست از اجاره نشيني برداره و بره تو خونه شخصي خودش، اونم با سند شيش دانگه.
سوم اينكه الان كه نشستم توي اداره و دارم اينها رو مي نويسم، همه همكارها شاكي شدن كه چرا الان دارم كار مي كنم! اينجا رسم بر اينه كه كسي بعد از ساعت دو و نيم كار نمي كنه!! و من با اين كارم دارم سنت شكني مي كنم و ممكنه عواقبش برام بد باشه!!! پس با اجازه شما من هم ميرم به جمع دوستان بپيوندم :)
چند دقيقه اي بيشتر داخل آسايشگاه نمونده بوديم كه ازمون خواستند بريم بيرون و دوباره به خط بشيم. آفتاب خيلي داغ بود و ما هم با لباس هايي كه از خونه تنمون بود نشسته بوديم روي آسفالت داغ. مي خواستن از بين ماها عده اي را انتخاب كنند كه مسئوليت ها را بر عهده بگيرند. يك نفر ارشد براي هر دسته، يك ارشد كل براي كل گروهان، مسئول نظافت، منشي، مسئول كنترل تلويزيون و كولر!، يك پزشك به عنوان پزشك گروهان، مسئول آشپزخانه، ارشد فرهنگي، رابط سياسي و رابط منابع انساني. براي ارشد شدن سه نفر داوطلب شدند كه يكيشون دكتري بود كه وقتي داشتيم بر اساس قد مرتب مي شديم كنار من ايستاده بود و كمي باهاش آشنا شده بود، نفر دوم كسي بود كه همين چند روز پيش فهميدم نزديكيهاي ما زندگي مي كنه و نفر سوم را هم يادم نمياد. من به دكتر راي دادم ولي نهايتاً همين بچه محلمون راي آورد و شد ارشد كل گروهان.
در تمام زماني كه اين اتفاقات در جریان بود، من نشسته بودم يه گوشه و سعي مي كردم با بقيه آشنا بشم و براي هيچ پستي! داوطلب نشدم. زمان زيادي طول كشيد كه اين انتصابات و انتخابات تموم بشه و در تمام اين مدت ما زير آفتاب بوديم و تقريباً ديگه آبي در بدنمون باقي نمونده بود. ما بي دليل اينور و اونور برده مي شديم. براي نماز ظهر رفتيم داخل نمازخانه و بعد از نماز باز آقايان روزه خوار رفتند سلف و ما هم منتظر شديم تا برگردند. حالا ديگه نوبت تحويل گرفتن لباس ها بود. رفتيم جلوي در انبار. از نيروهاي امريه خواستن كه بيان جلو. ما فكر كرديم مي خوان لباسهاي ما رو زودتر بدن كه بريم، ولي حسابي اشتباه كرده بوديم، چون در واقع مي خواستن ما كمكشون كنيم تا لباس حدود دويست نفر مابقي رو زودتر تحويل بديم. ما رو فرستادن ته انبار تا ده پونزده نفري البسه و مابقي خرت و پرت ها رو بياريم. پيرهن، شلوار، پوتين، مسواك، كمربند، پودر لباس شويي، كلاه، شورت و زير پيرهن، صابون، شامپو، واكس و فرچه، لباس گرم و اوركت و در نهايت هم ملحفه. از اونجايي كه من كلاً آدم خوش شانسي هستم بخش توزيع شورت افتاد به من! فقط من آخرش نفهميدم چرا همه اصرار داشتند شورت بزرگتر از خودشون بگيرن. هرچي ما به طرف مي گفتيم كه سايزت متوسطه، طرف گير مي داد كه نخير سايز من بزرگه! خدا مي دونه اين كار چقدر سخت بود. به خصوص كه هنوز ساعت حدود 2 بود و تا افطار شش ساعتي باقي. همونجا بود كه فهميدم اينجا هرگز نبايد در دسترس باشي و تا مي توني بايد ته صف جا خوش كني. از انبار كه اومدم بيرون ديگه نفسي باقي نمونده بود، حسابي درب و داغون بودم و انتظار داشتم كه ديگه اون روز كاري با ما نداشته باشند ولي اينطور نشد و بعد از تحويل لباسها ازمون خواستند كه بريم كوله پشتي و قند و چاي دوره رو تحويل بگيريم. من مي گم چاي ولي شما باور نكنيد! به جز چندتاي اول بقيه اش رو مثل خيلي هاي ديگه نتونستم بخورم وفرستادمش توي سطل آشغال.
خلاصه همه اومدن و كوله هاي نه چندان سالمشون رو تحويل گرفتند و زير برگه تحويل سالم تجهيزات رو امضا كردند! من اين بار ته صف بودم و يك كولهِ خسته رو تحويل گرفتم. روي قمقه من نوشته بود 1967 و شبيه به اون چيزي بود كه توي فيلمهاي آلماني ديده بودم. حالا ديگه نمي دونستم با اين همه خرت و پرت چكار بكنم. قبلي ها رو ريخته بودم زير تخت؛ ملحفه رو هم پهن كرده بودم روي تخت. از قبل براي كمد قفل گرفته بودم و از اين نظر مشكلي نداشتم فقط موضوع اينجا بود كه كمدها كوچكتر از اوني بودند كه فكرشو مي كردم. يادم رفت بگم كه به ما نيروهاي امريه چيز زيادي نداند و مثلاً ما از شورت و زيرپيرهن و واكس بي بهره مونديم و مابقي وسايل رو هم به ما كمتر از نيروهاي عادي دادند. از طرفي من ساك بزرگي با خودم نيورده بودم.
هنوز دو ساعتي تا افطار مونده بود و ما مات و مبهوت داشتيم وسائلمون رو جابجا مي كرديم. اذان مغرب تهران حدود ساعت هشت بود و من هم منتظر بودم كه ساعت 8 اذان بگن. همينجوري داشتم راه مي رفتم كه يك مرتبه صداي اذان رو شنيدم. يه نگاه به ساعتم انداختم و ديدم كه ساعت هفت و نيمهِ و تازه يادم افتاد كه اينجا اذان نيم ساعت زودتر از تهرانه. اونقدر خوشحال شدم كه نفهميدم چجوري تا دم آبخوري رفتم و شكمم رو پر كردم از آب. اونشب بعد از افطار رفتيم نماز و ساعت نه و نيم هم از زور خستگي خوابيدم. هنوز شش ساعت نگذشته بود كه صداي آقاي ارشد و فرمانده دسته توي گوشمون پيچيد ... پاشو آقای محترم، پاشو ... بیرون به خط شید می خواهیم بریم نماز ...
پی نوشت: اگه بخوام همینجوری ادامه بدم، فکر کنم یه رمان ازش دربیاد. ولی از اونجایی که خیلی وقت گیره و دوستان زیادی هم علاقه ای به خوندن این اباطیل ندارند، این خاطرات در همینجا تموم میشه.