پرستویی شاید بتواند نقش یک انسان مسئولیت پذیر و سخت کوش را خوب بازی کند. شاید بتواند در نقش یک بسیجی مخلص و خداترس خوش بدرخشد. شاید بتواند به بهترین شکل نقش یک راننده تریلی را ایفا کند ولی به عقیده من نمی تواند خیلی خوب در نقش یک عاشق دلباخته ظاهر شود. کتاب قانون، فیلمی ست که بر محور داستانی تکراری و موضوعی بدیهی برای قشر فرهیخته جامعه نقش بسته است. موضوعی که شاید هنوز هم برای بسیاری دارای جذابیت باشد، و پایان خوش و خرم فیلم هم دقیقاً برای همین قشر از جامعه در نظر گرفته شده است.
اما برای من خیلی جالب بود که حیای دخترکان ایرانی که همواره عامل عاشق شدن پسران فیلم های سالهای اخیر بوده است در این فیلم با عشوه گری های یک هنرپیشه مسیحی لبنانی جایگزین شده بود و مرد عاشق ما هم اینبار به جای یک پسرک دانشجوی لاغراندام، یک رزمنده دوران جنگ بود که امروز دیگر شکم بزرگی دارد و خیلی حس و حال این را هم ندارد که برای نماز صبح بیدار شود. کتاب قانون را می توان دید و لذت برد، هم از بازی بازیگرانش و هم از صحنه های خنده آور و تصاویر خیابان های لبنان. اما نمی توان از آن مفهوم بدیع و ناگفته را بیرون کشید. موضوع همان انحراف ما از اصل دین و پرداختن به جزئیات خودساخته است و عمل نکردن به آنچه که می دانیم. اما حتی این فیلم به ظاهر هدایت گر هم نمی خواهد از پیچ و خم جزئیات فروع دین بیرون بیاید و به اعتقادات (که اصول دین هستند) بپردازد.
کلاس که تموم شد هنوز بارون می بارید و از اونجایی که یه حسی به من گفته بود که امروز حتماً باران خواهید بارید، کلاه مشکی لبه دار را با خودم آورده بودم و بدون وقفه بر سر مبارک که هنوز رشد کامل موها را بعد از دو ماه تجربه نکرده، گذاشتم. چند دقیقه ای تا ایستگاه اتوبوس های تندرو راه بود و چند ده دقیقه ای هم از ابتدای ایستگاه تا جلوی در اتوبوس کم و بیش تندرو. نمی دونم چطور شد که بعد از یکی دو ایستگاه و در آن شلوغی مثال زدنی به صندلی منتها علیه سمت راست یک اتوبوس هفده هجده متری رسیدم و یک سرو گردن از سایر مسافرین بالاتر قرار گرفتم. بارون هنوز هم زیبا و یکنواخت می بارید و بازای هر یک مسافری که پیاده می شد بیش از دو مسافر جایگزین می شد. از بین همه آهنگهای رو گوشی موبایل به یکباره نوای کاروان بنان بر دل و جان ما نشست و روحمان را از کاروان اتوبوس های طویل قرمز رنگ به کاروان زندگی آبی برد و حظی وافر در این روزگار تلخ و نه چندان روشن حاصل آمد.
می تونید نوای دلنشین کاروان رو از اینجا دانلود کنید ... شنیدن این دکلمه هم خالی از لطف نیست.
روزها یکی پس از دیگری آمدند و رفتند تا بالاخره صبح روز پنجم رسید. هوا بی نهایت سرد بود. تمام لباسهایی که داشتم را پوشیده بودم. اورکت را با زور تونستم بپوشم و بعد هم چفیه را انداختم دور گردنم. آنقدر سنگین شده بودم که به سختی می تونستم خودم و تجهیزاتم را جابجا کنم. باید قبل از سایر نیروها به عنوان دشمن فرضی! روی کوه های اطراف موضع می گرفتیم. سلاح ها تا دندان مسلح بود و منتظر اولین انفجار بودیم تا مانور شروع شود.
حدود یک ساعتی نبرد با دشمن فرضی (که ما باشیم) طول کشید و نهایتاً همانطور که از قبل تعیین شده بود ما شکست خوردیم. بعد از این رزم نسبتاً واقعی و کمی تا قسمتی جذاب، حلیم خوردیم و آماده شدیم تا بعد از پنج روز چادرها را جمع کنیم و به سمت پادگان حرکت کنیم. حدود ساعت 11 بود که از اردوگاه راه افتادیم و همه سختی ها را پشت سر خودمون جا گذاشتیم.
راستش شاید تا حالا سختی جنگیدن را به این شکل لمس نکرده بودم. زندگی در چادری پر از خاک و بعضاً مار و عقرب و سنگری بر روی قله کوه و کنار آمدن با سرما و در دسترس نبودن آب و عدم وجود چیزی به نام حمام و هزار و یک سختی دیگر، همه و همه تنها بخشی از مشکلات یک میدان نبرد ساختگی بود.
وقتی مجبور باشی با یک فانوس در دل تاریکی شب زندگی کنی تازه قدر نور را می فهمی و وقتی از ترس ربوده شدن اسلحه و تجهیزات، حتی یک لحظه خواب راحت هم نداشته باشی تازه ارزش خواب راحت را درک می کنی. نماز خواندن بر روی خاک است که ارزش فرش زیر پایت را به تو می فهماند.
دوره آموزشی تمام شد و من در میان خستگی و دلتنگی و خوشحالی گیر افتاده ام. روزهای سخت و دشوار و گاهی سرد و بی روحی را با دوستان گرمی گذرانده ام و امیدوارم به آینده ای که هرگز در آن جنگی نباشد.
راستش نمی دانم از چه بگویم و از کجا؟ گویی نوشتن هم کمی فراموش کرده ام. به جایش اما جوراب شستن و پوتین واکس زدن و نارنجک انداختن آموخته ام. به جایش سینه خیز رفتن با زبان روزه زیر برق آفتاب را آموخته ام و نشانه گرفتن زیر خال سیاه و فشردن قنداق اسلحه به گودی شانه را! به جایش قدم آهسته و محکم و موزون را به پاهایام یاد داده اند.
جداً نمی دانم چه بگویم. از حسرت مرخصی 3 ساعته بگویم یا لذت ترخیص 30 ساعته و رفتن به مشهد؟ از هم خدمتی 21 ساله بگویم یا آن جوان 27 ساله متاهل با دو فرزند قد و نیم قد؟ خدا را چه دیده ای، شاید هم تصمیم گرفتم از قطار درجه یک! بگویم یا بیدارباش ساعت سه و نیم و خاموشی ساعت 9 یا غذاهایی که بی وقفه به سطل آشغال تحویلشان دادم یا نمازهای جماعت صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشا یا صف حمام یا نوع نگاه مردم به ما در شهر یا هزار اتفاق تازه دیگر در زندگی جدید.
چه من بخواهم و چه نخواهم، حدود نیمی از دوره گذشته و نیمه دیگرش هم خواهد گذشت.
*: این ابیات بر روی یکی از وجوه آرامگاه خیام نوشته شده بود که البته کمی هم با متن موجود در کتاب ها متفاوت است.