تبليغاتX
عندلیبان
مثل همیشه مسیر برگشت رو داشتم با امیر پیاده میومدم. نمی‌دونم چی شد که دستم خورد به شیشه عینک و شیشه بینوا آنچنان کثیف شد که تمام دید من رو گرفت. می‌تونستم همونجوری بزارم روی چشمم باشه ولی ترجیح دادم دقایقی رو بدون عینک تو خیابون پرسه بزنم. هوا تقریباً تاریک شده بود. شروع کردم به امتحان کردن میزان دیدم.
پلاک ماشین‌ها رو تا فاصله هفت‌هشت متری می‌تونستم بخونم. آدما (مخصوصاً خانوما) جوان‌تر به نظر می‌رسیدن و این هم اصولاً به‌خاطر این بود که چین و چروک روی صورتشون کمتر به چشمم میومد. اونایی که زیاد باهام فاصله داشتن چاق و لاغریشون خیلی فرقی نمی‌کرد. کلیات تابلوهای مغازه‌ها قابل دیدن بود. زمین یک کم دورتر به نظر می‌رسید و به همین خاطر حس کردم که قدم بلندتره از اون چیزیه که با عینک تصور می‌کردم. روی صندلی عقب تاکسی من و یه نفر دیگه نشسته بودیم، دوتا خانوم درو باز کردن و می‌خواستن سوار بشن که بعد از شفاف‌سازی بنده، تازه متوجه شدن که ما دونفریم روی صندلی عقب و اونها جاشون نمیشه و من نتیجه گرفتم که همیشه کسانی هم هستند که از من کمتر می‌بینند. تو فاصله 15 دقیقه‌ای که عینک نداشتم نگرش‌های ذهنیم عوض نشد و این یعنی اینکه برای درک شرایط جامعه حتماً لازم نیست همه چیز رو با وضوح کامل دید! عینک نداشتم ولی گوشهام بهتر می‌شنید. عینک نداشتم ولی هنوز هم معتقدم عده‌ای در این جامعه با چشم‌های باز و عینک‌های فوق قوی حقایق را نمی‌بینند و در خواب ناز به سر می‌برند. عینک نداشتم ولی داشتم تو ذهنم پست امشب عندلیبان رو می‌نوشتم.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:7 توسط مصطفی |

تو خواب و بیداری صدای موبایلم بلند شد. با خودم گفتم حتماً دوباره ساعت رو گذاشتم سر زنگ. خوب که نگاه کردم دیدم انگار داره زنگ می‌خوره. شماره آشنا نبود و صدایی هم که جواب سلامم رو داد. گفت برای گزینش باید بیایید؛ اونم همین امروز و حداکثر تا یک ساعت و نیم دیگه.
اصلاً نفهمیدم چطوری خودم رو رسوندم. بهم یه نامه داد و کلی مدارک دیگه که قبلاً خودم داده بودم بهشون. گفت خیلی سریع خودم رو برسونم به محل گزینش. سه نفر بودیم که با هم رفتم اونجا. آقای گزینه چندتا برگه داد که پر کنیم. تو برگه ها کلی سوال بود. از فلسفه خلقت انسان تا اعضای دائم شورای امنیت و حق وتو!
بعد از حدود نیم ساعت که ما هی نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم آقای گزینه از اتاقش اومد بیرون و گفت تشریف بیارین داخل. داخلش هم یه حالت عجیبی داشت. بین صندلی من با آقای گزینه حدود 5 متر فاصله بود و دقیقاً روبروی هم بودیم. آقای گزینه از همون اول شروع کرد به نوشتن. از اسم مدرسه ابتدایی شروع کرد و همینجوری تا ته فوق لیسانس پیش رفت. بعد شروع کرد به سوال در مورد تعداد رکعات نمازهای روزانه و نماز جمعه و نظر من در مورد نظام و قانون اساسی! هر یه کلمه‌ای که من می‌گفتم آقای گزینه 2 خط می‌نوشت. ازم پرسید نماز جمعه شرکت می‌کنم؟ ازم پرسید در راهپیمایی و انتخابات حضور داشته‌ام؟ ازم پرسید اصول و فروع دین چیه؟ ازم پرسید حدیث ثقلین چی میگه؟ ازم پرسید ...
دست آخر من حدود 10 دقیقه‌ای ساکت بودم و آقای گزینه بدون توقف می‌نوشت. بعدشم با لبی خندان خداحافظی کردیم و اومدیم پی کار خودمون.
این هم تجربه‌ای بود و باعث شد بعد از مدت‌ها حسابی تو دلم بخندم.

پی‌نوشت: روزهای تلخی رو دارم می‌گذرونم، مثل خیلی های دیگه ... این نامه دکتر علیرضا بهشتی به پدرشون رو بخونید.
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 22:41 توسط مصطفی |

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:44 توسط مصطفی |

چاره‌ای نیست جز آنکه در گذرگاه هر تصمیمی سه افق را متصور شویم. نخستین، افقی‌ست به بلندای جاودانگی الهی‌مان. دومین افق به درازای عمر طبیعی بشر و سومین افق وسعتش فقط به اندازه یک روز یا ثانیه‌ای‌ست.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 22:1 توسط مصطفی |

امروز سالگرد درگذشت بی‌بی بود. همه چیز خوب بود، میوه و شربت و حلوا و گل و مداح و صندلی و شام. مهمونا هم خوب بودن، اومده بودن تا برای آخرین بار رفتن بی‌بی رو به ما تسلیت بگن. من بیشتر به بی‌بی فکر می‌کردم، به یک سال نبودنش، به زندگی بعد از مرگِ بی‌بی، به اینکه الان تو اون دنیا براش جشن تولد یک سالگی گرفتن.
امروز بغض رو فقط تو چشمای برادر بی‌بی دیدم. یکساله که تنها خواهرش رو از دست داده.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:29 توسط مصطفی |